۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

به شکل آدمی



حالت خوب شد؟
جیگرت حال اومد؟
چه‌قدر فشار به ذهن و روحم آوردی 
حال کردی؟
تمام شب‌های شفاخانه به این گذشت که چی شد که این‌طور شد؟
چی به این روزم انداخت؟
من‌که صبح تا شب از در خونه بیرون نمی‌رم
کسی رو نمی‌بینم ماه به ماه
با کسی حرف نمی‌زنم هفته به هفته
سی چی باز رسیدم این‌جا؟
نصفش زیر سر انجمن محترم نقاشان  و باقی زیر سر تو فضول ول‌گرد
حال کردی؟
آمارت هست این ایام چه کردی با این چند تا دونه پست
نه که فکر کردی پست‌های قبلی رو پنهان کردم یه جایی که تو نمی‌بینی؟
چنی صفحه‌ی سپید باز کردی؟
خودت رو گرفتی و ابتذال روحت رو یا چی؟
حالا برو حال کن و خوشحال باش که رسوندیم به شفاخانه
بعد اسم خودت رو آدم هم می‌ذاری؟
جز تسهیم حس خوب آدمیت کسی زمن چیزی در این‌جا دیده؟
واقعا که برخی الاغ آفریده شدند به شکل آدمی

منه عالی قدر



بفرما لنگش کن
شرط می‌بندم هیچ یک از شما نتونه با خود تنهای تنهاش عمری سر کنه
شنبه بعد از چند روز بستری از در خونه رفتم بیرون به نیت آن کار دیگر
اشتب نشه
با یکی از بچه‌ها قرار داشتم برم نمایشگاه واقع در موزه قصر
به لطف همراهی او هم رفتم
یک رفتن و آمدن ساده بود
اما هنوز قلبم تنگی می‌کنه
از آلودگی هوا، از نگاه‌های تلخ، از مردم موزی
اوه بذار از این موزی بگم
کاشف به عمل آمد زبان سبز من سر سرخم را به باد داد
یه پستی بود که حال  یکی از نقاشان نفهم و بی‌شعور این خطه رو گرفته بودم
اسمش یوسف عبدی نژاد بود
همون
دارنده رنکینگ پنج ستاره طلای نقاشی ایران
نه که یعنی بهتر از اون نداریم
یعنی این آقا همیشه حاضر به عمل بوده و در هر نمایشگاه اون‌ور آبی مشارکت داشته
گرنه تو بگو بهرام دبیری، بگو نادر افشار. نه؟
منوچهر معتبر یا پرویز کلانتری و... کسان دیگر که سری در سرها دارند و قلمی جادویی
دارای رنکینگ طلا یا نقره یا ... هستند؟
يا اصلن مگه همه نقاشان ايران در فيسبوك تشريف دارند؟
خیر این‌ها چنان حضوری قدرتمند در عرصه‌ی نقاشی داشتند که خودشون آوازه‌ای نام آور شدند
موضوع ژانگولربازی‌ها این دوره زمونه‌ی فیسبوک بازی‌ست
خلاصه که بابت این آقا از مسیر رنکینگ حذفم کردن
گور بابا درک
ما از رنکینگ همه‌جا وا موندیم
شكر كه هميشه مي‌دونم رفتني‌ام و وقتي براي جا انداختن خودم در اين سراي بشري ندارم
مهم اينه هر كاري به ذهنم رسيد\ مي‌تونم رو انجام دادم و در ذهن گرفتار نموندم
به لطف حاج‌آقا پدرجان هم نيازمند فروش هيچ تابلويي هم نبوده و نيستم 
يا حتا
خدا رو شکر می‌کنم مثل اون‌ها مجبور نیستم به دروغ بر سربرگ فیسبوکم بنویسم نویسنده، پژوهشگر، سینماگر، .... فلانی
که وقتی سرچ می‌کنی در گوگل جز همین اسم نقاشی هیچ رد پایی ازت نیست
واگر ایشان حق دارند به واسطه‌ی رنکینگ طلا دهن باز کنه و گند بکشه به هیکل بنی بشر
پس لابد من هم حق دارم به نام یک نویسنده حالش رو بگیرم
بالاخره ما اهل قلم و اهل تفکر لابد منظر دیدی داریم که شدیم اهل قلم یا نه؟
اما من حتا روم نمی‌شد به کسی بگم نویسنده هستم
چون نویسنده یعنی، محمود دولت آبادی
من و تو کیلو چند؟
خلاصه که فعلا اجازه هیچ کاری ندارم ممکنه دوباره مرجوع بشم شفاخانه
ولی واقعن در این دنیای پست و بخیل جایی برای من هست؟
برای منی که صدای ریزش آب از شلنگ همسایگان تا مرگ می‌رسونتم؟
با فکر به این‌که:
بابا مردم به جیره بندی آب افتادن، چه‌طور دل‌تون می‌آد جز خود هیچ کس را نبینید؟
وضع من همین‌طوری کیشمیش‌ست
سرخود و با زور برگشتم خونه و نه تی‌وی می‌شه ببینم نه بیام نت
جنس جور
بریم تو کار دیوارهای پنج دری


