۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

یه وقتایی



وقتایی که کم می‌آرند و فحشش رو می‌کشند به اسلام
نمی‌دونن چه شخصیت زشت تر از اسلام دارند
اسلام می‌گه، اگر گوشت رو کند؛ گوشش رو بکن، نه بیشتر
تونستی هم با زر دلش رو بخر
بهتر که اصلا، گذشت کنی

ولی ما برای هر موضوع ساده می‌خوایم از در و دیوار اونی که
بد فرم حال‌مون رو گرفته بلا بیاد
کیلویی چند حساب می‌کنی؟
یا نه که فله ای باشه؟
بعد فکر کن این منه زشتی که تو کله‌اته خودتی؟
می‌تونی خودت باشی
مثلا وقتایی که عاشقی و از مهربونی، می‌ترکونی
وقتایی که موفقی و همه رو دوست داری
اون وقتا که در سلام دادن پیش‌قدمی؟
 کدومه‌ایم؟





باعرض معذرت



خدایا پناه می‌برم به‌تو از این منه بیچاره
شک ندارم، یه روزی این شکلی بودم که می‌تونم درک کنم
به هر حال هر کسی یه اندازه داره
مال یکی به اندک رد می‌شه، مال بعضی‌هام تا قتل و ... می‌رسه
فقط کافیه شناسایی بشه
وقتی می‌آد یقه‌اش رو بگیری و بذاری جلوت و خوب نگاهش کنی
یهو از اون بالا
تلپی می‌افته زیر پا و بعد مثل لکه‌ی  آب در زمین فرو می‌ره و برای همیشه
محو می‌شه
اما این تا وقتی‌است که شناسایی بشه
امروز یه چی دیدم افتادم یاد قدیمای خودم
البته نه به این شوری ولی خوب منم منه ورم کرده‌ای بودم بزرگتر از همه دنیا
چنان خشمگین از یارو که پونصدهزار تومنش را نمی‌داد و  احیانا هم نداشت که بده
یعنی این‌جور وقتا که این‌جوری فکر می‌کنم
به خدا می‌سپردش که بره زیر تریلی له بشه
فکر کن!
آخه تو چقدر مهمی به این کائنات که توقع داشته باشی هر کی تو رو آزرد و باب میلت نبود
بره له بشه به خاطر، تو؟
اون لحظه، همه من از خدا می‌خواد
پر، من
که وای برمن
منم یه‌وقتایی وقتی یکی جزم رو درمی‌آورد صبح تا شب منتظر شنیدن 
خبرش بودم




باعرض معذرت



شبا زود، جیش ، بوس، لالا



فکر کن!
من خواب و همه بیدار چه آش شله‌قلمکاری درمی‌آد
زبان که اختیارش از مغز به ذهن رسیده کتره‌ای  کار می‌کنه و مام خراب در سالن‌انتظار بال‌بال‌می‌زدیم 
برای یه چوکه خواب و 
بغل دستی‌های منتظر هم به بحث داغ درباره‌ی خدا و فامیلای ما
مام که نمی‌تونیم هیچ کجا این زبون رو هم بیاریم
یه چیزی پروندیم
که البته بعد دیگه دو دستی جلوی دهنم رو گرفتم که چیزی نگم و دیگه دیر شده بود
 دست خودم نبود.  به خودم اومدم دیدم وارد یه بحثی شدم که فقط جناب رودسری را کم داشت
مردی که کنارم نشسته بود با سادگی تمام برگشت گفت.:
«  ما که بی‌سواد اومدیم و بی‌سواد هم می‌ریم
اما یه خواهر زنی دارم که می‌گه، خدا و پیغمبرش قبول اما باقی ماجرا چی می‌شه؟ »
   به‌خدا بلدم این وقتا جلوی زبونم رو بگیرم 
و بذارم هرکی با هرچی حال می‌کنه، چارچنگولی نگهش داره
که آرامشش از دست نره
بخصوص کسانی که فقط چند دقیقه آدم را می‌بینند و تمام
یهویی زاغ دهان گشود و پنیر افتاد
یک دو نفر دیگه هم که اون هول هوش به حرف‌های ما گوش می دادن با شمشیرهای تیز کرده اومدن نزدیک
یکی گفت، یعنی معصومین و .......... دخیل چی؟ زیارت و ..... اینا چی می‌شه؟
باور کن همه‌اش تقصیر خواب بود و من بی‌گناه بودم
به خودم اومدم دیدم هوا از پس هم گذشت
الانه است که یکی از این برادرا گوشم رو بگیره و ببره حراست
                        شبا خوب بخوابید که صبح کار دست خودتون ندید
خدا باهام بود و همون موقع یکی اسمم را خواند و  نوبتم شده بود
  در رفتم
وگرنه یه کاری دست خودم داده بودم
چه غلط‌های زیاد زیادی
ازاون حرفایی که حتا این‌جا هم جرات نمی‌کنم بزنم
از دهان در رفت و فهمیدم این موزمار ذلیل مرده‌ی ذهن اگه آب ببینه
منو درجا غرق کرده
از امشب خواب راس ساعت هشت
راستی ساعت چند قصه‌ی بچه‌ها رو می‌گن؟
همون وقت
خدا رو چه دیدی! 
شاید بچگی همه چیز خوش بود چون، شب‌ها زود می خوابیدیم؟





