۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

تست کنکور، ورودی امسال



یه چیزهایی هست که سن، تجربه‌اش بفهمی نفهمی به عصر نوح می‌رسه و ان‌قدر دور از یاد و خاطر می‌شه که تو گاهی از یاد می‌بری این یک روز از نیازها و واجبات حیاتی، زندگیت بوده
و ما مثل همیشه به نبودن‌ها
نداشتن‌ها
نخواستن‌ها
عادت می‌کنیم
باور کن. ممکن است کمی دشوار. کمی سخت. اما به‌خدا باز عادت می‌کنیم
یعنی غیر از عادت کار دیگه‌ای نمونده تا بکنیم
البته یک راه دیگه هم هست اون این که با ملاج بری تو دیوار که
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
اما تغییری در وضع موجود داده نمی‌شه
اما همه اون‌چیزا که جبری نمی‌شه و نم نمه از سرمون افتاده باعث می‌شه که حس خواست، زندگی از یادمون بره
و این از طوفان عظیم سونامی وحشتناک تره
از موضوع منحرف شدم، مثل همیشه
داشتم . یعنی سعی داشتم اینو بگم که بعضی امراض با علائم خاص خودشون پیدا می‌شن
مثل تب و زکام که مخصوص سرماخوردگی‌ست
حالا اگه یه سری علائم تازه رویت بشه یعنی یک کشف تازه‌ای در راهه؟
مثلا: دقت کنید من فقط گفتم مثلا. تازه شایدم دارم ازتون امتحان می‌گیرم
مثلا: اگر از شنیدن چند بارة صدای یکی در طی روز خسته نشی یعنی چه؟
یا مثلا از دیدن شماره یکی روی گوشی تلفن ذوق کنی یعنی چه؟
اصلا نه
اگه مثلا
مثلا یکی بیاد که تو منتظر اومدن و رفتنش یا شنیدنش یا دیدنش باشی
یا مثلا ممکنه در شکل حاد تر تو هر بار با دیدنش دچار التهاب و شدت ضربان قلب بشی و حتا چمی‌دونم باقیش دیگه خالی بندی‌ست که پسران حوا باب کردن و اینا
حالا تا هر کجای این علائم به نظر آشنا می‌آد، به من بگو علائم چه مرضی‌ست؟
خدا کنه فقط نه مخملی باشه و نه سبز که من حوصله چرا و آیا ندارم
من به شما علاقه‌مندم
من تعجب می‌کنم
من خیر و صلاح شما رو می‌خوام
شماهم از ملات تشخیص کم نذارید . فقط خدا کنه فکر نکنید علائم این مرض مال خودمه.
ضمن این‌که قویا چنین موارد اتهامی را رد و با اجتناب از هر گونه وابستگی به عوامل مخرب آسایش درون
رد و انکار و انزجار شدید خویشتن، خویش را ازطریق این تریبون مفت خالی بندان اینترنتی به جهانیان اعلام و استفادة از هرگونه ترفند و فریب عاشقانه را در این شرایط حساس مملکتی محکوم می‌نمایم
ببین همین‌طوری ماست بندی سر محل ما تعطیل شد. نمی‌دونم چی شدکه یهو اکبر آقا ماستی شد ضد انقلاب و سر از زیر هشت درآورد
ببین چه متن اعلامیه‌ای نوشتم. ماشالله. انگار یه عمره همگی این‌کاره بودیم
نه؟
آب نمی‌بینیم
نه؟

.............




