۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه

.........................



از صبح اون‌طرف اتمسفر یله دادم و انرژی برای هیچ حرکتی ندارم
حتی عاشق شدن
خدا کنه طرف مربوطه که فقط به‌من مربوطه امروز جایی منتظرم نباشه، که حالش نیست
البته گو اینکه در این چند روز فشارهای عصبی و موجی و روانی و سیاه و سفید و اینا کمتر بود و آرامش بیشتری حس می‌شد. اما فکر کارهای زمین مونده عذابم می‌ده
حکایت قورت دادن قورباغه‌ست. باید در اولین فرصت قورتش بدم و ذهنم آزاد بشه
حالا می‌شه گفت : با اینکه شنبه‌است. ولی غروب جمعه احساس می‌شه
خب حرفم نمی‌آد
تهی
ساعت تاریک پیش از سپیده، شاید؟

۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

نیچه و عشق

از بچگی حس نزدیکی عجیبی نسبت به نیچه داشتم. اصلا نزدیکی چیه؟
در سه سالگی اولین کتابی که خوندم، چنین گفت زرتشت بود
آقا سقف و بپا، نیاد روی سرت. سقف اینجا که یه ترکی جزمی خورد. خدا تا آخر پست رو بخیر کنه
چونم واسه‌ت بگه آره، من اصلا این نیچه رو یه جور دیگه همیشه دوست داشتم
نگو علت داشت
امشب یه مقاله راجع به عشق و نیچه خواندم که هوش از سرم پرانید
نیچه خان فرموده بود که، دانشمندان وقت برای عاشق شدن ندارن
منم تازه فهمیدم چرا عشق ندارم؟
چون در اصل وقت ندارم. همین قدر برسم افسوس نداشتنش رو بخورم. دیگه کجاوقت دارم عاشق بشم
آخه مدت‌ها بود ذهنم درگیر این شده بود که ، من‌که اصولا و اساسا و ذاتا و فطرتا عاشقم
پس چرا همیشه تنهام؟
خدایی نکرده زبونم لال داشت باورم می‌شد، ایرادی دارم مادر. خدا رو شکر که اینهم سر بلند بودیم و یک لحظه خطا نکردیم و عمر را سه چهار دستی دارم مصرف می‌کنم

عصرانه


و اما عصر روز چهارم
پریا با دوستانش قرار بیرون داشت و رفت. منم یه دوری در سکوت زدم و به مناسبت تجرد یک ماگ قهوه اما شیرین تزریق کردم
البته آهسته به طریق سرمی
عودی و کارونش
یاد بهزاد بخیر که کارونش را وارد حال شخصیم کرد
من که هنوز مدتی‌ست با کارهاش حال می‌کنم، گو این که همشهری غر می‌زنه. اما تو که نیستی منو حیرون توی نت ببینی
آقا اینجا اسمش ایران و بیشنر سایت‌های موزیک هم بلاک شده
منم حال سرچ و لاس زدن با گوگل ندارم که مثل قدیم ر به ر لینک بذارم
در نتیجه، یکی تو. یکی من
خب؟ حالا باز نوبت من
خلاصه کارونش و عود و ماگ قهوه ، هوای استثنایی امروز
مرگ خواستم تشریف می‌برم گیلان. کمااینکه تعطیلی رفت و مازندران بی من موند
اگر این خدام یه معجزه‌ای تیر غیبی چیزی بفرسته به قلب من تا چند بار محکم بکوبه و صورتم گر بگیره زیر لب بگم
وا
انگار آره؟! نه فکر کنی‌ها. از بعد از دکتر و میترال اینا نشنیدم بزنه. گفتم نکنه خدا نکرده مردم حالیم نشده. واسه اون
شما جدی نگیر این مربوط به ردة سنی بالای عرفان و از معجزات حرف می‌زنه. چیزی در حیطة عارف اندلسی، محی‌الدین عربی
همین‌که حالم انقدر خوبه. در یه جای کوچولو یه گوشة راه شیری یه زمین ریزه میزه هست که درش
عشق هست
زیبایی هست
وجدان هست
بلال هست
بلال دوست داشتنی نیست؟
بچگی بود و عصر بود و دوچرخه سواری تا هفت حوض نارمک به شوق بلال عصرگاهی تابستانه
دیدی همشهری جمعه هم که تکراری می‌شه زهرش می‌ره. حالا نمی‌دونم طبق عادت چرا دلم نمی‌گیره
تازه فردام جمعه‌است . فکر کن

