۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

باید



ساعت چهار







ابرها رفت
هوا دوباره خوب شد
پرنده‌ها می‌خوانند
و بهار شمالی دوباره با چنارهای بلند و قدیمی سر تو هم فرو برده‌اش می‌درخشه
و من از خودم راضی‌ام
از این‌که سستی نکردم

بی‌توجه نبودم
و به عشقم آن‌چه که باید و در توانم بود دادم



ساعت شش سی‌ دو


انرژی، بالای عشقی که درم وجود داره را باید جایی صرف

وگرنه شب دوباره باید با پا برهنه روی موزاییک‌های سرد راه برم
سیگار بکشم

و چای بخورم
بالاخره یه‌جوری
باید زندگی رو شکلی قشنگ ساخت
شکلی سرشار از احترام به خویشتن
اگر من به من روا نداشته باشه
از بیگانة صد پشت غریب تر چه باک
هستی به الگوهای ما نگاه می‌کنه و وقایع رو با همان ترتیبی که ما می‌پسندیم پیش می‌آره
پس من باید از پیش بدونم چه می‌خوام؟


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...