اگه یه روز از خواب بیدار بشی و ببینی همه چیز یه جورایی عوض شده که ترجیح می‌دی یا فکر کنی؛
مردی و اون دنیا چشم باز کردی و یا به جن و چراغ جادو با هم رسیدی
می‌شه فکر کردم همیشه همه این‌ها بوده و تو نمی‌دیدی
یا نمی‌شه هیچ مدل اینا که گفتم را باور کرد
اما همه بدون استثنا هر روز به همین امید صبح را شب می‌کنیم
به امید معجزات بزرگ بزرگ. گو این‌که عصر معجزه ور افتاده. اما ذهن انسان همیشه برای پذیرش آزاده
اما توجه داشته باش
پذیرش هر آن‌چه که بهش امید میده که زنده بمونه
شاید اگر هر یک از اول می‌دونستیم قرار نیست تا آخر هیچ معجزی بکنیم این ویزای ترانزیت نکبتی دیار، ابلیس را نمی‌گرفتیم
باور کن. فقط واسه‌مون مونده اسم بد نومیش
تکون می‌خوری می‌گن نفس نکش که داری راه کج می‌ری
الحمداله رب العالمین که همه راه ها هم از بد روزگار به سمت کج می‌ره
پس این همه نوبه به نوبه و را براه ما تاوان چی را داریم می‌دیم؟
نه زمینش بهشتی بود و نه زندگیش بهاری
نه دلخوشیش دل‌خوشی بود و نه معجزاتش حقیقی
خدایا پس برای چی منو آفریدی؟
تازه اینا فقط غر غره نبود عشقم بود
من که هنوز چیزی نگفتم از چیزهای دیگری که بهم ندادی و یا هی دادی و هی گرفتی

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

به به چه حال خوبی



چه موجودات خوب و دوست داشتنی هستیم ما بشر جماعت
فقط یه کم گول خورمون ملس از آب دراومده که یقین از حکمت خالق
که فضولیش به ما نیومده
مهم اینه که گاهی با یک آب نبات ترش هم ذوق می‌کنیم و گاه با شهری از طلا نیم بنده نیش‌مونم باز نمی‌شه
البته یه‌وقت خدا نکرده فکر نکنی عید شده و خبرایی هست. اتفاقا از این حال خرابتر هم مگه ممکن هست؟
اما خب از اون‌جایی که سیستمم از ازل یه‌نموره اتصال داره، بی‌ربط و بی‌وقته قاط می‌زنه و حال مانیتوری پیدا می‌کنه که هی برای خودش صفحه اکسپلور باز می‌کنه و تو کلافه می‌شی
الانم فکر کنم فیوز پرونده و خل شده
ترس همسایه‌ها نبود چه بسا الان یه گان‌ز ان روزس؛ می‌ذاشت و با صدای بلند اون وسط گوش می‌کردم و گیتار بیس به دستش
یعنی شما زیاد جدی نگیر
هرموقع حالش خراب می‌شه. می‌زنه شبکه خبر و لاتا الات می‌بافه
حالا منم از تاریک‌ترین ثانیه‌های تاریکی‌‌، شب به خودم می‌گم: به‌قول سقراط
رنج و راحت حلقه‌های یک زنجیرند
پس اگر حال خراب شده
اونم این همه خراب، پس پای کوبی رو از یاد نبر که راحت بزرگی در راست

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

آلزایمر، اختیاری



خدایا چرا یکی نمیاد بگه: شزم. منو برداره ببره یه جا که نه من بدونم رفتم کجا نه کسی بدونه من کجام
یه جا که شاید حتا هویت‌مم از یاد ببرم
برم یه جای دور افتاده و پرت و پلا
یه جایی دور از آدما
از آدما خسته شدم
از دلبستگی‌های احمقانه
خودخواهانه
بیزاری آور
یکی بیاد منو از رو زمین برداره ببره بذاره سر کوه غاف شایدم قاف و بگه شزم و دنیا عوض بشه
من اصلا عوض بشم.
فراموشی بگیرم
خیلی خسته‌ام و وقتی خسته تر می‌شم که به یاد مسیر پشت سر می‌افتم
به قدر خستگی همه دردها و راه‌هام
کاش یه چی بشه همه چیز از یادم بره
آهان
این فکر خوبیه
با ملاج برم توی دیوار
بلکه خدا را چه دیدی، به‌کل هاردم دیلیت شد و پوکید
می‌برنم یک خونه سالمندان شیک و با کلاس
صبح می‌رفتم توی حیاط و با جمع پیران آخر زمان، چای کم رنگ صبح‌گاهی می‌خوردم.
بی‌شک دیگه به این‌که چای احمد عطری یا غیر عطری بودن و نبودنش هم برام مهم نباشه
حقیقت، جست پروانة خال دار از روی بوتة بزرگ لب ماتیکی به روی شاخة گل مرواریدی بود
ساعت‌ها به فواره وسط حیاط زل بزنم و تو نخ ابر بنشینم
فوقش می‌گن: بیچاره آلزایمر گرفته
وای فکرش را بکن. آخر ، حاله
شاید که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه

