۱۳۸۶ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

عشق است


وقتی احساسی عاشقانه دارم، کامل از خودم خارج می‌شم و تبدیل به او می‌شوم. نگران شدم مبادا انقدر در پی عشقم که از خودم فرار کنم؟
اما نمی‌شه. عشق رو از خودخواهیم می‌خوام. عشق رو به‌خاطر خودم احتیاج دارم
وقتی احساس عاشقانه هست، بااو راه می‌روم. غذا می‌خورم. نفس می‌کشم در حالی‌که به کار و بارم هم می‌رسم
وقتی چشم باز می‌کنم تنها نیستم تا وقتی دوباره می‌خوابم. او در من همه‌جا حضور داره. وقتی بیدار می‌شم به قرار ارشاد یا چک پس فردا و غرغر ناشر فکر نمی‌کنم
زندگی اول عشق است و با عشق زندگی را عشق است
این می‌شه که وقتی خالی می‌شم مثل حالا. نه حاضرم با بیسکویت یا پیراشکی افطار کنم. نه جون دارم یک قدم راه برم. چه قرار با دکتر دندان پزشک یا وکیل دعاویی
تازه انتظار دارند با جبرئیل هم شبها چت کنم و رابراه الهام بگیرم؟
آخه این لاکردار عشقه که خلاقیت میاره و تو، خدا می‌شی

ماهی قرمز


یه‌جفت ماهی قرمز برخلاف هرسال از شب عید هنوز اینجا هستند. یکیش دم‌خوره داره که بیماری شایع ماهی‌های آکواریمی است. از اون یکی جداکردم و هر یک در ظرفی مجزا انتظار روزی را می‌کشند که یکی حالش رو پیدا کنه و این زبون بسته‌ها رو به حوض بندازه
اما ناخودآگاه توجهم بهشون جلب شده
اون‌که مریضه، انگار می‌دونه وقتش کمه و دایم تو این یه‌ذره جا دور خودش می‌چرخه. گاهی حس می‌کنم به زمان تجربه‌اش سرعت داده و با ولع بیشتر مصرفش می‌کنه
اون یکی که یه ناقص‌الخلقه مادرزاده و یک چشمش تلسکوپی است و باعث شده حفظ تعادلش درآب کمی مشکل باشه. از وقتی جفتش مرد. همه‌اش میره پایین و چرت می‌زنه
با وجود نقص اگه دلش بخواد مثل فرفره تنگ رو دور می‌زنه. اما اون‌موقع جفتش زنده بود. همین فردا می‌فرستمش بره. از قرار اینجا چیزی جفت نمی‌مونه؟

بغل پاک


نمردم و بالاخره یه نمونهء کامل از بغل مورد نظری که تاحالا کلی راجع بهش داستان سرایی شده پیدا کردم
برای خروج دوستان از هرگونه ابهام در رابطه با واژه بغل، در اینجا شخصا اعلام می‌کنم، از این به بعد هروقت دلم بغل خواست و دوباره دچار کمبود شدم. شما این عکس را به‌وضوح به‌خاطر بیاورید
جان من برو تو نخ نیش خانم. ببین چه لذت و آرامشی در نگاهشه؟
این هم به نفعه منه که از باز کردن ایمیل‌های مایوس کننده خلاص می‌شم
هم به نفع دوستان ناشناسی که مجبورند زحمت بکشند و در جهت حل مشکل من شخصا اقدام کنن
من‌هم با آزادی هرموقع احساسم به سمت و سویی تمایل داشت، از ترس حرف و سخن و سوءتفاهم مجبور نشم لال‌مونی بگیرم
باور کن روزی خواهد رسید که انسان با همین سربلندی از احساساتش برای دیگران حرف بزنه. کسی عقده‌ای نمی‌شه. به خودش شک نمی‌کنه
تدریجا خودش را باور می‌کنه. و از خود شرمسار نخواهد بود
من هستم
زنده
و آزاد