شفاخانه


چه خوبه وقتي مدتي نيستي و بعد كه برمي‌گردي كلي دل نگران داشته باشي
چيزي كه حتا فكرش را هم بلد نيستم
چه به تجربه‌اش
توضيح اضافه نمي‌دم
همين بس كه اجازه ندارم اخبار گوش بدم
نباید عصبی بشم
بهتره تهران نباشم و تنها نمونم
که البته دوتای آخر شدنی نیست. 
چرا که چلک الان گرم تر از تهران و بیش از همه آزارم می‌ده
تنها نبودنم هم که تا پای فکر به فرزند خواندگی هم رفتم و در وجودم راه نداد
یعنی اون دو تا که خودم آوردم چه تاجی به سرم زدن؟
بعدهم
پنداری پام روی پوست خربزه است و پیدا نیست با این اوضاع  icu , ccu جنس جور
تا کی باشم که بخوام یکی دیگه رو هم اسیر بود و نبود خودم کنم؟
گو این‌که به آدم مجرد کسی بچه نمی‌ده، تا پای اونش هم رفتم
ولی ذهنم کشش نداشت
همون‌قدر که کشش تنهایی رو نداره
اگر هم دست خودم بود، نمی‌ذاشتم پام به هیچ شفاخانه‌ای برسه
خلاصه که مرسی از دل‌نگرانی‌ها و پیغام‌ها

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

حکمت خدا



تا وقتی یک وجب قدم بود، دل خوش بزرگی  و وای به روزی که 
اینا بذارن من بزرگ بشم.
به همه نشون می‌دم، 
من کی‌ام و چه‌طور خوشبخت می‌شیم
همین‌طوری یه وجب دو وجب ما رفتیم بالا و عنان به کف گرفتیم و زدیم به کوه 
تا خوشبخت بشیم
همین‌که یه سه‌چهار تا در بسته و قلوه سنگ سر راهم سبز شد
به یاد اولین گزینه‌ی دم دستی، پل صراط 
قصد به عبور از همه‌اش کردم
 هر چه می‌رفتیم، مقصد و مقصود گم و گور تر می‌شد و
 با حکمت الهی آشنا شدم
تا اون موقع با عظمت و مهر و خشم و چند وجه‌شان الهی آشنا شده بودم و روزگار بر این وجوه می‌افزود
کم کمک فهمیدم درهایی هستند که بسته‌اند و باید همیشه بسته بمانند
دست‌هایی هست که باید دور از هدف بمانند
خلاصه .... بسیاری در مسیر سبز می‌شد و به حکمت خدا می‌افزود
دیگه به نقطه‌ای رسیدم که کل هوم از زندگی
به جز حکمت ایشان ندیدم
تمام این مدت
من کجا بودم؟