یا امام ، زمان






از اون شبای کلافگی‌ و دیوونگی‌ست
دلم می‌خواد بزنم به اتوبان
ولی یک ساعت نیست برگشتم خونه. چه خیابونایی
خدا رو چه دیدی؟ شاید قیامت شده ما هنوز نفهمیدیم
یعنی اگر بشه خیلی هم مطمئن نباش که ما بفهمی
چرا که نه ؟ یا امام نرسیده می‌ره اوین به جرم ادعای .......... استخفراله . یا ممکنه یه‌جوری بیاد که با حساب کتابای قدیمی راه نده
مثلا یه ویدیو در یوتوپ دیدم که بعضیا می‌گفت: فکر کردین آمریکا با عراق کاری داره؟
نه همه این بازی‌ها بر سر اینه که اونا می‌دونن امام زمان از عراق قراره بیاد
حالا ببخشیدا همچین آدرس دقیقی هم از موسیو زمان در دست نیست که ما بدونیم وقتی اومد از کجا بفهمیم خودشه؟
می‌دونی هزار و چند صد ساله هزارتا نمونه‌اش اومده و رفته؟
حالا مثلا این امام زمانی که قراره از عراق بیاد ، احیانا
احیانا
احیانا ممکن نیست اسمش باراک حسین اوباما باشه؟ یه خورده فکر کن؟ کجا
پیامبر گفته ایشون قراره بیاد، کجا قراره بیاد، اصلا قراره بیاد؟ و این سوالات البته فقه‌ی من همیشه بدون جواب مونده. فقط خداکنه هنگامة عبور از صراط این واحدهای افتاده کاری به دستم نده
تازه این‌که چیزی نیست، خود خدام بین انبیاش فرق نمی‌ذاره
ما چرا کاسه داغ تر از آش باشیم؟
چه کسی الان در جهان سراغ داری که به قدر و قاعده پرنس اوباما در حال کشت بذر عشق باشه؟
حتا با خنده دار‌ترین، زشت ترین، دروغگو ترین، وقیح ترین ........... ترین های منفی جهانبر سر صلح و امنیت جهان گفتگو داشته باشه؟
خب موسیو زمان که قرار نیست شاخ و دم داشته باشه؟
من نگاه این آدم می‌کنم روحم تازه می‌شه
یک مسیح که بین ما راه افتاده

پدر سالاری




اسم این نقطه جغرافیایی که ایستادم هست، ایران
با فرهنگی سنتی و احمقانه و بی‌دلیل و بی‌ربط، مرد سالاری به ما چپاندن از خود هیچ حقی نداریم. تنها انگیزه هستی برای خلقت ما ارائه سرویس‌های متنوع و رنگارنگ با عطر و طعم مادری به نام مهر مادر
پیر می‌شی به خودت می‌آی می‌بینی هنوز سرگرم فقط دادنی
کسی از تو از احوالات تو از تنهایی‌ها از بی‌همزبونی‌ها از همه اون زهر مادری‌هایی که به هنر مادر بودن
عمری دیکته شدو ما هم کپی کردیم
بچه من هر روز هر روز هزار بار هربار که راه بده فریاد می‌زنه: می‌خواستی بچه پس نندازی.
خب پدر سوخته من که تو رو پس ننداختم.
یعنی می‌خواستم هم تنها چنین هنری نداشتم.
پس اون پدر سالار که یک در میون در حال چرت مقبوله، هنرش و سهمش از این پس انداختن چیه؟

موضوع همینه
اونی که از اول کرده. چشماش چهارتا دیگه وظیفه اون تنهاست
اونی هم که نمی‌کنه. هر موقع عشقش کشید و عیال بی‌سواتش اجازه داد و بارعامی صادر شد
همچنان سالار ماند و ما این وسط ول معطل
کی این مادری‌های احمقانه را در فرهنگ ما چپاند؟
نکنه همون‌ها که مشتی برده نیاز داشتن با نام آقای شوهر؟

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

در پناه حضرت ،‌ مهر





اسمش را هر چی دوست داری بذار. روانشناسی بهش می‌گه : قانون انکار
اولین واکنش ما برای مراقبت از فروپاشی افکار یا باورهای درونیمون
تا حالا داشتم مراسم وداع با مایکل جکسون را می‌دیدم
البته انتظار بیشتری می‌ش
د داشت که مستحقش بود






