۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

خانومی

سلام، سلام
هنوز احوال‌پرسی تموم نشده.

می‌گه: اوه. خانومی، از خودت بگو.
از اون چیزهایی که من بتونم همه وجودت را بشناسم
جانم!؟ من هنوز خودم، خودم را نشناختم.

 تو چطور قراره با چهارتا تعریف منو شناسایی کنی؟
می‌گه:خانومی، سخت نگیر، عزیزم. نازی، بخند
تا ته خط را خوندم. اونی که تا وقت رفتنش نفهمیدم بالاخره ما عزیز دلش بودیم، یا نه؟
چه تاجی به‌سرم زد. که تو با این آرسن‌لوپن بازی اول بسم‌الله بزنی؟
دیگه در این‌ نقطه است که دست من داره دنبال گرز رستم می‌گرده که بکوبم تو سرش.
می‌گم: چطور من در این فاصلة کم عزیز دل تو شدم؟ خب همینه دیگه گندش رو درآوردید
واژه‌هایی که در روابط و در بهترین زمان برای گذر از ناکجا، نقش " سسامی " علی بابا را ایفا می‌کنه تبدیل به ابزاری شده برای اول بسم‌الله
می‌گم: به من نگو خانومی. در ضمن من عزیز دل کسی نیستم و ناز هم خانم‌والده‌اته
می‌گه: عادت شده عزیز دلم. سخت نگیر دیگه
می‌گم: د، آخه پدر ....ها همین جوری گند زدید و روابط را تبدیل به چاراه حوادث کردید. حالا، وقتی کارت لنگ باشه و طرف ازت قهر باشه و اینا . چی داری بگی؟
می‌گه: می‌گم. خانومم. عزیزم. بخند دنیا دو روزه
خب حالا فکر می‌کنید این اصوات تکراری و بی‌خاصیت راه کدوم قبرستونی را باز می‌کنه، که دل خانمی را نرم کنه؟
همه‌اش تقصیر این بانوان گرامه که هزار ساله با چهارتا قربونت برم و عمر منی از راه به در می‌شن و فریب زبان چرب و نرم این اولاد ذکور آدم را می‌خورند. که یک میلیون چاقو بسازن، همه‌اش بی‌دسته است

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...