
از صبح تاحالا اینهمه ژانگولر بازی درآوردم
دلنازکی کردم و از هر راه که بود و میشد گله کردم
لب برچیدم
از آینه گریختم و گوشهام و کیپ گرفتم؛ که قبول نکنم بغض دارم
خیلی ساده است اشک روی صورتم سرُ بازی میکنه. مثل بچگی از وضعیت موجود آگاه نیستم
تکلیف، برنامه. یه عمر فکر کردم مدل زندگیم اینه. حالا بیاونکه دلم بخواد برش گردونم از پیشآمدنش هم نمیدونم چه حسی دارم؟
حالم هیچ خوب نیست. دیگه نه آرومم میگیره در این صحنه تکراری بیرمق بمونم
نه میدونم برنامه آینده چیه؟
تلفنها رو بستم تو خونه راه میرم و فکر میکنم. زنگ در جواب نمیدم. نمیخوام چیزی بشنوم
انگار دیگه پشت این در به من مربوط نیست. شایدم میترسم داستان دوبارهای بیشتر حالم و بگیره
خدایا نگام کن
از درون ریختم. دوباره جمم کن
دلنازکی کردم و از هر راه که بود و میشد گله کردم
لب برچیدم
از آینه گریختم و گوشهام و کیپ گرفتم؛ که قبول نکنم بغض دارم
خیلی ساده است اشک روی صورتم سرُ بازی میکنه. مثل بچگی از وضعیت موجود آگاه نیستم
تکلیف، برنامه. یه عمر فکر کردم مدل زندگیم اینه. حالا بیاونکه دلم بخواد برش گردونم از پیشآمدنش هم نمیدونم چه حسی دارم؟
حالم هیچ خوب نیست. دیگه نه آرومم میگیره در این صحنه تکراری بیرمق بمونم
نه میدونم برنامه آینده چیه؟
تلفنها رو بستم تو خونه راه میرم و فکر میکنم. زنگ در جواب نمیدم. نمیخوام چیزی بشنوم
انگار دیگه پشت این در به من مربوط نیست. شایدم میترسم داستان دوبارهای بیشتر حالم و بگیره
خدایا نگام کن
از درون ریختم. دوباره جمم کن