دخترش صحبت کرد. خیلی ساده
خیلی معمولی
یه پدر مرده مثل همة پدرمرده‌های دنیا
بود



همیشه فکر می‌کردم مایکل چه چیز را پشت ماسک‌ها پنهان کرده؟
آنچه پنهان بود، وحشتزده ترین بچه دنیا بود که ترسش مانع از دیدن چهره بچه‌هاش حتا می‌بود
بچه‌های زیبا، عادی معمولی
البته گو اینکه نوه‌های الویس و بچه‌های مایکل جکسون بالاخره باید جا پای یکیشون بذارن


اما اونها فقط وحشت از کودکی نا امن مایکل بودن.
وحشتی که نه شهرت و موفقیتی این چنینی از او ربود و نه
آسایش و آزادی در دنیا
باز جا داره بگم:



مایکل غیر قابل تکرار
تکرار
تکرا بود و موسیقی این مدت بدجور عذا دار است
چه کسی را در نبود و خالی مایکل قرار بده




مایکل، روحت شاد
جاودانه
آزاد
تو به انواع مختلف به قلب‌های ما، شادی ، عشق و ریتم حیات را شناساندی
ریتم تازة شور، فریاد، موسیقی و نظم در زیباترین، حرکات
یادت سبز و جاودانه
بر تارک هنر زمانه

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

همه عمر دیر رسیدیم وباختیم



وقتی ما بچه بودیم که دنیا و امکاناتش این‌همه بی‌شمار نبود. تابستون که می‌شد بچه‌ها تو کوچه پس‌کوچه‌های امن و باصفای بچگی ول بودن و بعد از رو رو اک که " اسکیت‌بورد " اون زمان بود، بهترین بازی لی، ‌ لی دخترانه و یا کش بازی بود

اما باور کن همة دل خوشی بودن.

بچه‌های برادر من از قبل شروع تعطیلات عزا دار کلاس‌های رنگارنگ و راه‌های زیر آفتاب تابستون می‌شن

گو این‌که آفتاب همون آفتابی‌ست که ما به‌خاطرش جیم می‌زدیم، اما اون برای خاطر دل بود و این به زور، ذلت

لی‌، لی بازی مهم و با ارزشی بود که من تازه دارم به مفهوم عمیق و فلسفی لی‌، لی و زو بازی پی می‌برم. البته باید چند واحد هم دست رشته و شعبده بازی را هم رد کنم تا شاید بتونم اوضاع روز را درک کنم

لی، لی یعنی طرف سنگ می‌اندازه با یک پا میاد جلو. همون سنگ رو تو می‌اندازی سه تا خونه پیش روی می‌کنی

و گاهی یه سنگ بی‌جا و بی‌‌هدف،‌می‌اندازی که می‌سوزی و باید بیای بیرون یا زو بازی. تو زو می‌کشی و وحشیانه یار جمع می‌کنی.

برنده یار پر نفسه که آخر بازی همه رو برده در کش بازی که معمولا بازی دخترها بود.

همه چیز خوب پیش می‌ره تا تو یه‌جا بپیچی به خودت و این ملت سی‌ساله پیچیده به خودش اما نه تاب داره و نا باوری که بخواد ادامه بده.

مثل الله و اکبرهای شبونه که داره بی‌رنگ می‌شه و این‌که من خیلی از قوانین این بازی‌ها به درستی اطلاعی ندارم باعث می‌شه نه این‌جا درست و به‌وقت ازش یاد کنم و نه بلد باشم در این موقع چه نقشی را بازی کنم؟ جز این‌که می‌فهمم این همون نقطة صراطی‌ست که سی‌ساله پیش ما را در برزخ و دوزخ تلمبار کرد و خودش به پیش رفت الان دنیا به ناگاه صدای ما رو شنید. نمی‌تونه بگه آقا هر روز اعتراض کنید ما پشت شما هستیم.

مثلا اوباما می‌گه نتیجه را مردم ایران تعیین می‌کنن واقعا فکر می‌کنی چطور باید مقابل این خاموشی، برخاست امتداد یافت و به سوی جلو به‌سوی فرداها. جهنم‌ها.

