۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

عصرانه


و اما عصر روز چهارم
پریا با دوستانش قرار بیرون داشت و رفت. منم یه دوری در سکوت زدم و به مناسبت تجرد یک ماگ قهوه اما شیرین تزریق کردم
البته آهسته به طریق سرمی
عودی و کارونش
یاد بهزاد بخیر که کارونش را وارد حال شخصیم کرد
من که هنوز مدتی‌ست با کارهاش حال می‌کنم، گو این که همشهری غر می‌زنه. اما تو که نیستی منو حیرون توی نت ببینی
آقا اینجا اسمش ایران و بیشنر سایت‌های موزیک هم بلاک شده
منم حال سرچ و لاس زدن با گوگل ندارم که مثل قدیم ر به ر لینک بذارم
در نتیجه، یکی تو. یکی من
خب؟ حالا باز نوبت من
خلاصه کارونش و عود و ماگ قهوه ، هوای استثنایی امروز
مرگ خواستم تشریف می‌برم گیلان. کمااینکه تعطیلی رفت و مازندران بی من موند
اگر این خدام یه معجزه‌ای تیر غیبی چیزی بفرسته به قلب من تا چند بار محکم بکوبه و صورتم گر بگیره زیر لب بگم
وا
انگار آره؟! نه فکر کنی‌ها. از بعد از دکتر و میترال اینا نشنیدم بزنه. گفتم نکنه خدا نکرده مردم حالیم نشده. واسه اون
شما جدی نگیر این مربوط به ردة سنی بالای عرفان و از معجزات حرف می‌زنه. چیزی در حیطة عارف اندلسی، محی‌الدین عربی
همین‌که حالم انقدر خوبه. در یه جای کوچولو یه گوشة راه شیری یه زمین ریزه میزه هست که درش
عشق هست
زیبایی هست
وجدان هست
بلال هست
بلال دوست داشتنی نیست؟
بچگی بود و عصر بود و دوچرخه سواری تا هفت حوض نارمک به شوق بلال عصرگاهی تابستانه
دیدی همشهری جمعه هم که تکراری می‌شه زهرش می‌ره. حالا نمی‌دونم طبق عادت چرا دلم نمی‌گیره
تازه فردام جمعه‌است . فکر کن

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...