۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

جهان، ادراک



وقتی با یک موزیک خوب کانون ادراک جابه‌جا می‌شه
وقتی با همه‌ی وجود با یک ریتم می‌ریم و تاثیر می‌گیریم
در کانون ادراک، فیوضات تازه‌ای روشن و فعال می‌شه که شروع به ایجاد یک پل ارتباطی با جهان تازه‌ی موزیک و حس مورد نظرمی‌کنه
 خلاصه که  کانون ادراک را   فرستادم پاریس 
دانلودش خالی از لطف نیست

Arielle Dombasle - Amor Amor

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

یکدونه فکر خوب


وقتی فهمیدم زندگی عارفانه هم باعث نشد خوشحال تر باشم
خوش‌حال‌تر زندگی کنم، بوسیدم و گذاشتم لب طاقچه کنار کتاب مفاتیح خانم والده
تازه این‌که چیزی نیست
وقتی از حادثه برگشته بودم، البته یه " سه چهارسالی بعد" که دو ریالی عهد مظفرالدین میرزام تازه افتاده بود
فکر می‌کردم« وای خدا حالا دیگه تا پوست تو این دنیایی که به قصد مرگ ترکش کرده بودم حال می‌کنم» همون شرایط که پیش از حادثه هم دوستش نداشتم به نظرم طلایی پلایی شده بود و فکر می‌کردم یکی از بدهکاران گردن کلفت هستی شدم
و باید دیگه از صبح تا شب بدم و برم
خیرات، نیکویی، انسانی‌ت، مهر
بی ادبا. فکرتون به چیزای خوشگل نمی‌ره؟
نگو تاز برگشته بودم وسط برزخ.
دیگه نه اون‌وری بودم و نه با این‌وریا آبم به یک جوب می‌رفت
مام هم‌چنان می‌دادیم و می‌رفتیم که بدهکار بودیم و شکرگزار
ولی چیزی که اسم زندگی به خود گرفته بود تدریجا به حیات نباتی بدل می‌شد و
روز به روز تنها و غمگین تر می‌شدم
تازه فهمیدم چه رو دستی خوردم.
اون چهاروجب جایی که باهاش حال می‌کردیم هم دیگه از کاسه‌مون رفت
خلاصه که دردسرت ندم یه هشت پنج سالی هم یه وری رفتم تا
همین یکی دو ماه پیش

مثل ایوب بریدم و فریاد زدم، بی‌خیال
چی می‌خوای از جون ما؟

ما که خودمون با پای خودمون رفته بودیم، شما آوردی‌مون باز
گیریم خواستی حالیم کنی باقالی به چند من ؟ و مام اشتب فهمیده بودیم
آخرش که فهمیدم چی به سرم اومد
ایوب که فکر می‌کرد، هر چه بیشتر اذیتش کنی به پیمبری‌ش صحه زدی
و توجهت به خاصان را، ازش دریغ نداشتی

از خاندان آل‌عمران، نوادة ابراهیم بود
که اصولا وقت تولد ناف‌شون رو به اسم پیمبری می‌بریدن
مثل شازده‌های قجری که از بدو تولد شازده بودن
نه من بیچاره که فکر می‌کردم هستی نسخه‌ای کامل تر از من نداده
شاکی شدم و دفتر بدهکار و بستانکاری رو بستم
انداختم گوشه خونه
وقتی اعتقادی منو گرم نمی‌کنه
باید رها بشه
غیر از این ضعف و ترس فقط
و من حتا
یکی
یکدونه فکر خوب در زندگی هم‌چنان ندارم تا چشم ببندم



اندکی لطیف، دوست داشتنی




با هر ژانگولر بازی که راه داد
عید رو با هم طی کردیم
برخلاف انتظارم بیشتری‌ها سفر نرفتن و هیئتی تنها نبودیم
اما، همه این مدت روحم رو از درون جویدم که یه سوتی ندم
فاز منفی و حالی بگیرم و با روی فراخ و گشاده، رو داری کردم تا بالاخره بریدم
به‌خودم اومدم، نگاهم به سقف چسبیده بود و نفس‌م بالا نمی‌اومد
هر چی زور می‌زدم یکی
فقط یک خاطره،
یک دل‌خوشی
یک موضوع نرم ،
اندکی لطیف،
دوست داشتنی‌، قشنگ...... هیچی.
حتا یک تصویر موجود نیست
که بتونه ذهنم رو به خودش درگیر کنه
حتا یکی
باور کن .
در اکنون حتا یک دل‌خوشی ندارم
بهتر دیدم برگردم به آرام بخش تا این‌کارهای سند بازی تموم بشه
ببینم بعد قراره چی پیش بیاد
در نتیجه وقتی دارو می‌خورم، نوشتنم نمی‌آد و یه جورایی آتروپی مغزی می‌شم
همین




۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

چرا من؟





خوش می‌گذره؟
به ما که خیلی.
الان کنار دیو چشمه نشستیم و کباب بال کوسه و فیلة بره می‌خوریم
دوستان هم گردا ها گرد ما جمع‌ند و رامش‌گران هم
به نخواختن
اشکالی نداره
این ها خیلی بهتر از کوبیدن سرم به دیواره
از صبح ، چونه بزن که بریم بیرون؟
شونه انداخته که، نه
خودت رو بُکش بالکنی تمیز کن که بیا بیرون غذا بخوریم.
کی شانس اینو
داره وسط یه بغل نسترن غذای سیزده بخوره؟
با یه خروار اخم شونه بالا داد و میز اندرونی چیده شد
غذا که حاضر شد بشقاب لیوانم را بردم بیرون و نشستم کنار خروارها نسترن
که بطور طبیعی،‌ فقط دیدنش دیوونه‌ام می‌کنه وای به حال دوازده + دو
همراه رفیق شفیق گرمابه و گلستانم حکیم ......... شروع کردیم به در کردن، دوازده + دو
که با حرص بساط غدا رو جمع کرد آورد بیرون.
حالا از من اصرار که ........ بخدا مشکلی ندارم .
می تونی بمونی داخل
اومد.
دستش درد نکنه.
حیف به دلایل ناموس پرستانه نمی‌شه عکسش رو بذارم
که ببینی با چه برج زهرماری
دوازده + یک رو گذروندیم
واقعا سه روزه خون‌م به شیشه است که
گوشی‌ش رو بردن.

چنان رنگ و قیافه‌ای داره که تو گویی آقای شوهر سرش هوو آورده
گفتم، لاکردار تو با عشقت‌م همینی.
فقط می‌خوای تا.... نداری.
وقتی مال تو شد همین‌طوری سر راه می اندازی تا وقت رفتن
اون‌موقع هم شاکی می‌شی، چطور تونست بره و قید تو رو بزنه؟ چه جسارتا
چه جلافتا
اون وظیفه داره شکرانه بده ، دل به تو داده
یا گوشی باید مراقب خودش باشه ، چون مالکش سر به هواست؟
همه این‌ها یک طرف و افتادنش به گردن
بخت، شانس، بدبختی، خدای نامرد، منه بیچاره،........................... چرا من؟
و خلاصه که .......... خدا خودش خیر کنه

دوازده + یک به در




می‌گن امروز نحس و باید نحوستش رو بیرون ببری
والله من که
بچگی یادم می‌آد همون بیرون، این ملت چطور به جون هم می‌افتادن،
گلاویز می‌شدند
مست می‌کردند و آخرش شرش می‌زد بیرون
خب تقصیر از آدم‌ها که نیست، زیر سر عدد سیزده است
حتا ربطی به عالم بزرگوار ایرانی هم نداره فقط زیر سر عدد 13 است
نحس، نیک،‌ خیر ،‌شر، همه الفاظ و القاب زمینی‌ست که ما به رخدادها دادیم
همان‌چه که ظاهر شر داره در جای دیگه، برای جمع دیگه، خیر کامله
واکنش و عواطف ماست که خیر و شر را تعریف می‌کنه
سیزدهم هر ماه میگن نحس و طبقة سیزده آسانسور نحس و پلاک سیزده نحس
و همگی شدند دوازده به علاوه یک
دروغ چرا، شر سیزده سپتامبر همین بس که شد زلزلة بوئین زهرا و باعث شد خانم والدة ما از هول باری که بنا داشت آخر مهر به زمین بذاره
نصف شبی که می‌شد چهاردهم گذاشت زمین، به امون خدا و رفت دنبال تخیلات کودکانه‌اش
یه مدت هم باب کرد:
« قرار نبود شهریور به دنیا بیاد. زلزله که اومد، ترسیدم ، زود اومد.» البته برای ایشان من هم‌چنان زودم.
چون دارم به سن خواهرزادة نوح می‌رسم و از سن خانم والده هم عبور می‌کنم و ایشان هنوز جوان و پابرجا و من هم هنوز زیادی زود اومدم
بعد ها که
از دستم کاسة صبرش لبریز شد،
نحوست من و عدد سیزده و زلزله با هم دامنم را گرفت
فرمودند:
منه احمق رو بگو فکر می‌کردم این از ترس زلزله زود به دنیا اومد.
خیر، زلزله شد چون، شهرزاد داشت به دنیا می‌اومد
حالا من بگم سیزده نحسه فال بد به اقبال و سرنوشت خودم نزدم؟
این زلزله از قرار فقط تلفات نداشته و کلی نوظهور بی وقته به بار آورد
خلقت؟
پس چی شد این خیر و شر طبیعت؟
یعنی دلت می‌آد باور کنی، من به این خانمی، به این خوبی و بی‌گناهی ، حادثی شر باشم؟
یه‌خورده فکر کن. ... عجله نکن که دلخور می‌شم.