جنگ‌ها و تحریم‌ها آدم وقتی انرژی زیادی از دست می‌ده دید محدودی پیدا می‌کنه و از ترس به خودش پناه می‌آره. و در زمان همان آدم به پشت سر و حقارت و ترس‌های این اکنون نگاه می‌کنه.

ازخودش می‌پرسه: چرا کسی کاری نکرد اون‌موقع؟

چرا همه نشستن ؟

و چه زود دیر می‌شود برای انسان

خداوند می‌گریست



اینم اسمش زندگی‌ست. اونم زندگی‌ست. اصولا هرلحظه که نفس می‌کشیم، کل زندگی‌ست
مجموعة زشت و زیبایی که ما می‌سازیم و جهان نام می‌گیره. البته جهان، آدمی. انسانی که برای جانشینی خداوند بر زمین موجود شد. ولی از همان آغاز خودش را به بند کشید
بند سرپیچی، بند، ندانسته‌هایی که بی‌محابا می‌طلبه
بند، منه خودخواه و سیب‌تلخ حوا، گندم پوسیدة آدم. اولاد طاق و جفت ، زشت و زیبا
همه این‌ها یعنی ما
این همه صغری کبری برای این بود که سر، نماز چشمم به آسمون آبی قفل شده بود و از یادم رفت چه می‌خواندم. چند لحظه‌ای بر آسمان گشتم. چرخیدم و خدا را دیدم
پر از حزن. پر از اندوه تلخ از دست انسان
پیشانی به دست داده و نم نمک اشک می‌ریخت. خیلی بی‌معنی بود. او که بی‌اراده‌اش اشکی نمی‌افتد، برگی نمی‌ریزد برای انسان می‌گریست
فقط نگاهش می‌کردم. انگار سوالم بر وجود کبریایی‌ش سنگین می‌نمود. بی آن‌که سر بلند کند گفت: برو
گفتم: به چشم. اما مگر همه این ارادة تو نیست؟ مگر تو نخواستی ما چنین اسیر و در بند باشیم؟ راستی چرا؟
هزار چرا گفتم و او هیچ نگفت. حداقل انتظارم کمی تغییر بود. با نگاهی به آسمان داد و بغض تلخش را فرو داد و پرسید:
کدام را به من نزدیک تر دیدی؟ اگر نفخه‌ای از روح مرا حس کرده بود، این‌چنین ظالم بود
نگفتمتان که این ابلیس تا ابد شما را دشمن است؟
نگفتم که در پی شر و فتنه. دروغ و خیانت، مکر و سیاست گم نشوید؟
نگفتم خود را به اندک، ندهید؟
کدامتان شبیه به من است؟ کجای این همه اراده من است؟
نگفتمتان پت پرستی، زر پرستی، خود پرستی بر شما موقوف؟
نگفتم روزی فرا خواهد رسید که از بیم همه را به یکباره رها خواهید کرد؟
نگفتمت قتل نفس، خیانت در امانت بر شما ممنوع؟
می‌خواست ادامه بده که زنگ تلفن محکم از آسمان به زمینم انداخت و به سجاده برگشتم. چه زنگ به‌موقعی که کم مانده بود کلی هم بدهکارش بشم
خلاصه که بدجوری داریم سه می‌کنیم به نام این خدا. وای برما

گفتند خدا مرده
گفت: آری غم انسان او را کشت

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

اندر سکرات باغچه

امروز که نه از چند روزه که روزهای من نیست
یکی از پررنگ هاشم می‌شه امروز. نه از پریشب شروع شد که بی ربط حالم به طریقة خفنی گرفته بود و تا صبح نشد خوابی ممتد داشته باشم
در نتیجه سالی که نکوست از بهارش پیداست

حالا دیگه همه چیز حتا تنفس مصنوعی و غیر مصنوعی
از دهان به دهان تا تنفس انفرادی رو به موت هم مجوز می‌خواد

به همین مناسبت کرکره ها رو دادیم پایین و از صبح در بالکنی ول زدیم


این یاس رازقی‌ست



اینم رازقی‌ست اما از شوق سبز کم مانده بود بترکه.
این گل البته غیر طبیعی‌ست و سایز طبیعیش عکس بالاست
خدایا این عشق چه‌ها که نمی‌کنه. عشق چیه؟ شعف ، شوق، امید و فرداها