هنوز هیچی




چیزی تلخ‌تر از این نیست تا این‌جای راه رو رسیده باشی و بفهمی
هنوز هیچی
هنوز نمی دونی عشق چیه و آدم عاشق چه حالیه
خوب که فکر می‌کنم
تمام اون پدرسوخته‌هایی که تلقین می‌کردند عاشقم شدن، نه تنها عاشق نه که
مردان سمج و پررویی بودن که از من نه شنیدن و بهشون برخورده
بعد ان‌قدر خودکشونی و خودنمایی کردن که من جو زدم این‌ها عاشق من‌ند
حالا بعد از هزار سال که فهم کردم 
انسان موجودی خودخواه است طماع،‌تازه درک می‌کنم چرا اون‌ها اون‌طور به آب و آتیش می‌زدند؟
سی این که طاقت نداشتند نه بشنوند
ان‌قدر سماجت می‌کنند تا به بله برسند
بعدش مهم نیست
مهم رضایت خود از عبور حصار نه من بود
نمونه
شخص جناب آقای شوهر
با سر رفت توی دیوار و خودکشی کرد و .... تا به خودم اومدم دیدم
بابا کی این‌طور کار و زندگی‌ش رو می ذاره دنبال یکی راه بیفته؟
زیرا محبتی که باید در خونه تجربه می‌شد را من نه تجربه کرده بودم و نه می دونستم چه رنگی‌ست
یکی هم از راه رسید وچهار چنگولی پریدم وسط فتنه و رذالت
ای خدا نخواه برم و
 فهم نکنم
 این عشقی که به‌خاطرش برگشتم، 
چی بود و چه رنگی داشت؟



چرا من نه؟






مدرسه‌ها تعطيل شد و كلاس‌ها از سر نو 
نمي‌دونم چه‌قدر حوصله تعليم دارم\ فقط مي‌دونم برنامه داشتن بهتر از بي‌برنامگي و ماتم گرفتن 
براي نداشته هاست
من‌كه اين‌طورم
كافيه بي‌كار باشم تا هر چه كاستي و تيرگي‌ست قطار سوار ذهنم بشن
فکر به همین هم خوبه
چرا نمی‌تونیم جلوی وراجی‌های ذهن رو بگیریم؟
مغز کارش فرمان و برنامه‌ریز، محاسبه و طر است
هربار کارش داریم وارد عمل می‌شه و وظیفه‌اش رو انجام می ده
باقی وراجی ذهنه
این‌که فکر کنی این مغز تو یا خود تویی که دائم ور می‌زنه
از اندوه و نداشته‌ها می‌گه و ..... موجب غمت می‌شه و حتا گاه چنان به خشم می‌ایی که می‌تونی تا مرتکب قتل یا خودکشی بشی
یا به سمت افسردگی و اعتیاد بری
چه‌طور می‌تونه این موز مار مال خودت باشه؟
چه‌طور می‌شه شخصن کمر به قتل بست؟
حالی که این یکی دو ماه اخیر دارم
دیروز اوجش بود
تازه با اون همه ژانگولر بازی که من دارم
هر کاری می‌کنم تا برابرش بایستم و خفه‌اش کنم
راه نمی ده
چه‌قدر مرور کنم؟
دیگه چی هست که مرور کنم؟
من‌که نه کسی رو می‌بینم و نه جایی می‌رم،‌چی مونده برای مرور دوباره؟
با همه این‌ها خودم رو سینه خیز به امروز کشوندم
هر لحظه می دونم این من نیستم که این همه غمگین و افسرده است
که این پیش‌نیازهایی‌ست که جامعه به‌من تلقیین کرده که داشته و یا حتا باشم و چون نیستم و یا نمی‌تونم داشته باشم
چرا که از فهرصت نیازهای شخصی‌ام خط خورده
می‌رسم به ماجرای چنگ و دندون و اینا
خب شما برو وسط نیویروک و .... فکر می‌کنی باز هم به این نقطه نمی‌رسیم؟
چرا
درد و ریشه‌ی درد در خود ماست
از باب تمام چیزهایی که جامعه دیکته کرده که باشیم
یه خانم خوشکل با کلاس ، متمول، خانواده دوست، به روزه،‌تیتش مامانی، معصومه‌ی با طهارت
نجیبه‌ی سراسر عفاف
همانی که تو رو از خودت به موجودی همیشه خدمتگذار به جنس مخالف بدل می‌کنه
من چرا تنهام؟
چرا کسی عاشقم نیست؟
چرا خانواده‌ی شلوغ ندارم؟
بچه‌هام کو؟
همسر کجاست؟
و از باب تمام نداشته‌ها و تنهاییم رو به قبله بنشینم
واقعا این‌ها نیازهای منه؟
چرا زیر بار تحمل اضافاتش نمی‌رم که این شرایط رو برای خودم ایجاد کنم؟




