۱۳۸۶ فروردین ۲۶, یکشنبه

تقویم رفته




صیح‌ها شاکی بیدار می‌شم که، وای یک روز تکراری و تنهای دیگه
نزدیک غروب کاملا در امروزم و دارم زندگی می‌کنم
شب که می‌شه یادم می‌افته یک روز دیگه هم تنها و یکنواخت رو به اتمامه
نزدیک صبح پلکم از خواب می‌سوزه و همچنان چشم انتظار حضرت جبرئیل و معجز عشق نشستم که امروزم بیهوده تمام نشه
مثل اول هفته
شنبه می‌ره برای اینکه، خودم رو برای باقی هفته آماده کنم
دوشنبه فهمیدم چکاره‌ام
پنجشنبه شاکی‌ام که هفته تمام شد و هنوز تنها موندم
کاشکی همیشه وسط هفته بود

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...