۱۳۸۶ مرداد ۲۲, دوشنبه

دل ترک خورده من


از صبح تاحالا اینهمه ژانگولر بازی درآوردم
دل‌نازکی کردم و از هر راه که بود و می‌شد گله کردم
لب برچیدم
از آینه گریختم و گوش‌هام و کیپ گرفتم؛ که قبول نکنم بغض دارم
خیلی ساده است اشک روی صورتم سرُ بازی می‌کنه. مثل بچگی از وضعیت موجود آگاه نیستم
تکلیف، برنامه. یه عمر فکر کردم مدل زندگیم اینه. حالا بی‌اونکه دلم بخواد برش گردونم از پیش‌آمدنش هم نمی‌دونم چه حسی دارم؟
حالم هیچ خوب نیست. دیگه نه آرومم می‌گیره در این صحنه تکراری بی‌رمق بمونم
نه می‌دونم برنامه آینده چیه؟
تلفن‌ها رو بستم تو خونه راه می‌رم و فکر می‌کنم. زنگ در جواب نمی‌دم. نمی‌خوام چیزی بشنوم
انگار دیگه پشت این در به من مربوط نیست. شایدم می‌ترسم داستان دوباره‌ای بیشتر حالم و بگیره
خدایا نگام کن
از درون ریختم. دوباره جمم کن

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...