راه‌پله‌های رویایی، ثبت



اگه فکر کردی امروز می‌تونم آدم باشم، سخت دراشتباهی
فقط یادمه رفتم ثبت واقع در خیابان شیخ‌هادی
فکر کن، یه‌عمره منتظرم یه سربرم تا اون‌جا و یه سقا خونه‌ای که نمی دونم کجا واقع شده را پیدا کنم
از همون نشونه‌های ورا مرایی
ولی اگر شما جمال مبارک سقاخونه را رویت کردی، منم دیدم
خوابه خواب رفتم و اومدم
نه بدن انرژی رفته بود برای تامین انرژی، کیهانی و 
نه ذهن خوابیده بود که مغز استراحت کنه
مامور بایگانی حرف می‌زد
از این‌ور شیشه صداش رو می‌شنیدم
ولی با لب خونی حدس می‌زدم چی‌می تونسته گفته باشه
تقصیر من نیست که، زیر سر شیشه‌هایی‌ست که بین آدم‌ها خط می‌کشند
تا مرزها را تعریف کنند
از خط نگم که یاد کلاس و درس می افتم
خب واسه همین هیچ‌وقت نشد هیچ غلطی بکنیم و 
برای خودمون تو این جامعه سری باشیم تو سرا
چون هر خروس خونی که هنوز هوا تاریک بود، همین‌طور خواب‌آلو راهی مدرسه‌ای می‌شدم
که اوه ه ه از کجا تا کجا با خونه فاصله داشت
چه‌قدر حرف زدم، اونم از جنس بیهوده
همینه دیگه، وقتی نتونی یه چرت خواب عمیق داشته باشی
که بدن‌‌انرژی یه سر به مراکز بزنه و انرژی بگیره
نمی‌تونیم معجزه‌ای چیزی خلاصه آره و اینا
نه که تو هم فکر می‌کنی، همه‌ی نیروهای ما از راه دهان تامین می‌شه؟
استخفراله ، خدا به‌دور



۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

ژن‌، حضرت پدر، آدم


 کشف می‌کنم 
نه تنها ژن‌م به حضرت پدر، آدم 
نکن بدتر کن شد
بلکه این ژن بدل به باکتری شده که با سرعت بسیاری در حال تکسیره
صبح‌هایی که هیچ کار فوق‌العاده‌ای ندارم و قرار نیست فیل هوا کنم
شب زودتر از همیشه خوابم می‌گیره و صبح زودتر از همیشه بیدارم
اما 
امان از شبایی که صبح‌ش قراره برم بیرون
نه تنها بی‌خوابی می‌آد سراغم
بل‌که بهترین فیلم‌های تاریخ سینما تا بوق سگ 
اون شب پخش می‌شه
یا رفیق رفقای عهد باستان هوای من به سرشون می‌زنه و تلفن‌ها به صدا در می‌آد
و خلاصه که می‌ریم به عهد دبستان
 که شب بی‌خواب و صبح خواب به مدرسه می‌رفتم و منه بی‌گناه فکر می‌کردم تنبلم
نگو ایرادات ژنی داشتم

