۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

بی فردا


خب اولش یه جای تنگ و نرم و گرم و شناور بودم
از این‌ور به اون‌ور به راحتی سر می‌خوردم
تفکر نبود، مغز تکامل نداشت و من چه‌قدر خوش بودم
یقین انقدری بودم که از ترکش یک جیغ بنفش کشیدم؟
بعد شدیم، دختر مامان و بابا و بی‌بی‌جهان
هنوز دنیا جای خوبی بود و درش حس امنیت ، خروار خروار فردا و هزاران امید و آرزو
به تصاویری که مشابه‌ش رو توی خونه می‌دیدم
همه دنبال این‌که چی به تو حس، بهتری می‌ده؟ چه‌طور بزرگ بشی و تو راست راست ول بزنی و تخیل بازی کنی
بعد هم گفتیم عاشق بشیم و الا داستان
چون هنوز فکر می‌کردیم، دیگران هم مثل افراد خانواده تو رو دوست دارند و مهربونند
اولین مواجهه با دشمن
در دوستی، رفاقت، مهرورزی ، عشق‌بازی
خلاصه که ما هی اومدیم و سه شد و رفتیم سر دفتر و یکی دیگه از باورها رو خط کشیدیم
حالا به خودم اومدم و یه دفتر خط خورده دارم، با یه عالم خستگی و انتظار برای پایان راه

دریغ از حتا یک میخ که برآن بیاویزیم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...