۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

شب‌نامه




بعضی حرف‌ها فقط قشنگن
عملا جواب نمی‌ده
من منم. نه تنها منم، که خیلی هم منم
ولی کجاست نگاه خدا ببینه چقدر خسته‌ام
چه‌قدر مثل همیشه احساس تنهایی می‌کنم
چه‌قدر دلم برای خودم و پریا می‌سوزه
ما همیشه فقط همین دوتا بودیم
البته از اولش که نه
خانواده بودیم.
بعد دیگه خانواده پاشید و یه مدت تنها بودم
ولی پریا برگشت
از اون به بعد ما فقط هم رو داریم
چه در لحظات تلخ و تاریک
چه در شادی‌هایی که نمی‌دونیم با کی و چه‌طور قسمتش کنیم
خلاصه که ته همه من آنم که رستم بود پهلوان
همون دختر ناز بابا هستم که الان خیلی کمش دارم
حالا یا او و یا شونه‌ای که در این همه حزن تنهایی و خستگی اندکی بهش تکیه کنم
لختی بیاسایم و فارغ از غم جهان شوم
خب خدام می‌دونست ما در تنهایی کم می‌آریم که جفت آفریدمون
ولی نمی‌دونم چرا مال من همیشه لنگه به لنگه در می‌آد؟




کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...