روز چهارم

از وقتی شب‌ها پنجرة قدی اتاق رو باز می‌ذارم، صبح حدود ساعت هفت با مهمون‌های ناخونده‌ای که از ریسمان‌های نسترن یا امین الدوله آویزان و بازی می‌کنند، بیدار می‌شم
مثل سیندرلا
دیگه حسابی که خواب از سرم می‌پره و می‌رم برای چای احمد معروف؛ گنجشک‌ها رفتن و نوبت کبوترها ‌رسیده
البته دو سالی هست که یک لونه کبوتر بالای کولر یه شبه سبز شده و یه جفت که معلومم نیست همیشه همون یک جفت اول باشه؛ لونه دارن و از اون بالا فیسی به این کبوتر پایینی ها می‌دن که بیا و ببین
وقت کبوترها، تقریبا
مقارن با ساعت چای صبح می‌شه و من مثل اجل معلق میام و پرشون می‌دم
نه عزیزم برای دین به طبیعت همین یک جفت کافی‌ست، چون حداقل احترامم رو دارن در بالکنی کثافت کاری نمی‌کنند
امروز چندتا گلدون هم عوض کردم که خیلی حال داد، فقط از یه چیزی سر در نیاوردم، با اینکه گلدان‌ها به بزرگتر تبدیل شده بود آخر کار من نصف کیسه هم خاک اضافه آوردم که اصلا نداشتم
این دیگه تی‌وی نیست بگم کارخونه اضافه گذاشته؟
اگه جنگل بودم هم می‌گفتم « هفت کوتوله برام آوردن. »خلاصه که تا اذان ظهر با حال بالکنی منم رفتم. گو اینکه از اول صبح دفتر دستک و بردم بیرون و گفتم نت بازی تعطیل تا مثل بچه آدم چهار صفحه کار کنی
من از اولشم زوری، پخی نشدم
وسوسه نذاشت و تا پوست حال کردم
هرچی به صبح تا ظهر فکر می‌کنم، انگار همه چیز در بعد دیگری اتفاق افتاده و من حسی غیر از حس همیشه از اینجا داشتم
حتی از پریا که بین گلدان‌ها نشست و مثل همیشه حرف می‌زد
من در اکنون باغبونی کردم و تا پوست خاک رو می‌فهمیدم
بعد پریا به تاق رفت و ساز می‌نواخت و روح من کودکانه بین گل‌ها می‌رقصید
عین یک رویا، به گمانم
بهشت همین‌جاست؟

روز چهار و نیم



نگاهی دیگر
خدایا اینم شد زندگی؟
از هیچی شانس نیاوردم. از صبح تا شب جون می‌کنم.
شب که یه دقه سرم و زمین می‌ذارم، چشام هنوز گرم نشده با صدای این ورپریده ها بیدار می‌شم.
نیم‌ساعت دیگه با پرتاب لنگه دمپایی و گاه جفت دمپایی‌ها به طرف شیشه برای ترسوندن این ذلیل شده ها بلکه بتونم بخوابم
امروز که از صبح کشتم خودم رو.
چون بالکنی رو کثافت برداشته بود و مجبور شدم بعضی گلدونا رو اینا و اینا و خلاصه اینم شد زندگی
الان باید یه چشمم یه اینجا باشه، یه چشمم به بیرون که معلوم نیست این گنجیشک ورپریده چه خوابی دیده
سرم که درد می‌کرد، پریا هم هی حرف زد یا ساز زد و نذاشت به هیچ کاری برسم
آخه اینم شد زندگی؟