چون مال من نیست
گرنه من همانم که رستم بود پهلوان
کدوم دری به رویم بسته بوده تا حالا؟
حتا در انواع معجزات
حالا نمی‌دونم با این دوپارگی چه‌طور کنار بیام؟


 


۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

تفرش، موسول پدر





یادش بخیر اون قدیما وقتی می‌رفتیم تفرش اجازه نداشتیم از باغ بیرون بریم
برای من جهان پشت دیوارها در فاصله‌ی میهمانی‌ها معنا می‌یافت
اما از صبح کله صحر شاباجی‌های محل هر یک به بهانه‌ای خودشون رو به درب بزرگ آبی‌رنگ باغ می‌رساندن
البته از فضولی
چون زود خبر پیچیده بود:
 خانم کوچیکه حاجی و بچه‌هاش این‌جان
و همه دل‌شون لک زده بود تا این خانم‌کوچیکه رو شناسایی کنند
طفلی خانوم کوچیک و بچه‌هاش که از عالم آدم بی‌خبر برای خودشون نون ماست خودشون رو می‌خوردن
یعنی دروغ چرا من‌که تازه وقتی فهمیدم پدر چه‌قدر آدم بزرگی بود که
رفت
موسل‌ش را بعد از مرگش دیدم
اما ده بیست سالی طول کشید تا درک کرد ، چرا پدر ما را از چشم مردم پنهان می‌ساخت؟

۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه

فیل هوا کنون





اول یک بوم دست گرفتم و خانم را کشیدم و بعد افتادم یاد بم و غروب و ...
کار به نیمه رسیده بود فهمیدم کافی نیست
بوم دوم هم به میون اومد و طرح اسب را پذیرفت
خلاصه که یه چند روزی سرم گرم این بود تا فهمیدم قراره چه رنگی بشه؟ 
اونش چی بشه؟
اینش چه‌طور باشه ..... و اینا تا شد کاری که یه جا بهش بگم بس

این تازه یک نقاشی ساده است
نه ایی که همه باید مثل من دچار وسواس کما‌ل‌گرایی باشند در هر چیز .

 حتا پخت و پز ساده



نه که فیل هوا می‌کنم
قدر آخرین توان و اندیشه‌ام پیش می‌رم
حتا برای نگهداری از گل‌های بالکنی


چه‌طور می‌شه امری به اهمیت خود سازی یا تحول از شر به خیر زندگی
کسی جز ما بتونه کاری انجام بده؟
تا درد نکشی
تا خسته نشی
تا باور کنی نمی تونی همونی که همیشه بودی رو ادامه بدی
به مرحله‌ی بعدی نمی‌رسی
یعنی نیازی که باعث می‌شه تمام جونت درد بگیره
ذهنت منجمد بشه
دیگه از درد وقت نکنی صبح تا شب بشینی گندم  رو برگ برگ کنی
تازه وقتش حرکت کنی
از اون‌چه که عمری موجب درد و عذابت بوده
به اونی که می‌خواهی بهش برسی
این رسیدن در وصلت هیچ دویی نیست
حتا آرامش در هیچ وصلتی با دیگری بیرون از ما نیست
دیگری فقط اندیشه‌ی تنهایی رو ازت می‌گیره تا جایی که آرزو کنی
یه خورده تنها باشی

بی عملی نا پیوسته






نوشته بود

جابه‌جايي پيوندگاه توسط جدال با عادات
مام يه عمر هربار مهوس حال جديدي بوديم،
  رفتيم تو كار خلاف عادت و جابه‌جايي پيوندگاه
تئوري و عملي
اما چون با قصد این‌کار انجام می‌شد،
 می‌رفت در رده‌ی برنامه ریزی و طرح و فلان و اینا
که ما یه بی عملی انجام بدیم
که خودش کلی عمل می‌برد، سی یه چوکه بی‌عملی
تاثیراتش هم آنی بود و زود هم می‌رفت


تا حالا نشده بود وسط درد عادات، وسط پیله‌ای کهنه به خودم بیام و برم تو کار بی‌عملی
یعنی با کلی نیشگون و چنگ و گیس‌کشون و ... اینا وادار بشی خلاف عادت کنی
کاری که از دیروز رفتم تو کارش
هر چی که از گشادی و عادت و منه بی‌چاره جلوی راهم سبز می‌شه
به آنی ، ؟ نه
به بدبختی خودم رو چلوندم جلوش وایستم
از جمله سفر هنری دیروز

