۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه

هستی

والله که چه روز خسته کننده‌ای بود. حتی معجزات هم می‌تونه خسته کننده باشه
حس می‌کنم تاثیر وقایع امروز تا با آب از روی عورام پاک نشه، هنوز آدم نیستم. بعضی وقایع گاهی می‌آد که ما به باور آنسوی دیگر هستی برسیم
می‌تونیم هم نرسیم و همون اول با یک انرژی منفی گند بزنیم به‌کل مسیری که می‌تونه روزی بدل به زیباترین تصاویری بشه که نشونت می‌ده
حق نداری ننه من غریبم بی‌کسی در بیاری و هی را به را خودت رو برای کائنات لوس کنی
حق نداری بیست و چهار ساعته از خدا و دنیا و زندگی طلبکار ارث ابوی مرحوم باشی. یا می‌گه: حساب حسابه. حالا شماهم بسم‌الله . دست این فلانی را باید بگیری
و تو می‌آموزی هر لحظه در حال بده و بستون با هستی ، هستی
و این یعنی اینکه تو هستی. و چون هستی، تو هستی، هستی
و اگر روزی نباشی
هستی قطعا یک چیز کم خواهد داشت
چون تو که بخشی از هستی ، هستی
دیگر نیستی تا هستی با تو هستی باشه و هستی دیگر کامل نیست. چون، تو را کم داره

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...