۱۳۸۶ مرداد ۲۲, دوشنبه

کجا؟



تا حالا به مفهوم انسان بی تعلق فکر نکرده بودم. یعنی فکر می‌کردم می‌دونم یعنی چی، اما چون تجربه نشده بود ادراکی از این حس نداشتم
عمرمون حروم شد با توهم تعلقات خاطر
تعلق به پشت سر و مکررات بیهوده
فرزند، پدر مادر، دوست رفیق یا هر فریب کذبی که برگزیدیم تا باور نکنیم تنهاییم
نه اینکه فکر کنی به همین سادگی تعلقات از وجودم رفت. نه سال‌ها بود به این نتیجه رسیده بودم که بچه‌ها عزیزن تا اولین نه رو نگفتن بعد از هزارمین نه دیگه مفهومی به‌نام بچه وجود نداره
پدر مادر یا سایرین هم تا وقتی دوستت دارن که اولین نه را نگفته باشی
اولاد خوب آنی است که خوب محبت می‌کنه، خوب سرویس می‌ده و خوب وظایف فرزندی را به جا میاره
باور کن اگه جا داشت این احساسات با ریال و تومان هم قابل خرید بود. که شکر خدا این مورد در سهمیه من قرار نگرفت
ولی آخرش چی؟
همه تو رو خواهانند فقط چون
طالب خود هستند
رفقا دردها را با تو قسمت می‌کنند اما، تحمل توجه به دردهای تو را ندارند که هیچ حتی انقدر تو را نمی‌بینند که متوجه شوند دردی داری. همه فقط درگیر خود اند
حال؛ در چنین دنیایی چه جای حدیث و ماندگاری؟
باید دل به دریا زد و هر لحظه فقط بود
هنوز نفهمیدم از کجا باید شروع کنم. اما ایمان دارم به عقب برنمی‌گردم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...