۱۴۰۴ تیر ۲۷, جمعه
آدرنالین
۱۴۰۴ تیر ۲۱, شنبه
زمان دایرهای
فکر کن زمان، خطی و مستقیم نباشه.
مثلن زمان دایرهای باشه و ما همیشه و تا ابد در یک زندگی تکرار شویم. غیر منطقی هم نیست.
بر اصل فیزیک، انرژی از بين نمیره، تغییر شکل شاید. یکبار حضور من در این جهان کافی نیست که زندگی تجربه شدهام مانند فیلمی مدام در حال تکرار یا پخش باشه؟ پخشش میشه جهان هولوگرامی و تکرارشونده میشه زمان دایرهای.
عجب جهنمی میشه این زمان ابدی. ابد مرتبه افتادن، زخم خوردن و زار زدن. ابد مرتبه خطا کردن و بی عشق زیستن و ....
وقتی آینده در خواب دیده میشه، با کوچکترین جزئیات، این آینده کی و کجا تجربه شده؟ من که هنوز فیزیکی تجربهاش نکردم؟!
یا اینکه ابدیت شامل، هر لحظهی گذشته، حال و آینده است، یعنی چی؟ زمان ابدی، جهان ابدی کابوسی به نام جهنم نیست؟
بهتره تا جای ممکن بهترین هر لحظه را بسازم و تجربه کنم. که اگر بنا بر تکرار ابدیت باشه، چرا خوب هاش را زندگی نکنم.
۱۴۰۲ بهمن ۱۹, پنجشنبه
سفری در خیال کیهانی ( تجربهای هولوگرام)
اگر انرژی تجربه زیسته ما هرگز از بين نمی رود، آیا همواره در حال باز تولید و حفظ خود در زمان کیهانی است. همان طور که در خواب در زمان سفر میکنم و آینده بی کم و کاست قابل رویت میشود و من وقایعی را به چشم میبینم که هنوز سال ها تا زمان تجربه در اکنون فاصله دارد و رخ نداده و برخی به آن دژاوو نام دادهاند ، آیا تمام زندگیام در اکنون موجود است و تجربه میشود، از تولد تا مرگ.
آیا گذشته هم در دسترس است؟
آیا میتوان در آینده بر گذشته تاثیر گذاشت؟
آیا محبت من به منه کودک، نوجوان یا جوان در گذشته قابل تجربه و تاثیر میشود؟
آیا گندم کودک نوازش یا لمس مرا که در آینده به او می نگرم را متوجه میشود؟
آيا میتوان مسیر غلط گذشتهای که از خانوادهای شکسته و درهم انتخاب کردم را با محبت اکنون به گندم کودک تغییر دهم؟
آیا گندم نوجوان محبت و بوسهی آینده را تعبیر به رخ دادی ماورایی خواهد کرد، ممکن است آن را با خدا اشتباه بگیرد؟
یا همواره رويدادها ثابت و غیر قابل تغییر هم چون تصویری هولوگرام تکرار میشود؟
آیا در اکنون هم من بخشی از تصویری هولوگرام هستم که هزاران سال در حال تکرار است؟
آیا میتوان با آینده عامدانه ارتباط برقرار کرد؟
اگر چنین باشد، ناظر و منظور ، فاعل و مفعول یکی هستند؟
آیا تجربهٔ زیستهی من رویایی بیش نیست؟
رویا بیننده کیست؟ مُدرک و مفعول کجاست؟
آیا تمامی این جهان خوابی یا ارادهای است در لحظه آفرینش، اراده به موجودیت تصویری از هیچ به کل در هنگامی که به هیچ گفت: موجود باش . و ما شدیم؟
آیا من در اینک با تمامی تجربه های زیسته یک خیال هستم؟
من کیستم؟ گذشته، حال یا آینده. یا خوابی بلند؟
خواب بیننده کیست؟
۱۴۰۲ دی ۲۳, شنبه
منم، همهاش
خیلی مثل همیشه مرطوب کننده می مالیدم صورتم که گفت:
یعنی چی اون وقت؟ می ترسی پیر بشی؟
نگاه بدگمان لاکردار همون داور بیرونی که به زور درم کدنویسی شده و حتا در خواب مراقبه چی میبینم و دین وعرف و خلاصه دنیام ازچارچوبش بیرون نزنه .... و اینا
خیلی زود کدهای جدید به روز رسانی شد و ندا آمد:
- ابله، بیرون خبری نیست. همهاش تویی. تصویرم در آینه در زمان گم شد و برای اولین بار تونستم درک کنم،
من همان خواب بینندهای هستم که در حال دیدن رویای جهان گندم تلخ است و اگر بنا باشد زمان را حذف کنم که در حقیقت تنها در اکنون حضور دارم و نه گذشتهای در اکنون هست و نه آینده ای.
