۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

جمعه‌های بلوغ




یادش بخیر جمعه‌های بلوغ 
چه‌قدر شیرین بود
تو اون‌موقع مجوز داشتی عاشق هر کسی باشی
چون این عشق در سر و دل تو پرسه می‌زد، کسی نمی‌فهمید، شرم‌گین‌مان نمی‌کرد، به حساب و کتاب و مجوز راه نمی‌داد
خلاصه که هنوز درگیر چارچوبهی تابو وار قواعد و اخلاق، گاه سیاست نبودیم
در دل به سادگی، عبور یک رهگذر عاشق می‌شدیم
نه؟
در نتیجه غروب جمعه همیشه بوی old song  و رادیو تهران و عاشقانه‌هاش می‌داد
البته حساب و کتاب درس‌های مانده توان عبور از سد عشق را نداشت و در نتیجه
همیشه عاشق بودم
گاه عاشق پسر هم‌مسیر راه مدرسه
یا عاشق پسر همسایه، یا چمی‌دونم .... خلاصه که یکی همیشه ساکن تخیلات بود
تنها نباشیم
با خروار خروار امید
سال‌هاست که حتا یاد، غروب جمعه جانم را به تنگ می‌رساند
و به‌قول دکترشهبازی، باید تلخی غروب جمعه رو با فنجانی قهوه‌ی تلخ قورت داد



۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

ظهور

image003.jpg
واقعا که!
با این حساب این امام غایب همیشه غایب می‌مونه
این امام محترم چه توقعاتی  از این اولاد ذکور آدم که ندارند
خب امام گرام، یک کلام بفرما نمی‌آم
چرا شرط ناممکن می‌ذاری
مام بریم دنبال زندگی‌مون که از قرار
به ما این آخر زمانی قد نمی‌ده


۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

پشت هیچستان


 

عشق و مذهب 
دو شوخی تلخی زندگی بود
توهمی که 
قدم به قدم مرا تا این‌جا رساند
همان نقطه که تو 
خودت را پشت هیچ‌ستانی می‌بینی 
هیچ‌ستانی که برخلاف باور سهراب
هیچ نیست و فقط هیچ هست
و هیچ جایی هم نیست
 و در آن هیچ وازه‌ای جاری نیست

ختم العشق



هر چی رفتیم و هیچ نرسیدیم
ته تهش به خودم گفتم
 خره تو برگشتی برای این‌که عشق رو تجربه کنی، که کردی
دلت رو بذار پای دل اونا که همین‌طوری اومدن و همین‌طوری، رفتن
بعد که دیگه دل به کسی ندادیم
دل‌داده‌ی بچه‌ها شدم
باز با خودم گفتم: 
خره اصلا عشق یعنی همین حسی که تو داری
بی دلیل براشون بی‌دریغ همه چیز را می‌خواهی
هم‌چین که یه نامه پیدا کرد که مخاطبش خدا بود و نیازش، مرگ من
دلم لرزید و عشقم از چشم ودلم کنده شد
وقتی دوباره کم آوردم و طاقت دوری‌ش رو نداشتم
خودم رفتم به ... خوردم برگردوندمش و 
باز گفتم: خره عشق یعنی همینا که هر چه باهات می‌کنند تو باز می‌خواهی
عشق حقیقی یعنی عشق مادری به فرزند
دقایق نود بازی بود که 
ما پنالتی لازم شدیم و وایستادیم دم دروازه که از کل جلو گیری کنیم
کار کشید به خیلی خیلی بدتر از اونی که سال پیش تجربه شد
عید زهر و مار و دندان کرمی عشق را کندم
و خودم عذر عشقم را خواستم
همین وسطا یه پرده برداری شد از، یادواره‌ی ختم‌العشق
تازه به این پی بردم که،
همون بهتر که کل زمان اون عشق،  شش ماه نکشید و همه چیز تمام شد
وگرنه که طرف نه تنها آنی نداشته و من احمق هنوز برای خودم آنی ساخته بودم
بلکه چه بسی حتا از تجربه‌ی آرسن لوپن معروف= پدر بچه‌ها
بدتر هم در می‌اومد
سی همینه که عشق نمی‌تونه طولانی بشه
آخرش یه‌جا تقش در می‌آد. حتا اگر از تجربه و اتمامش چندین سال هم گذشته باشه
خلاصه که با لباس تمام رسمی و تمام قد از همین‌جا از ...  سپاس‌گزارم که نگذاشت در باور عشق توهمی بمونم
و از پریا که نشونم داد
عشق تا وقتی عشقه که موجودیت تو به خطر نیفتاده باشه
وگرنه مثل من عشقت رو از خونه هم می‌اندازی بیرون
حتا اگر پاره‌ی جگرت باشه
و بعد از یک هفته می‌بینم که هیچ پشیمان هم نیستم
چون حداقل از صبح که چشم باز می‌کنم در نبرد، 
تو بدی و .......... اینا قرار ندارم
اینم از عاقبت خواب خوش عشق 

کاش این‌ها رو از جوانی فهمیده بودم و انرزی‌هام و خرج غیر بیرون از خود نمی‌کردم
چه بسا الان یه .... شده بودم


همه‌ی عمر دیر رسیدیم.
 



۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

شکلات سویسی



یه چیزی هست به نام امنیت که ته آدرس‌ش در این دنیای هرکی به هرکی و باقلی به چند من 
می‌شه، ایمان
یکی از ابزار رسیدن به به این ایمان و امنیت و آرامش در لحظه‌ی اکنون
لحظه‌ی اکنونی که ما مداوم دل نگران امنیت فردا یا دلهره و هراس از تاثیر گذشته‌ایم
این ابزار از وسایل تجسم است و تخیل 
سیری به‌نام رویا
و وقتی تو در رویا وقایعی رو می‌بینی که در زمان آینده رخ می‌ده
و در آینده به همون نقطه و نتیجه که برسی وسواس پیدا می‌کنی برای
ثبت رویاها
با نوشتن تدریجا به زبان رویاها آشنا می‌شی 
این نه به این معنی که تو بتونی در رویا یا در زمان آینده در اینک خلاقیتی داشته باشی
یا تغییری بدی
اما وقتی به موارد دیده شده می‌رسی
مثل از دیشب من
به‌جای دلهره و دغدغه‌ی خونه خراب کن 
که ، حالا دیدی چه خاکی به سرم شد؟
تخت برای خودم گرفتم خوابیدم. خوابی به شیرینی یک شکلات سویسی
حتا عمیق تر از دیروز یا حتا دو سه ماهه‌ی اخیر
چون می‌دونستم، این تصاویر را قبلا دیدم و از نتیجه‌اش با خبرم
و این خبر برای کسانی‌ دلهره زا ست که از فردا خبر ندارن
منم نداشتم البته
فقط می‌دونستم همه چیز همون‌طوری‌ست که باید باشه و هراسی نیست
وقتی صبح به محل موعود رسیدم و فقط خودم بودم و اثری از سایر شرکا ندیدم با خیال راحت
یه گوشه لمیدم و منتظر نشستم تا باقی ماجرا
خب انگار که قبلا همه این صحنه‌ها را دیده بودم و باید درباره‌ی کارهای بعدی فکر می‌کردم تا باور خبری که از دیشب پخش شده بود
تمام مسیر بازگشت هم خوش خوشه و قدم زنون رفتم و حس می‌کردم
چه‌  سبک 
 همه چیز همانی شد که می‌دونستم



هنر رویابینی در بهشت


 
وقتی به باور دیده‌های تو وقت خلقت می‌رسم
همون زمانی‌ست که تو پرده کنار می‌زنی
و من نگاهت می‌کنم
در نتیجه، خیابون‌ها حسابی امن و نورانی بود 
در این سال‌ها یاد گرفتم
چه‌طور در مسیر تو حرکت کنم که نخ اتصال‌مون پاره نشه
خلاصه که آقا از این هنر رویابینی غافل نشید که
آدرسی‌ست به بهشت امن زمین
آرامش در لحظه‌ی اکنون



۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

زندگی بد ترکیب





اوه اینم یادم رفت
نقاشی هم دوست دارم
چون رنگ هم بهم جواب می‌ده
ذوق بازی قلم رو می‌شناسم و پا به‌پاش می‌رم
دو روزه رنگ تراپی می‌کنم
بد نیست
دوباره حس می‌کنم که هستم و می‌تونم  انرژی‌هام رو
خرج خودم کنم
به‌جای این‌که یه گوشه بشینم و از غصه دق کنم
که عجب ماجرای ضایعی بودی، زندگی
خیلی زود از ریخت افتادی
نه امید به فردایی و
نه امروز، باحالی



من نیازم



از صبح به باغبونی و آبیاری بودم
یه لحظه به خودم اومدم ، دیدم .

من این‌ها رو دوست دارم چون
به مراقبتم جواب می‌دن
سبزو پر گل هستن و سربه سرم که نمی‌ذارن هیچ
بهم تند و تلخی هم نمی‌گن
بهم خیره نمی‌شن

توچشمم زل نمی‌زنند که
با فریاد بهم بفهمونن
تو بدی، نه یه ذره، یه عالمه بدی
من نیازهای گل‌ها رو می‌دونم و بهشون می‌رسم
و اون‌ها هم به ذات‌شون رشد می‌کنند و برقرارند
چرا ما نمی‌تونیم چنین روابطی با اعضای خونواده و عزیزان داشته باشیم؟
چون همه یه عالم منی‌م

منه من
منه تو
منه اون
منه این
و بگیر برو تا آخر
وحدت وجود هم تعطیل و دیگه در تفکرات راه نمی‌ده که
اصلا جا نمی‌شه