الانم دچار همین حالم

باید بخوابم و خوابم نمی‌آد

خب همین‌طوری اون بدبختام سر از درخت سیب درآوردن
نه؟



منو ببخش



http://img1.liveinternet.ru/images/attach/b/3/29/417/29417386_Forever_friends_33.jpg




قدیمی‌ها یه چی می‌گفتن: 
آدم باید نیتش درست باشه
مام از جایی که به نیات‌مون شکنمی‌کنیم، انشالله که خیره
خب هم‌محلی‌های قدیمی‌ای این‌جا دارم که بعضی گاه گداری این‌ورا می‌آن
امیدوارم  بعضی برای دیدن این پست حتما این‌ور بیان
بعضی از شما را ناخواسته رنجوندم
چه روی صفحه و چه پشت صفحه
بعضی را بدفرم، تکوندم، البته 
پشت صفحه 
بعضی فکر کردند در فلان پست تلخ،  منظور نظرم‌ند
قهر کردند، لب برچیدند
 بعضی‌هام اصولا منو اشتباه فهمیدند
بعضی هم بزرگی کردن و با صبوری زبونم رو یاد گرفتن و 
متوجه تصور خطاشون شدن و موندن
خلاصه که جمیع عالم و آدم، در این زندگی
شاید در جهان الست
شاید در زندگی‌های پسین و پیشین
جان پدرو مادرهاتون منو ببخشید
ما آدم‌یم و اومدیم برای آزمون و خطا داریم بزرگ می‌شیم
بزرگی به سن و سال نیست به ادراک آدمه که رو به بالا می‌ره
منم یکی از همین ذرات در سوی، کمال
خطا کردم ببخشیدم
بچگی فکر می‌کردم آدما در پیری از ترس مرگ آدم می‌شن
حالا می‌فهمم، اون‌‌موقع که فکر می‌کردم بزرگ شدم، و دیگران را پیر می‌دیدم
نه جوان که بچه بودم.
فکر می‌کردم خودم آدم بزرگه‌ام که فهمیده خرس تو کوه تخم نمی ذاره
در نتیجه خطای زیادی هم کردم که در لحظه فکر می‌کردم
کاملا حق با من است
هم‌سایه، هم‌محلی، هم‌شهری ، هم‌هستی هر که هستی
نوکر پدر و مادر و جد بزرگوارتم
نفهمیدم. 
به زبان مبارک به هستی اعلام کن 
من را بخشیدی
لطفا

خواهش می‌کنم

شیرین عسل، وار


از صبح یه دفترچه یاداشت 
گذاشتم توی جیب و راه افتادم
وسط هر کاری که انجام می‌دادم، هرموقع کسی به‌یادم می‌اومد
می‌ایستادم، می‌ذاشتمش روی دفترچه، اسم‌ش را نوشتم 
و
خوبه خوب نگاهش کردم
بعضی از جنس، رنجش بود
برخی هم از جنس، طلبکاری و حق‌خواهی
شکست پشت شکست به‌یادم اومدم و می‌نوشتم
چه اسمایی که شاید همین‌طوری دم دستی به یاد نداشتم، اون گوشه‌ها پنهان شده بودند
به یکی دو نفر زنگ
 زدم و تمام قد و با عرض ادب بابت رنجشی که در دل نسبت به‌من داشتن
معذرت خواستم و ان‌قدر شیرین‌زبونی کردم که گمان بردند الان اگه منو نبخشند
یک باقلوا از روی زمین حذف می‌شه و بخشیدن
کمی سبک شدم
افتادم یاد اون اسمایی که هنوز یادم نیومده و حتما ازم رنجیدن
دیدم وای همون بهتر که به یاد نیارم وگرنه تا فردا پس فردا باید طلب مقفرت کنم
اما چندتا از روزنه‌های جرم گرفته و بسته شده‌ی انرژی‌م باز شد
خوب اونا تا وقتی از من دل‌خورند، انرژی تلخ‌شون بهم می‌چسبه و انرژی نمی‌ره و بیاد
با برداشتن چسبونک‌ها، روزنه‌ها هم باز شد ودوباره  انرژی سرریز 