جهان پشت رو شد و به یکباره درون قفسه سینه ام خزید.
و من همه اش شدم.
۱۴۰۲ دی ۱۴, پنجشنبه
دژاوو
شاید دژاوو باشه؟ شاید توهمی ذهنی، هرچه هست تجربه ای حیرتانگیز؟
طی چند روز گذشته حس و تصویری غریب از تجربه ای آشنا و شاید قدیمی و مکرر؟
به یاد آوردن لحطه غافل گیرانه مرگ
لحظهای بسیار جدی و بی شوخی. عاری از تمام تصوراتی که یک عمر از مرگ برای خودم می سازم . یک...
۱۴۰۲ دی ۵, سهشنبه
تهش چی؟
دیشب تا کی خوابم نمیبرد، تصاویر دختران حضرت پدر که به دیار باقی شتافته اند یک به یک برجسته می شد و من لحظه به لحظه دلتنگ. بخصوص شهلا خانم که کل بچگی من به وحشت از از او گذشت. ولی آخر داستان هم خونی خوب بود. بزرگترین درس های زندگی را از سفر ناگهانی شهلا
گرفتم.
یک الگوی ژنتیک در دختران پدر. پسران دختر نمای حضرت پدر . چنان غافلگیر شد و غافل گیر شده رفت که تو گویی او هرگز به دنیا نزاده شده.
اما دلتنگی دیشب بدجور بود. یعنی این آدم ها به همین سادگی از حساب دنیا حذف شدند؟ حتا حضرت پدر و روزی هم من. همان لحظهای که یک عمر از وحشت فکرش رو ایگنور کردیم.
نمی دانم چه وقت ولی هر زمان حتم دارم غافلگیر و متاسف خواهم بود.
۱۴۰۲ دی ۳, یکشنبه
من و خودم
گاهی دلت میخواد محبتی بکنی یا حتا ذرهای از زیبایی مورد مشاهده ات رو با یکی به اشتراک بگذاری.
طبق معمول هم هیچ کس به ذهنت نمیآد و در واقع کسی نداری. مانند مواقعی که حرفی توی حنجره گیر کرده بپره بیرون و کسی نیست دهان باز کنی.
مدت هاست مثلن در Instagram یا Spotify خیلی دلم هوس تسهیم داشته باشد، برای خودم در WhatsApp میفرستم. مهم فقط لحظهای است که ارسال میشود. باور کن ماجرا بیش از اینکه دلی باشد ذهنی است.
البته در اینکه عشقی بی حد در وجود دارم تردید نیست اما این روزها پای هر بساطی یک مرحله به اشتراکگذاری گذاشتند و محصولی دلی نیست.
۱۴۰۲ آذر ۱۵, چهارشنبه
مکررات
روزی شبی يا حتا در بی زمانی لکهای انرژی بر تارک هستی شکل گرفت به نام من.
از جایی که انرژی از بين رفتنی نیست، بعد از مرگ هم اثر حضور این لکه یعنی من هم از بین نخواهد رفت.
حالا من در کدام نقطه از زمان ابدی ازلی که به قولی حقيقت هم ندارد و از سکنه ی ذهن بشری است در حال پرسش این سوال هستم؟
گذشته من که به فرض در تکراری بی پایان به آینده ای که آن هم پایان ندارد، قصه ای از آغاز به پایانی می رسد که هر صبح در نقطه آغاز، دوباره زاده می شود.
خودمم گیج شدم. خيلی خيلی وحشتناکه اگر بخشی از تو هر ثانیه دوباره تکرار بشه! تولد و مرگ های بسیار در تکراری مکرر.
