وقتی فهمیدم زندگی عارفانه هم باعث نشد خوشحال تر باشم
خوشحالتر زندگی کنم، بوسیدم و گذاشتم لب طاقچه کنار کتاب مفاتیح خانم والده
تازه اینکه چیزی نیست
وقتی از حادثه برگشته بودم، البته یه " سه چهارسالی بعد" که دو ریالی عهد مظفرالدین میرزام تازه افتاده بود
فکر میکردم« وای خدا حالا دیگه تا پوست تو این دنیایی که به قصد مرگ ترکش کرده بودم حال میکنم» همون شرایط که پیش از حادثه هم دوستش نداشتم به نظرم طلایی پلایی شده بود و فکر میکردم یکی از بدهکاران گردن کلفت هستی شدم
و باید دیگه از صبح تا شب بدم و برم
خیرات، نیکویی، انسانیت، مهر
بی ادبا. فکرتون به چیزای خوشگل نمیره؟
نگو تاز برگشته بودم وسط برزخ.
دیگه نه اونوری بودم و نه با اینوریا آبم به یک جوب میرفت
مام همچنان میدادیم و میرفتیم که بدهکار بودیم و شکرگزار
ولی چیزی که اسم زندگی به خود گرفته بود تدریجا به حیات نباتی بدل میشد و
روز به روز تنها و غمگین تر میشدم
تازه فهمیدم چه رو دستی خوردم.
اون چهاروجب جایی که باهاش حال میکردیم هم دیگه از کاسهمون رفت
خلاصه که دردسرت ندم یه هشت پنج سالی هم یه وری رفتم تا
همین یکی دو ماه پیش
مثل ایوب بریدم و فریاد زدم، بیخیال
چی میخوای از جون ما؟
ما که خودمون با پای خودمون رفته بودیم، شما آوردیمون باز
گیریم خواستی حالیم کنی باقالی به چند من ؟ و مام اشتب فهمیده بودیم
آخرش که فهمیدم چی به سرم اومد
ایوب که فکر میکرد، هر چه بیشتر اذیتش کنی به پیمبریش صحه زدی
و توجهت به خاصان را، ازش دریغ نداشتی
از خاندان آلعمران، نوادة ابراهیم بود
که اصولا وقت تولد نافشون رو به اسم پیمبری میبریدن
مثل شازدههای قجری که از بدو تولد شازده بودن
نه من بیچاره که فکر میکردم هستی نسخهای کامل تر از من نداده
شاکی شدم و دفتر بدهکار و بستانکاری رو بستم
انداختم گوشه خونه
وقتی اعتقادی منو گرم نمیکنه
باید رها بشه
غیر از این ضعف و ترس فقط
و من حتا
یکی
یکدونه فکر خوب در زندگی همچنان ندارم تا چشم ببندم
تازه اینکه چیزی نیست
وقتی از حادثه برگشته بودم، البته یه " سه چهارسالی بعد" که دو ریالی عهد مظفرالدین میرزام تازه افتاده بود
فکر میکردم« وای خدا حالا دیگه تا پوست تو این دنیایی که به قصد مرگ ترکش کرده بودم حال میکنم» همون شرایط که پیش از حادثه هم دوستش نداشتم به نظرم طلایی پلایی شده بود و فکر میکردم یکی از بدهکاران گردن کلفت هستی شدم
و باید دیگه از صبح تا شب بدم و برم
خیرات، نیکویی، انسانیت، مهر
بی ادبا. فکرتون به چیزای خوشگل نمیره؟
نگو تاز برگشته بودم وسط برزخ.
دیگه نه اونوری بودم و نه با اینوریا آبم به یک جوب میرفت
مام همچنان میدادیم و میرفتیم که بدهکار بودیم و شکرگزار
ولی چیزی که اسم زندگی به خود گرفته بود تدریجا به حیات نباتی بدل میشد و
روز به روز تنها و غمگین تر میشدم
تازه فهمیدم چه رو دستی خوردم.
اون چهاروجب جایی که باهاش حال میکردیم هم دیگه از کاسهمون رفت
خلاصه که دردسرت ندم یه هشت پنج سالی هم یه وری رفتم تا
همین یکی دو ماه پیش
مثل ایوب بریدم و فریاد زدم، بیخیال
چی میخوای از جون ما؟

ما که خودمون با پای خودمون رفته بودیم، شما آوردیمون باز
گیریم خواستی حالیم کنی باقالی به چند من ؟ و مام اشتب فهمیده بودیم
آخرش که فهمیدم چی به سرم اومد
ایوب که فکر میکرد، هر چه بیشتر اذیتش کنی به پیمبریش صحه زدی
و توجهت به خاصان را، ازش دریغ نداشتی
از خاندان آلعمران، نوادة ابراهیم بود
که اصولا وقت تولد نافشون رو به اسم پیمبری میبریدن
مثل شازدههای قجری که از بدو تولد شازده بودن
نه من بیچاره که فکر میکردم هستی نسخهای کامل تر از من نداده
شاکی شدم و دفتر بدهکار و بستانکاری رو بستم
انداختم گوشه خونه
وقتی اعتقادی منو گرم نمیکنه
باید رها بشه
غیر از این ضعف و ترس فقط
و من حتا
یکی
یکدونه فکر خوب در زندگی همچنان ندارم تا چشم ببندم