اگر هم فکر می‌کنی آره؟
که باشه .
خیلی لوسی
حالا که این طور شد، با رد هر گونه وابستگی به القاعده
و تکذیب کوچکترین ارتباطی با واقعة 11 سپتامبر
شخصا از بدو تولد تا مرگ؛ مسئولیت همه گونه بلایای طبیعی از زلزله‌های دم دستی
تا سونامی رو یک تنه به عهده می‌گیرم
خوب شد؟
حالا برو سینزده‌ات رو بیرون از خونه ‌در کن


۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

عشق اول ....تا ......... خدا بده برکت




راستش رو بگم؟ یا چپش رو؟
دروغ چرا ؟ تا همین چند سال پیش‌ها باور نداشتم آدم بتونه بدون عشق زندگی کنه
یعنی فکر می‌کردم از ملزومات حیات آدمی ازهوا واجب تر ، عشق و نمی دونستم مگه می‌شه بی عشق هم صبح چشم باز کرد
تقریبا بطور معمول هم عاشق بودم
خب نمی دونم تو چه تصوری از عشق داری. مال منم یه تصوری بود عجیب و خاص که چون معمولا
خودش نبود عشق من هم تموم می‌شد
و نه که مشکل تصور من از عشق که او خودش نبود
بعدها فهمیدم عشق بیشتر از همین چهار وجب ناشناختگی و هیجانش نیست
می تونی به سبک مونگول‌ها از راه دور عاشق باشی و مدت زمان بیشتری در فراق، عشق بورزی
ورژن اسیدی‌تر مثل مجنون بزنی به بیابون
اما این‌ها فقط در ناشناختگی و دوری جواب می ده نه در سر سری و دست دستی
می تونی هم به‌طریقة mp3 انقدر هم وببینید که زود کشف و به بیزاری و نفرت معروف برسیم
مهم فقط حس عاشقی‌ست
که همیشه از اون موقع که مد بود روی درخت‌ها دل میکندن
و به انتظار بیست رقم گیس می‌بافتیم
و با نگاه راه مدرسه رو متر می‌زدیم تا......... عشق داشتم، حالا
اگه آی‌کیو بالاست و به دفعه دوم سوم می‌فهمیدم
این فورمول ما نیست و جواب نمی ده که،‌ آدم نباید فکر بد کنه
مهم حس عاشقانة هیجان و شور و شوق که در هر آغازی وجود داره
دقت کن
آغاز
یعنی تو شروع کنی به قدم برداشتن از این سر راه
به یه نقطه‌ای که
متوقف بشی
خب پس با این حساب لازم نیست فقط یکبار فکر کنیم این یعنی همون "‌عشقی که دیگران نتونستن به سرانجام‌ش برسونن ولی من؛‌ یه چی می دونم که این عشق رو به وصل می‌دوزه و وصل را تا مرگ امتداد خواهم داد »
به‌قول مثل معروف و اندکی ترش ولی پر معنای فارسی:
« زرشک قرمز. نه از نوع آب گیری و سیاه »
خلاصه که از عشق اول تا عشق آخر برای من همه اش عشق بود
سلام به هر چه عشق عالم
که باعث می‌شد لپات داغ بشه و قلبت خدادتا بزنه