۱۳۸۶ فروردین ۲۷, دوشنبه

ای کلک




یک‌سال پیش آخرین خبر این بود که، عاشق شده و داره ازدواج می‌کنه. دیگه ازش خبری نبود تا سه هفته پیش اتفاقی در نوشهر دیدمش. از اون به بعد، باز ارسال اخبار متعدد از سمت و سوی ایشان یه سمت ما به‌روز بود
اولش خیلی مهم نبود. اما بار سوم یا چهارم که زنگ زد و برای ناهار آخر هفته اونم خارج شهر قرار گذاشت، شصتم داغ شد و پرسیدم: نازی جونم هست؟
گفت: حالا اونجا برات مفصل تعریف می‌کنم چی شد.
دو ریالی عهد پارینه هونگی افتاد و فهمیدم چی شده؟
تموم شد. نازی رو فراموش کن. پالونش کج بود
البته گو اینکه من هیچ وقت ارتباط پالون الاغ را با انسان نفهمیدم؟
بعدا هم که راستش رو نمی‌گه؛ هرچی دلش رو خنک کنه از موجودی که ساعات تا لحظات شیرینی رو با او تجربه کرده ، خواهد گفت
ما آدم‌ها همینیم. بی‌انصاف و چشم کور. وقت پایان، حتی به‌قدر یک سپاسگزاری یا قدردانی از لحظات خوبی که با هم ساختیم، وقت نداریم
یا بی‌شعوریم، یا لجمون گرفته؟

اذا اراده


وقتی اراده کرد
ما موجود باشیم، با تصور یقین ما را برابرش دید و گفت موجود باش
از روحش در ما دمید
و ما هم دارای توانایی های او هم شدیم. در حالی‌که انسان پاکباختهء امروز
حتی هویت اجتماعی خودش رو نمی‌دونه چیه، چه به یادآوری هویت الهی
در پی امنی برای پنهان شدن در آرامشی کاذب که از پس الگوهای اخلاقی اجتماع سر بیرون آورده است
انسانی کاملا وابسته و مصرفی
اگر اون می‌تونه اراده کنه و به شدنش باور داشته باشه، شک نکن ماهم با کمی کار و باور می‌تونیم
اراده ، تجسم، و با کلام بگو باشه

دخترکان قدیمی



امروز ناهار با چندتا از دوستان قدیمی ولی نه همچین صمیمی بودم. ما فقط در ارقام و تقویم بزرگ شدیم. اما در روح همانی هستیم که در پشت بلوغ جا گزاشتیم
نمی‌دونم خودشون میگن تاثیر منه. تا به‌من می‌رسن، دوست دارن بزنن کانال دو. الهی صد هزار بار شکر که اگه خودم جنم نخ دادن و نخ کشی ندارم از تاثیراتم رفقا بی‌بهره نمی‌مونند
از انواع نخ کشی در ماشین و خیابون تا رستوران و آخرش گالری هنری یکی از دوستان
خدایی نکرده گمان مبری که واقعا عمل ناشایستی از یکی از این بانوان گرام سر زده باشه! بعد از این ملاقات هریک به نوبه خود "تان" " شان‌مان" برجاست و این اولاد آدم را در حد هیچ مناسبتی نمی‌دانیم و در خفا، والی‌لی داریم
اما شیطنت، در حد فقط شیطنت و سرکار گذاشتن و خندیدن از بلوغ وارد جریان خون ما می‌شه تا مرگ. البت اگه میدون ببینیم. دخترانی عاشق شیطنت، حرارت و حیات