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

حرم قجری

جان من اینا رو نگاه کن
خب نگاه کن دیگه. مالیات که نداره
صبح تا شب اینهمه نگاه می‌کنی، یه بارم به خاطر من نگاه کن
نخیر اینطوری نمی‌شه
به چشم خریدار
مسخره می‌کنی؟ چشمم روشن تاریخ این مرزوبوم‌ر‌‌و به سخره گرفتی؟
همین شماها بودید معنای ناموس پرستی رو زیرو زبر کردین
این‌ها مادران ملت هستن
البته مادری پیشکش. سوال من چیز دیگه است
دوباره نگاه کن
اگر یکی از اینا بهت بدن چه می‌کنی؟
چیه؟ خیلی خودت رو دست بالا گرفتی، شاه مملکت به اون گندگی، اینها رو احتکارم می‌کرد. همینه ما هیچی نشدیم دیگه
تو بگو یه حرمسرا از اینا روش، تاج و تخت و ملت کنارش
به علی من یکی زیر بار نمی‌رم. همین دیگه، خلایق هر چه لایق. سلیقه نداشتید که هنوز کشف نشدم دیگه
طفلی بانوان گرام که منتظر شما نشستن

بخاطر بشریت

خب وقتی همه؛ یعنی همة همة همه. هرکی به‌من می‌رسه می‌گه برو استاد بگیر. خب لابد مردم یه چیزی می‌دونن که اصرار من می‌تونه نوعی لجلجت یا خودخواهی قلمداد بشه
نه این‌که همیشه این دین به جامعه بشری رو حساب کتاب دارم؛ برای همینم مواظبم بشریت از وجود محروم نمونه و هرچی، هرچیه، هرچی که در این راه کمال لازم باشه، فرونگذارم
تازه استاد چیه؟
اگه بدونی
اون خیلی قدیم‌ها چه شبایی محبوب ساده لوح من دربدر دنبال قبرستون کهنه می‌گشت و هر بار که یکی پیدا می‌کرد انگار خدا دنیا را به هر دوی ما داده بود. می‌اومد با افتخار منو می‌برد به کشف جدید
نمی‌دونم این رو از کدوم مکتب ژانگولریسمی درآورده بودم که مدیتیشن، اونم نیمه‌هایشب. تازه، در قبرستان کهنه.
وای چی می‌شه! خاک بر سرم خب همینه تنها موندم
اینم باز بخاطر دینم به بشریت بود که می‌رفتم
خلاصه که من همه کار بخاطر شماها کردم
حتی تا صبح بیدار نشوندن طرف بالای سرم که من هوس کردم در کویر بخوابم
بذار یک قدردانی مفصل همین‌جا از او بکنم. که بهترین همبازی زندگی من بود. طفلی ندیده بود. تا خودش رو شناخته اومد تهران و درس خوند. تازه ماشین آخرین مدل سوار شد که بانوان گرام تحویلش بگیرن. به پست من خورد که غرقة کاستاندا بودم
چی فکر می‌کرد، چی شد
تازه باید ماشین و یه جا می‌انداخت و دنبال من از کوه و کمر بالا می‌رفت تا یه غار کوفتی پیدا کنه برای مراقبة من
خلاصه که تق همه جور امکانات رو درآوردیم، بخاطر بشریت
طفلی هرگز هم سر درنیاورد این‌ها یعنی چی؟
ولی گور بابای درک اونم از این همه این خل بازی حال می‌کرد
اینم باز دیگه اظهر و من الشمس بود که برای بشریت
حالا بگم از بلاهت در این سن برای خاطر بشریت دوباره دنبال استاد گشتن
بیا پایین