سیزده بدر سال دیگه، خونه شوهر




یکی از ممنوعه‌جات درگاه، حرم حضرت پدر
رفتن به کوه و صحرا و ولو شدن بر سینة دشت ، برابر چشمان آسمان نیلگون
بود
یعنی
اصولا
چه معنی داشت، اهل حرم دل به صحرا بزنند؟
یعنی که چی بشه اون‌و‌قت؟
مگه خونه و حیات به اون بزرگی رو از ما گرفته بودند که به بهانة سیزده‌بدر بریم بیابون؟
از جایی که خانم والده، همیشه تنها و تنها ساز خودش را می‌زد
و طبق سنت قدیمی اهل بیت بی‌بی‌جهان
شب دوازده فروردین یک جا جمع می‌شدند
صبح کلة صحر سیزده بدر همگی راهی ده نارمک و شیرین‌ترین خاطراتم را در این سیزده مبارک می‌ساختم
هنوز هر شب سیزده کانون ادراکم در نقطة بلوغ جابه‌جا می‌شه و به سیزده بدرهایی می‌رم
که به سختی می‌شه ازش دل کند
از شرارت و دیگ‌های آش‌رشتة عصرانه
از سفرة غذایی که همة فامیل را دور خود جا می‌داد
این‌ها هم‌چنان بازماندة قوانین بی‌بی بود
شاید هم قوانین لری و ایلی که بی‌بی با خودش به پایتخت آورده بود
و در آخر اسفندی بود که دود می‌کرد. مبادا بچه‌ها و نوه‌ها به چشم حسود گرفتار بشن
ماهی‌ها را آزاد می‌کرد و به آب روان می‌داد تا مسیر زندگی تا آخر سال
همین‌طور سهل و روان در امتداد باشه
سبزه‌ها رو محکم می‌چرخاند و با آخرین قوا به آب می‌داد
دخترها به نیت خونة بخت سبزه‌ها رو گره می‌زدند
زن‌ها در دل به حماقت‌های شان می‌خندیدند
و با ایما و اشاره به زبان متاهلی با هم حرف می‌زدند با ترجمة بیت معروف
سیزده بدر سال دیگه، خونه شوهر


البته، بچه‌های عزیز اینا که گفتم، مال زمونه ما بود
بچه‌های این دوره به سبزه دل نبندید که کمبود مواد اولیه است و نهال بیشتر جواب می‌ده


هاچ زنبور عسل





فکر کن!!
یه وقتی برای صحنه‌های درام فیلم‌ها گریه‌ام می‌گرفت
بعد وسط فیلم هندی هم واشر گریه شل شد
از اون بدتر غصه‌های خودم کم بود؟
غصه‌های هاچ و اوشین هم بهش افزوده شد و باز هم
اشکم دراومد
خلاصه که این آمپر اشک ما با بالارفتن سن هی شل و شل‌تر می‌شد
خدا بخیر کنه، آیندة نه چندان دور رو
چون الان دیدم، با آگهی سایپا در محیط زیست هم
گریه ام گرفت
این طوری پیش بره می‌ترسم برام حرف دربیارن
که افسردگی گرفتم و اینا..............


سیارة عشاق




دنیا میدان مینی است که برای عبور سهل و روان از آن، باید برهنه زیست
بی تعلق، بار خاطره، بار عاطفه، بار وجدان، بار انسان، بار، حیوان، بار، آرزوها
نکرده‌ها، ندیده ها.............................. ؟
آزادی در بی‌آرزویی است

سبک و بی‌باری که تو را گاه خسته و گاه مایوس و .... همة صفات اضافه بار را هم حمل می‌کنه
باید این‌جا در چارچوبة قوانین نفس کشید،
خورد و خوابید، شکلی همگانی و عام که لزوما نباید برای همه ما کاربرد داشته باشه و جواب بده
این‌همه آدم معتاد، اگر از روز اول یه جای درست می‌افتادند، یکی درد و ضعف‌های اون‌ها رو می‌دید و به کمک برمی‌اومد، دنیا وارث این همه معتاد نبود
کسی ‌سراغ مواد می‌ره که تحمل شرایط را نداره، نه قدرت ایستادگی و یک تنه به پیش رفتن
اگه از روز اول زور نمی‌زدند بین ما و با شرایط ما ، دوام بیارن و
برابر پستی و بلندی‌های شخصیتی ما بایستند، کمکی لازم نداشتن.
علم جدید می‌گه: بچه‌هایی که انرژی کافی ندارند و افسردگی ......... مبتلا به نوعی بیمار‌اند که با دارو قابل درمان.