معامله



گفت: دنبال زن می‌گردم. دیگه دخترها رو که شوهر دادم. هتل جنوب فرانسه را هم به اسمشون کردم کاری با من نداشته باشن
خب تبریک می‌گم. خیلی وقت بود که از وقتش گذشته. حالا کسی هم در نظر گرفتی؟
آره. فائزه
جانم؟! فائزه نصف سن شما رو داره. مطمئنی تصمیمت درسته؟
چرا که نه؟ من چیزی دارم که اون می‌خواد. اونم جوونه که من می‌خوام. یک معاملهء برابر
یعنی مهم نیست اگه دوستت نداشته باشه؟
احمق نیستم به این چیزها فکر کنم. ابدی هم نیستم که نگران فردا باشم

۱۳۸۶ فروردین ۲۶, یکشنبه

منه عاشق پیشه من



در همهء آدم‌ها مدلش اینه که، یا می‌خواد طرف و خودش دنبال پرونده است
یا نمی‌خواد و غمیش میاد برای اون‌طرف ماجرا. تاوقتی می‌ری و نازش رو می‌خری، محل سگت نمی‌ذاره. وقتی می‌گی: به جهنم. برو گمشو. راهت و می‌کشی میری دنبال کارت. تازه طرف می‌ایسته و ناباورانه به پشت سر نگاه می‌کنه و از خودش می‌پرسه، جدی جدی رفت؟
نگو دنبال بهونه بود! عجب آدم بی‌جنبه و نامردی بود؟ همین بود همه دوست داشتن ها؟
حالا یکی بپرسه، پدر آمرزیده تو که نخواستیش چکار داری چرا رفت؟
رفت دیگه. یا انتظار نداشتی ولت کنه بره؟
این منه من دوست داره حتی اگه گلدون از پنجره انداختم رو سر طرف باز بمونه و برام آواز عاشقونه بخونه. حتی اگه دوستش نداشته باشم. مهم اینه یکی دیگه منو دوست داره و این به قدر کافی انرژی بخش نیست؟

پسر، همسایه


اون‌طرف خیابون، درست روبروی آپارتمان من دوبرادر مجرد هلو زندگی می‌کنند. دوسال پیش به محض ورود شماره همراه آقای برادر بزرگتر زیر برف پاک‌کن ماشینم بود
بماند که من همچنان به روی مبارک نمیارم که می‌دونم شما چرا به هزار و بیست بهونه با من کار داری؟
یا اصلا شماره‌ای دیدم
غلط نکنم تاحالا هزار بار از تمام وجودش به خنگی من لعنت کرده باشه
ولی خب در این مواقع نمی‌شه کاری کرد. همین‌که می‌دونم یکی هست منو زیر نظر داره خیلی هیجان انگیز و زنونه است. همیشه یادم می‌مونه، هنور هستم
خداکنه بتونم همچنان خودم رو به خنگی بزنم و اونم جرات نکنه بیاد و یکراست بره سر اصل مطلب که مجبور می‌شم برخلاف میلم، سخت حال شیرینش رو بگیرم
گاهی، چه موجودات پستی می‌شیم ما بانوان گرام؟
پناه برخدا. برای همینه ما مرد را برای نبرد عشق انتخاب کردیم که حریفی قدر برای خانم‌هاست. ببین ما دیگه کی هستیم؟

تقویم رفته




صیح‌ها شاکی بیدار می‌شم که، وای یک روز تکراری و تنهای دیگه
نزدیک غروب کاملا در امروزم و دارم زندگی می‌کنم
شب که می‌شه یادم می‌افته یک روز دیگه هم تنها و یکنواخت رو به اتمامه
نزدیک صبح پلکم از خواب می‌سوزه و همچنان چشم انتظار حضرت جبرئیل و معجز عشق نشستم که امروزم بیهوده تمام نشه
مثل اول هفته
شنبه می‌ره برای اینکه، خودم رو برای باقی هفته آماده کنم
دوشنبه فهمیدم چکاره‌ام
پنجشنبه شاکی‌ام که هفته تمام شد و هنوز تنها موندم
کاشکی همیشه وسط هفته بود

حاجی و گلپر





خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...