شب‌های هزار و یک‌شب

چای تازه‌دم از لولة بند زدة قوری به استکان کمرباریک سرازیر شد و نگاهش خط قالی را گرفته بود و لی‌لی می‌رفت. ترسیدم دیر بشه، گفتم:ببخشید، استکان پر شد. تازه فهمید چه گندی زده
برای آوردن دستمال رفت و تازه تونستم اتاق رو
سیرورانداز کنم. همه چیز بوی فقر می‌داد و نکبت و کثیفی . که به‌نظر نمی‌رسید هیچ یک خدای‌گونه باشه.
اتاق قدیمی وسقفی گنبدی از عهد قجر از آن حمایت می‌کرد . در فکر بودم که اینجا جون می‌ده برای نواختن! اما از شرم استاد لپ‌هام گلی شد و سر به زیر انداختم. که، گفت:
این تن، لباس عاریه‌ست برای این سفر
هرچه سبک‌تر ، بی‌نیاز تر
و هرچه بی‌نیاز‌تر، آماده تر
دنیا میدان مین است باید از آن سبک‌بال گذر کرد
هرچه چشم انداختم ببینم با کدوم سیستم با من چت می‌کرد، چیزی دستگیرم نشد. اصلا تنها چیزی که به ظاهر اون‌جا نمی‌اومد، همین یک قلم بود. باب اطمینان پرسیدم
پس تکلیف نظافت نصف ایمان و خونة خدا و اینا چی می‌شه؟
در این فاصله اجل محلت نداد و تلفن‌همراه بی‌راه آقا زنگ خورد و مجبور شد گوشی آخرین مدلش رو که من نمی‌شناختم، ولی از این مداد کوچولوها داشتا. همون از اونا داشت که مجبور شد بخاطر بشریت از زیر پوستین درویشی خارج کنه
همین‌طور که داشت با تلفن حرف می‌زد، بلند شدم.
با نگاه و اچشم و ابرو می‌خواست حالیم کنه، خل شدم؟
و من که حقیقتا خل شده بودم، دوباره ناامید از یافتن استاد خونه‌ای در کمرکش کوچه‌های باریک اوین درکه را با سرعت پشت سر می‌گذاشتم. و در حیرت از این‌همه آی‌پی و آی‌دی برای پنهان ماندن؟
این‌ها قراره ما رو به آرامش برسونن؟
بنا بر تجربه می‌شد باقی داستان را حدس زد. همراهم زنگ خورد و جناب استاد پشت خط گفت
این از فرامین اهریمن که تو رو از ذات الهی دور نگه‌می‌داره. زود برگرد که من در پیشانی تو ماموریتی بزرگ دیدم
گفتم به شرط که بگی، از دایال آپ استفاده می‌کنی؛ یا وایرلس؟
گفت من متعلق به همه هستم ناچارم همیشه و همه جا در دسترس باشم
گفتم: از ساعت رولکسی که بستی پیداست
گفت: اشتباه نکن. عارف به زمان نیاز نداره. این برای اینه که اگر یه وقتی در بیابون افتادم و جان به جان آفرین تسلیم کردم، خرج دفنم به گردن کسی نباشه.
چشم‌هام داشت از کاسه می‌پرید بیرون گفتم، ببخشید در عصر هسته‌ای مسته‌ای. می‌شه بفرمایید شما در بیابان چه می‌کنی؟ که اون‌جا هم بمیری؟
شرمنده استاد. من هنوز پاهام روی زمین و قلبم در نگاه پسران پاک حواست
گفت: راستش باید.....
ادامه‌اش تکراری بود و قطع کردم و در کمال خونسردی بعد از یک تجربة تکراری خودم رو توی ماشین انداختم
همه‌اش زیر سر این اساتید از هند برگشته بود که دائم به گوشم خوندن، بیا خوابت کنم




روز سوم

دیگه در بعد از ظهر روز سوم تعطیلی، کی به کیه؟
بذار تا آقایان منتقدین در سفر به‌سر می‌برند و از اینترنت دولتی، بیت‌المال آویزان نیستن که را براه مچ بگیرن؛ من یه کم
گوشت رو بیار جلو
حرف بزنم
از عشق بگم
و از اینکه چقدر ساده می‌تونه همه دنیای من رو دگرگون و زیبا کنه
عشقی که من فراموش و همه او می‌شوم