ببین
تا حالا انقده آدما رو خواسته ، ناخواسته
دونسته ، ندونسته
  آزاردیم 
که حتا یادمون نیست

  رنجش اونا روزنه‌هام‌و بسته، چون بهم چسبیده
بعد به خودم اومدم 
وای من اگه نتونم دیگران را ببخشم، تا ابد گیرم
پس خود به‌خودی من هم بخشوده خواهم شد
به همین دلیل بیا پست پایین
فعلا برم کیک را از توی فر دربیارم وبرگردم این‌جا



۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

صبح صورتی، اول هفته‌ بخیر




هفته‌ای که با عطر رز صورتی آغاز بشه
بی‌شک هفته‌ی مبارکی است
برای من که این‌طور شروع شده
یعنی تصمیم گرفتم شروع روز رو خودم انتخاب کنم
گرنه با امواج همسایه‌ی پشتی، روبه‌رویی، دست راست، دست چپی بری
فکر کردی پس چی؟
ببین صبح توی تخت حال‌مون خوبه
تا از تخت بکنی و از اتاق بیرون بیای
صد نوع موج اطرافت هست که هر کدوم می‌تونه بزنه و با خودش ببرت
منم خروار خروار گل‌دون توی اتاق و پشت پنجره دارم
که وقتی هنوز خام و تازه چشم به روز باز کردم
  قبل از همه به اون‌ها نگاه کنم، 
عطرش را نفس بکشم و خودم را با امواج طبیعت به روز می‌کنم
باور کن
معجزه‌ای بیرون در منتظر نیست
همه آغاز و پایان‌ها خودمونیم البته اگر باورش کنیم
لزومی هم نداره که به مرحله‌ي " کن‌" " باش " سهروردی رسیده باشی
اون برای داستان‌های خیلی بالاتر و ایناست
ولی کلاس اولش همیناست
می‌خوای باور کن ، نمی خوای نکن



۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

جمعه، جمعه آقام



یه جمعه‌ی دیگه هم آغاز و وسطش ایستادم
وسط ، وسط، وسط
نه یه ذره این ور نه یه ذره اون‌ور
نشمردم چندتا جمعه در سهمیه رد شد
نمی دونم چندتا جمعه سهمیه دارم و 
نمی دونم چند جمعه‌ی دیگه هنوز هست
تا هستم و جمعه هست و نفس می‌کشم، جمعه ، جمعه است
حتا اگر کل هفته تعطیل بوده باشه
به‌قول آقا مجید ظروفچی، جوبچی، اداره چی
به تقویم من، جمعه، جمعه آقامه، شنبه شنبه آقام
باور کن منم برای همین عاشق جمعه‌ام
در تقویم حضرت پدر و حرم خدایی‌اش 
دو خانه بود و من در خانه‌ی کوچک و پدر جمعه‌ها
میهمان خانه‌ی کوچکتر و مام موندیم 
وسط جمعه
ای جمعه‌های خوب بچگی، 
چه زود گذشتید و
مرا در حسرت‌ها به‌جا گذاشتید
چرا این‌قدر عجله داشتیم زودتر بزرگ شیم؟
حیف نبود اون‌همه خاطرات شیرین؟
همه ، رفت؟