یه عالم ، من




منه عالی‌قدر، مکرم و بزرگی که به‌خاطرش حاضریم چشم هم رو در بیاریم که
ما منیم
خب من تو به منه من در
به چیت، ده بر یک؟
به خودخواهی؟ به این‌که ترسیده و مغروری؟
به این‌که فکر می‌کنیم تافته‌ی جدابافته از همیم؟
به این‌که تا ابد از فلک طلب‌کاریم تا کاستی‌های عالی‌جناب من رو به گردن غیر بندازیم
و من همیشه من بمونه که بزرگوار است و ..........
ما هیچی نیستیم
الان این‌جا روی زمین نشستم و بی‌فکری فقط می‌نویسم
حتا نمی‌دونم که چی می‌خوام بگم؟
یا نمی‌دونم اصلا من کی‌ام؟
مامان دخترا؟ یه زن تنها؟ یه‌آدم عاقل؟ دیونه؟ خیالاتی که توهم زده بود این دنیا جای امنیه؟

بی فردا


خب اولش یه جای تنگ و نرم و گرم و شناور بودم
از این‌ور به اون‌ور به راحتی سر می‌خوردم
تفکر نبود، مغز تکامل نداشت و من چه‌قدر خوش بودم
یقین انقدری بودم که از ترکش یک جیغ بنفش کشیدم؟
بعد شدیم، دختر مامان و بابا و بی‌بی‌جهان
هنوز دنیا جای خوبی بود و درش حس امنیت ، خروار خروار فردا و هزاران امید و آرزو
به تصاویری که مشابه‌ش رو توی خونه می‌دیدم
همه دنبال این‌که چی به تو حس، بهتری می‌ده؟ چه‌طور بزرگ بشی و تو راست راست ول بزنی و تخیل بازی کنی
بعد هم گفتیم عاشق بشیم و الا داستان
چون هنوز فکر می‌کردیم، دیگران هم مثل افراد خانواده تو رو دوست دارند و مهربونند
اولین مواجهه با دشمن
در دوستی، رفاقت، مهرورزی ، عشق‌بازی
خلاصه که ما هی اومدیم و سه شد و رفتیم سر دفتر و یکی دیگه از باورها رو خط کشیدیم
حالا به خودم اومدم و یه دفتر خط خورده دارم، با یه عالم خستگی و انتظار برای پایان راه

دریغ از حتا یک میخ که برآن بیاویزیم

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

از دون خوان تا دون ژوان




روز اول که از کافه‌تلخ  اومد، دستش برای کمک دراز بود

یواش یواش فکر کردم یه بچه دوگانه است که گم شده
جواب سوال‌هاش رو به قدر سوادم می‌دادم و اونم هر روز آرشیو گندم رو ورق می‌زد
این‌که یه بچه کوچکتر از حتا پریا دنبال چی بین 
ابیات گنگ و پراکنده‌‌ام می‌گرده هم می‌ذاشتم به حساب این‌که
می‌خواد مچم رو بگیره
می‌خواست بدونه پشت این همه نقطه چین، کی نشسته؟
آیا حرف و مدل زندگی‌م یکی هست؟
یا .... چمی‌دونم یکی ، سه چهارتا از همین  فضولی‌ها  که معلوم نیست دنبال چی هستند؟
 از یه‌جا اون‌وری افتاد و ذهن نابه‌کار رفت زیر جلدش و رنگ عوض کرد
یادش بخیر، اوستا بهمن که از همون وقت جوانی به گوشم می‌خوند:
این‌ها تا چشم‌شون به‌تو می‌افته، دون خوان می‌شن
پشت سر  همه دون ژوان هستند
و من که حرصم می‌گرفت و لجم می‌اومد که نخیر تو به همه بدبینی
و.......  خیلی زمان نبرد که پی به حقیقتی بردم که می‌گفت
 خلاصه که ، بچه جون
این‌جا جای بازی نیست.

از هر راهی که بلد بودم سعی کردم جلوی ورود ایمیل‌هات رو به صندوقم بگیرم
نمی‌دونم سیستم جی‌میل با تو چه نسبتی داره؟   شاید هم حتا هکر باشی و یا از اقوام ابلیس؟


با این‌که ایمیل‌ها باز نمی‌شه،  باید بگم موفق شدی کلی حرصم دربیاد
که این دیگه کیه؟...........!
عجب بچه پررویی................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 نه من آخر دنیام و نه تو

به جان مادرم نسبت سنم به همه‌ی شماهایی که می‌آیید این‌جا
تناسب سن نوح تا انوشه خانوم انصاری است. 
زندگی‌م هم جدی تر از چیزی‌ست که تو بتونی ، حدس بزنی، برآورد کنی یا فکر کنی
چیزی حالیته
ما که هنوز هیچی حالی‌مون نیست
وای به احوال جوجه خروس‌های موجی، یادگار عصر جنگ

از ذهن، ابلیس دست بردار،  شایان



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...