این جناب فلفل
ازکجا فهمیدم؟
خب پیداست. بسکه تند و تیزه. پیداست آقاست



اینم خانم‌های محترم گوجه فرنگی. با وضع موجود بعید نیست برم تو کار صادرات گوجه فرنگی؟ چطوره؟



می‌شه از محصول امسال شروع کرد. نه؟
خب بالاخره که باید یه کاری کرد؟




و این هم حکیت منه که به تابستان مشرف به پاییز نرسیده ترک خورده و دستی از شاخه نچیده
از خودم می‌پرسم: بکنم که چی بشه؟


بذارم پهلوی انارهای پارسالی تا خشک بشه؟
و چون خیلی حیف بود نه خودم خوردم نه پریا انقدر موند تا ...........حالا که کمی تا ریختن صد دانه یاقوت دسته به دسته‌اش مانده

و این انجیر مقدس
هندی‌ها معتقدند درخت انجیر مقدس و زیر چترش مکان بسیار متناسبی‌ست برای مدیتشن
البته نه گمانم به عمر منو مدیتیش کردن زیر درخت قد بده
امیدوارم در آینده پریا ساعت‌ها زیرش مدیتیشن کنه




مهم نیست امکانات کم و یا محدوده
مهم اینه که با هزار زبان بتوان گفت: من هستم
i am
و وای از وقتی که کسی جلوی دهانت را با چسب ببنده

اینا آپاچی‌های محل ما هستن که در یک نبرد یکسال و نیمه تونستم حالی‌شون کنم بالای کولر من مکان بچه درست کردن و رفت و آمد و کثافت کاری نیست



حالا از اون دور به کمین می‌شینن
تا من میرم تو، میان لب بالکنی
آخه نری حق جفت گیری داره که از خودش لونه داشته باشه
ببین کفترام اینو می‌فهمن

خلاصه که برای تغییر ذائقه و فراموش کردن فیلتر شدن سیب تلخ چرخی بد نبود در احوال بالکنی
ولی اگه قرار باشه نه بنویسم و نه بگم و نه بشنوم، پس دیگه چکار کنم؟ دیگه نقاشی و کار در کارگاه حال نمی‌ده و فقط با نوشتن فاز می‌پرونم. حالا دیگه چی مونده برام؟
دیگه دلم می‌خواد از ایران برم
خدایا راهم را باز و هموار بدار

ناشناسی



و اما بگم از حسن خانة نو
از حسن آزادی
کاش می‌شد با یک کاروان همیشه در سفر بود. این طوری مجبور به تثبیت خود، قدیمی‌ت نیستی
هر لحظه می‌تونی آدم تازه‌ای باشی. راستش این آخرها خودم با ترس و لرز می‌نوشتم. بسکه رفقا رفتن و اومدن پیام دادن حواست هست؟
گو اینکه با خودم بریدم که لعنت به من اگه دیگه پا به اون سازمان تفتیش عقاید بذارم
اما خب همین که همه‌اش باید مواظب باشی یه چی نگی بی‌خود و بی‌ربط بیان حالت رو بگیرن هیچ حس، خوبی نیست
اگر قراره بند، یک لینک و سابقه و نشان باشم که دیگه آحر حیرت و تاسف است
البته نه حیرتی به جرم، نتیجة شمارش آرای مفقود شده.
اما خب همه کا نمی‌تونن روی دست دیوید کاپرفیلد بلند بشن و یه هو بیست و چهار میلیون رای را هپلی کنن
خیلی هنر کنم ذهن خودم رو هپلی کنم که دنبال ماجرا سازی و سخن پراکنی نره
حالا با اجازه بزرگترها و کوچکترها
همسایه اروپایی، امریکایی
آسیایی
استرالیایی. نمی‌خوای افریقایی.
باور کن یه ذره طعنه نمی‌زنم. از حس، خوب، وحدت وجودی که در این پیام بین‌المللی سبز این مدت شنیدم فقط در وطنم احساس غربت می‌کنم. اونم نه از مام وطن که از
متصرفان سیاهی که به نام خدا مسله می‌کنند این مردم شریف و نجیب را
وطن مظلومانه و بی‌صدا شاهد، ویرانی خود است
خدایا مرا در برابر نگاه پر سوال نسل‌های بعد شرمنده نساز
آمین

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...