ثبت می‌کنم


در تاریخچه‌ی زندگی‌ام ثبت می‌کنم
اینک در ساعت 9:22 پنج‌شنبه شب، در اتاق کارم نشستم و
مستم
مست ، عطرمحبوب شب‌های پاییزی
ماکه این‌همه سال ندیده بودیم
داریم می‌بینیم گلدان محبوب‌شب پر از گل و عطر خنک مایل به پاییزش
رایحه‌ی جدیدی ساخته که عطر محبوب شب گرم تابستون نیست
یه عطر تازه است
بس‌که این‌مدت به برف و بارون و دما فکر کردم، از زیبایی‌ها غافل شدم
 اگه سهم ماست فرستادن انرژی نیاز باران به سیستم کیهانی و انگیزش هستی است
می‌فرستیم، خدایا از ما دریغ نکن یه پاییز خوب و پر از باران
حالا اگه از دستت در رفت مرداد انقدر سهمیه بارون و سیلت را مصرف کردی
یادت نبود تکلیف ما در این عصر انتظار؟
ولی بعد می‌رم به کشف تازه‌های این پاییز فراموش نشدنی
تجربه نشده و جدید
بعد از انجیر زمستانی
گوجه فرنگی ، پاییزه که موند به دلم تابستون یه هفت هشتا گوجه بده
و نعنای اهوازی که از بهار تا حالا با ماست 
هم خشک شد، هم بین شور نشست و هم با، ماست
تازه، در سبزی خوردن تازه هم مصرف شد 
دوباره جوانه‌های تازه‌اش رو روی خاک پهن و در رشد از هم جلو می‌زنن
ای خدا قربونت برم.  شکرت
اگه  تقدیرم  در تنهایی دیدی
به جاش یه چیزایی  دادی که نه گمانم اگه الان یه شوهر فشار خونی، دم موت بدتر از خودم
پیشم بود بهم می داد و چه بسا
 همه زیبایی ها را از یاد برده بودم
چون همه‌اش باید به فکر آقا بودم نه خودم
ولی 
حالا
حتا 
با رد،  نور بین سایه‌ی چین‌های پرده
روی زمین اتاق
وقت نماز
مثل چیز کیف می‌کنم
هر لحظه‌ام  یک تابلوی زیباست


چی فکر کردی؟
نکنه منتظری برای تنهایی‌  زنجه موره کنم؟
ابدا. 
من آنم که رستم بود پهلوان
برای هر رخ داد حتما دلیلی هست
که دوستش دارم



تب



چشمت روز بد نبینه
تا حالا دندون درد داشتی؟ آه
همون که عاشقی و اینا رو از یاد می‌بره
دندون درد مزین به ریشه‌ی عفونی چطور؟ اینم همونه که تا توهم تو رو می‌بره
باور کن
این جماعت پزشک بی‌شعور مملکت ما نمی‌دونن وجود عفونت و تب باعث می‌شه
کانون‌ادراک به سمت تجربه‌ی جدید بچرخه و ناخودآگاه تو وارد جهانی می‌شی که همون موقع نمی‌فهمی یه چی شده
چیزی که می فهمی درک تجربه‌ی جهنم و آخر دنیایی که دلت می‌خواد به یک لحظه عمرت تموم بشه
بیشعورها نمی‌فهمیدن این یارو که نود وچهاردرصد بدنش، حتا مغز به عفونت کشیده، الان در هپروته
و هی براش مشاوره روان‌پزشک توصیه می‌کردند
و چه‌قدر آدم با این تجربه دیدم
باهاشون حرف زدم
حتا آدم‌های تشنجی و کمایی
تا مطمئن شدم
درستش همونیه که بالا گفتن
از دیشب یه‌نموره نزدیکای اون‌جا بودیم
و وای که چه آدم بی‌خود و مزخرفی ازم دراومد
بعد که به صدقه سر آنتی بیوتیک و مسکن و تب بر و اینا شرایط بالینی به حد نسبتا طبیعی بازشگت
تازه چشام باز شد و دیدم
وای وقتی اون آدم بده می‌آد نمی‌تونی بفهمی آدم بده شدی
در باورم همه‌ی دنیا بد بودند
وقتی هم که آدم خوبه هستم، باز به همین دلیل خوبم که همه را خوب باور دارم
دلیلی نداره از چیزی نگران باشم و اصولا نرمش‌های ذهنی هیچ چیز لازم و به‌در بخور زندگی‌م نیست
و به‌طور معمول نیمه تعطیل کار می‌کنه و منم نیمه خاموشم
خلاصه که خدایا، همون وقت‌ها که افتادم وسط محله‌ی بد ابلیس
اختیارم با روح‌م نیست و ارتباط‌ها همه قطع شده
تو نگهم دار که سه نکنم



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...