کاش هر گروه از ما در یک سیاره جمع بودیم و این‌طور با تضادهای گوناگون رودر رو نمی‌شدیم
من‌که می‌رفتم، سیارة عشاق.
گور بابای درک، قلم و رنگ و دوات


مشق عید




همین فکر که، اصلا مهم نیست تعطیلات تموم می‌شه یعنی کلی باحال
همین که مشق‌های تلمبار روی هم نیست باید گفت خدا را شکر
باور کن خیلی مواهب در زندگی جای شکر داره که
مجبور نیستی به جاش دو دفتر چه صد برگ سیاه کنی که
بگی مشق نوشتم یعنی نصف راه
کاش اون‌موقع فهمیده بودم این دفتر سیاه کردن‌ها مشق مکررات بیهودة زندگی است
انقدر تکرار می‌کنیم تا ملکة ذهن بشه و اسم بگیره ، قانون زندگی
یعنی اگه از اول کر و لال و کور به دنیا اومده بودم، الانم جهان همون شکل بود که شناختم؟
همین قدر تاریک و نامعلوم و ..................؟
یا شاید تعریفی شخصی و خاص یک معلول ساخته بودم؟
جهانی خالی از نگاه مشکوک و تهمت زن
جهانی خالی از غر و لند و
شکایت و
تو خوب نیستی
یا چرا کمی؟
جهانی بی حس عذاب از حضور
البته نه گمانم بشه این رو نفهمید؟
یعنی در اصل طیف‌هاست که به حضور معنا می‌ده
طیف، لذت بخش یک حضور
یا سرد و منزجر کننده‌ای، ناجور
خلاصه که کاش تارزان بودم و جک و جونور بزرگم کرده بودند و دنیا رو به تعابیر خودم می‌شناختم
نه تعاریف گوناگون



مادری یا حمالی





آدم همه چی بشه، مادر نشه.
یا اگر هم خواست مادر بشه
اول از سلامت روح و جسم پدر مورد نظر اطمینان حاصل کنه
نمی دونم از کی و یا کجا تضمین بگیره که
این آقای پدر حتما تا سی سالگی بچه زنده باشه
هیچ رقم خاصیت تلاق گرفتن نداشته باشه و خلاصه صد و چند هزار پیمبر تعهد بدن
که پدر بچه همیشه و همه جا در کنار این بچه خواهد بود
بعد، تازه اگر هیچ آرزویی نداشتی، بچه دار شو
از یک هفته پیش به‌خاطر عروسی دیشب داستان داشتیم
وقتی می‌گی: نمی‌شه بری. عروسی اونم کرج نه می‌تونم ببرمت نه بیام دنبالت . ......... این ها همه جرایمی‌ست که تا دیروز به گردنم بود
مادر بدی هستم و نمی‌خوام بذارم بچه‌ام زندگی کنه
بله خب اصولا نه مدل آویزونی از بچه‌ام و نه حوصله دارم خودم رو علاف کسی بکنم
یک کلام گفته بودم، نه. نمی‌شه بری
دیروز از صبح با فیگور مادر مرده‌ها بیدار شد و کز کرد کنج خونه
دلم سوخت و گفتم برو.
به هر ترفندی که بود خانم را سپردیم به رانندة آشنا و برد عروسی
حالا این که خانم موبایلش شارژ نداشت و ما رو گذاشت پشت در بستة بی‌اطلاعی بماند
ساعت سه نصف شب تشریف آورد با کیف گم شده
اولین باری نیست که کیف و موبایل گم می‌کنه و همیشه ، جز من،‌ براه که
بچه وقتی من، مادرت یک گوشی ساده دست می‌گیرم
کجا آیه اومده که تو باید گوشی گران قیمت دست بگیری که هر روز گم کنی؟
ولی ته همه این‌ها فکر می‌کنی چی شد؟
افتاد گردن من که،« اصلا من که نمی‌خواستم برم. دیدی که هیچی هم نگفتم. تو صبح تا بیدار شدم گفتی می‌شه بری. »
خلاصه که گم کردن کیف و گوشی افتاد گردن من که اجازه دادم بره عروسی
اجازه هم ندی، بدترین مادر روی زمینی و از حسادتت نمی خوای زندگی کنه.
واقعا شماها جای من بااین اوضاع می‌تونی آدم خوشحالی هم بمونی؟
هر کاری می‌کنم یا نکنم بدهکار آل جزایری‌ام
نمی‌شه همین امروز منو از این صحنة مادر به درک واصل کنی؟
مر..... این دنیا و زندگی که هر کاری بکنی باز بده‌کارش
تویی


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...