بسه، دلم ضعف رفت، قرار نبود داستان تخیلی بشه

همون عشق معروف که یادت می‌اندازه بری جلوی آینه و ببینی که هستی
والله دروغ چرا ؟
من از فاصلة اون عشق تا این عشق به کل فراموش می‌شوم. اما با عشق دوباره شور زندگی به نگاهم می‌شینه. فردا رو دوست دارم و از چیزی نمی‌هراسم که رستم دستانم
به مرد طناز در خیابون، می‌خندم
به مرد خشمگین پشت ماشین، راه می‌دم
به چراغ قرمزها دل ، می‌بندم و
پشتش
به رویا فرو، می‌رم
زندگی زیباست و من زیباترم
ای خدا کشتیم و عشق ندادی آخر
باشه تا روز قیامت
ما هم

سهم من

خدا خودش آخر این تعطیلی‌ها را به خیر سپری کنه که من داره کارم به چت‌مارستان می‌کشه و ممکنه دیگه کاری از دست هیچ روانپزشکی برنیاد
کاش می‌شد بپرسیم که حساب این تعطیلی‌ها هم با ایام عمر نگه‌داشته می‌شه، یا با سنة خواب. شوخی نگیر ما کم عمر خرج خواب نمی‌کنیم. دیروز یکی می‌گفت: از هفتاد سال، بیست سال آن در خواب می‌رود
به البته اینطوری باز مورد دار می‌شه و ذهن من نمی‌پسنده. به عبارتی همه از دم گشت، جوان‌مرگ از دنیا می‌ریم و حالیمون نیست
نیمی هم که از باب رنج و آلام زندگی نفهمیدیم چه گذشت
نیمی پشت میز مدرسه رفت. وای این تلخ بدبخت که اصلا زندگی نکرد
چون، باقی حساب یا در حسرت و انکار گذشته طی شد و نیمی به حراص آینده‌ای که بیشترش سهم دیدنم نبود که ندیدیم ولی در حال بخاطرش کلی ترسیدم
سرانگشتی شاید چهار پنج ساعتی در اکنون زندگی کرده باشم
وای
همه عمر مفیدم همین قدر بود؟

۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

رویای خوش وصل


زمان مناسب برای ازدواج چه زمانی می باشد؟

به نظر شما بهترین تفاوت سنی برای ازدواج چند سال است ؟
من همه خواستگارام از خودم کم سن ترن شما می گید چیکار کنم؟
مرد هیز و دله را از کجا باید شناخت؟

این سوالات به ترتیب در یک سایت نوشته شده بود. خب همینه دیگه، اینها می‌خوان ازدواج کنند و مدنی خاص قیامت نشه؟
بنده خداها نمی‌دونن ازدواج در چه راستایی عمل می‌کنه!
دنبال نشونه‌های دیگران هستند.
خب اگر در همین سنین کم متوجه بشن باید بشینن انقدر تا اول خودشون را کشف کنند بعد ببینند با این مکاشفه جدید چه درمانی سازگاره؟
به چه نوع جنسی نیاز داره؟ و الی‌آخر
در جواب همه این‌ها فقط می‌شه گفت: هر موقع خودت و نیازهات رو شناختی، می‌فهمی به چه کسی احتیاج داری؟
این‌که فاطی با آقای شوهر کارش راه افتاد، معنیش این نیست که همه باید ازدواج کنند. یا زود ازدواج کنند پیش از بوی سرکة قدیمی‌ها
اولا که زمان نداره
دوما، شماها ببینید اول متریال در بازار موجود هست یا نه؟ بعد براش شرط و شروط بذارید
هنوز این‌ها نفهمیدن دیگه کسی به این سادگی بخواد هم نمی‌تونه گردن به تیغ بده
اگر فکر می‌کنی ممکنه دیر بشه و حرف دربیاد، اولی که اومد بچسب ممکنه دومی نیاد

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...