تازه بعد یه عمر مشاهده شد

این خلاف عادت عجب کار دردناکی‌ست و ما یه عمر علاف بودیم؟!!!
تاثیرش حتا روی چهره‌ام نشسته
حس می‌کنم ورم کردم، پوستم کش می‌آد
پنداری یه هفت هشت ده سالی جوون شده باشم؟
حالم هم از صبح خیلی بهتر از روزهای پشت سر بوده
فقط باید همین طور خفتش رو بگیرم و وا ندم


اون‌وقت یکی پیدا می‌شه دری دیونه و فکر می‌کنه، الان من با یه چوب جادویی باید براش چادو کنم
بچه جان خوب بودن و خوب موندن مقدمه‌ی راه آدم خالی‌ست تا برسه به
ترک اجباری عادات
یعنی باید دردت گرفته باشه
از خودت خسته بشه
از امید یکی بیرون از خودت خسته بشی
و به جای مرگ و مردم و آزاری خودت رو خفت کنی
بیخ دیوار
غیر این راه نمی‌ده
منو تهدید می‌کنی؟
تو وقتی نمی‌تونی برای خودت کاری انجام بدی، چه‌طور می‌تونی بلایی سر کسی بیاری؟


۱۳۹۳ خرداد ۲۳, جمعه

خود زنی


از صبح كلي با خودم كشتي گرفتم تا رضايت داده، يه توك پا بريم تا نزديكي تالار رودكي نمايشگاه نقاشي
حالا اين‌كه چون اون‌جا بود حالش نبود؟
يا چون اصولا حال جميع دنيا رو ندارم
اسمش هم تنبلي نيست
آدم تنبل در نهايت بايد از در بره بيرون باقي‌ش حله
مال من اين‌طوره كه برم هم مثل بند تمبان كوتاه، با خاصيت ارتجاعي بلند
برمي‌گردم، سر جام
تو گويي سيخ مي‌زنن بهم
چه نمايشگاهي
پاركينگ يه خونه رو سفيد كاري كردن و ده تا تابلو هم جا نداشت
به هر حال همين يه وجب جاها مي‌شه،  سابقه براي ديار باقي
به حق کارهای نکرده و به زور خواهم کرد
در واقع علت این‌که تا حالا در هیچ نمایشگاهی شرکت نکردم همینه که فکر می‌کنم:
خب حالا که چی؟
گیریم دیدیم استاد قلم رو چه‌طوری از اون‌جا ول داده به این‌جا
یا اصلا بریم که از چی سر در بیاریم؟
 
 

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

از موصل تا بغداد



پس چی می‌گفت،‌بی‌بی جهان که:

امام زمان جمعه‌ روزی از عراق می‌آد و جنگ مسلمان‌ها و کفار در می‌گیره و .... اینا؟
پس ایی داعش چی می‌گه؟
تازه اینام که به کل اهل سنت و دشمن جماعت شیعه؟
نه که جنگی که بناست از عراق شروع بشه چپکی شروع شده باشه؟
خدا برای هیچ ئبنده نخواد اهل عراق یا افغان باشه
چند دهه باید پوست بندازن؟
گاهی فکر می‌کنم اگه این سپاه پاسداران نبود ، ما بین این دو کشور
سر خیر به سلامت می‌بردیم؟ 

باور نکن که از منتظران امداد غیبی باشم
فقط می‌شه به وقایع بر اساس پیشگویی‌ها نگاهی دگر سو داشت
مثل هنگامی که باراک حسین اوباما انتخاب شد
اون‌موقع هم ذهنم چرخید به این‌که
آی بزنه امام زمان از سرزمین یانکی‌ها پیدا بشه؟
سی همین آدم باید خودش عاقل باشه
راستی امروز کلی با صحبت‌های دکتر روحانی حال کردم
گو این‌که می‌فهمم در چه مسیریپیش می‌ره
انگار گفته باشه: بذارین من مشکل هسته‌ای و تحریم‌ها رو حل کنم و چوب نذارین لای چرخم
دل‌واپسان راه افتادن و دکتر جان هم زد به سیم آخر
حالا که اون رو نمی‌ذارید
ژبیا این رو جمع‌ش کن

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...