باری به هر جهتی
اصلن شدنی نیست در زندگی حد تعادل را برای هیچ نگهدارم. خوبه اختیار تنفس دستم نیست، یا یادم می رفت یا تهش را در می آوردم.
کل زندگی مشغول کشیدن آه تا وقتی اصل جنس بیاد هستم. تا رسیدن حسرت مزبور. بلافاصله چنان خودم را خفه می کنم تا رسیدن به درجه تنفر.
وای خنده داره وقت رفتن که باور میکنم زندگی هم تمام شدنی بود و اصلن یک لقمهاش را درست نجویدم، مزه نکردم، عطرش چی بود؟ نفهمیدم. زیرا همیشه بود.
۱۴۰۱ مرداد ۲۲, شنبه
چرخ زاپاس
نسلی پیش از من
رویایی پایان یافته
چنانکه تو گویی هرگز نبودند
ریشههایی که حضور مرا شهادت گو بودند
یعنی این خواهرها و برادرانی که دیگر نیستنذ. پدری که تو گویی هرگز نبوده. چهل و چند سال از سفرش گذشته و باقی که ده سال ده سال با فاصله و گاه حتا سالی دو بار از جهان رفتند
احساس میکنم بی هویت شدم. انگار پام روی زمین نیست. یک حال ضد جاذبه، شناور. مگه میشه ادم جایی متصل نباشه؟
زمان این عکس که اصلن وجود نداشتم. من و نادر چرخ زاپاس بودیم. زاپاس پدر. یک نسل تمام شد و اولاد خانوم کوچیک راه رو ادامه میده.
باورم نمیشه من حالا جانشین پدر و بزرگ خانوادهی پدری شدم. ولی بزرگ چه کسی؟
کسی جز نادر نمانده. اصلن این وضع را دوست ندارم. نوهها که یک در میون ینگه دنیا و به هجرت و ما هم بی بزگتر.
چی فکر میکردیم چی شد؟
۱۳۹۹ بهمن ۱۷, جمعه
عشق یهجور بیماری مثل آنفولانزا
اونوقتها یه کمد پر از کاست ویدیویی داشتم که بعضیهاش رو شاید دو بار هم ندیده باشم
فقط بار اول که دیدم
ضیاف همان قاشق اول بود
اگر هم مهپاره از دستش در میرفت و یه چیزی باب سلیقهام پخش میکرد
اگر ویدئو به سیستم وصل نبود یا فیلم خام نداشتم، همون یکبار هم نمی دیدم
چون تمام مدت به جای اینکه لذت ببرم ازچیزی که میبینم
با خودم در جدالم که چرا نمی تونم هر موقع که دلم خواست ببینمش
در نتیجه برای فرار از مشاجرههای درونی اصلا نمی دیدم حرص هم نمیخوردم که
چرا مال من نمیشه
در عشق هم همینیم
یعنی یا باید حتما دو طرفه باشه و خیالم تخت یااصلا نمی خواستم
کاری که همه میکنیم
حالا اینکه تو عاشق یکی باشی و او محل سگت هم نده
رو خدا رو شکر تا حالا تجربه نکردم
ولی مگه نمیگیم عشق؟
عشق تعریفی از گیاه عشقه است.
پیچکی که دور درخت رشد میکنه
ازش بالا میره و به خودت میآی میبینی درختی از پیچک عظیم برابرت هست
به تدریج درخت زرد و خشک میشه و میمیره
عشقهم به تعبیر همونایی که این تخم لق رو شکوندن مگر همینا نبود؟
مجنونی، بیلیلا کی بود؟ یا فرهاد
اونا که آخرش خودشون رو به کشتن هم دادن
پس ما از عشق چه انتظاری داریم که هم به هم برسیم
هم تا ابد عاشق بمونیم، هم همه چیز خوب پیش بره که ما بگیم عاشق هستیم؟
اون دیگه یه اسم دیگهای داره
عشق نمیشه
عشق یهجور بیماری مثل آنفولانزا است که تاوان و درد، اشتیاق و ......... داره
نه عروسی، نه تعهد، نه ضمانت، هیچی نداره
ولی عمیق و ریشه میده
فقط همینه
خودتی
دیگه داشت خیال برم میداشت یکی داره دنبال اتو ازم میگرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بیکار باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه اینک...



