۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

بانو جان

دیشب درست وسط ترافیک خفن همت شریعتی بودم که همراهم زنگ زد
خبر به‌قدری عجیب بود که مغزم هنگ کرده بود. هی می‌پرسیدم: کی؟
کدوم مریم؟
و او فقط می‌گفتم: مریمم دیگه، مریم
و چه ها که نشود زین پس. کی فکر می‌کرد بانو جان تو پشت خط همین بغل باشی
برای من خود، اعجاز بود
و یادش بخیر که چقدر یاد ایامی کردیم که تو ایران نبودی و حسرت خوردیم. حالا دوباره منم و بانو و خدا. خدام که با این رفاقت گرمابه و گلستان ما نرو نیست. شبهای تا دیر وقت و شجریان با کلهر در بهار شمالی نه حسرت اینترنتی . زیر یک سقف
سه‌تار دوست‌داشتنی بانو و ر‌به‌ر چای و قهوه گاهی ترک و گاه فرنگی و دل من با بود تو سرخوش
خدایا به هر زبونی که تو بلدی و من نیستم، دمت گرم
ولی بانو جان دفعه پیش که آمدی کلی برایت حدیث داغ عاشقانه داشتم
شرم از من که این‌بار کیسة عشقم خالی است و تو باید بگویی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...