۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

عشقی مادرانه



بعضی‌ها یک عشق دارند
بعضی، چندین  و برخی هم خروارها عشق دارند
اون‌ها که یک عشق دارند، به‌قدری کم دارند که بضاعت‌شون به بیش از یکی نمی‌رسه
مداوم نگرانند، یکی بیاد و همون یک عشق را ازشون بگیره و این بیم از اون‌ها زندان‌بانی می‌سازه
که صد رحمت به گوانتانامو
این عشق فرسایش و بیچاره کننده‌ست و این آدم در هیچ قلمرویی طعم حقیقی عشق را تجربه نخواهد کرد
چون پیش از رسیدن در هراس از دست دادنه
در نتیجه رفتاری غیرقابل کنترل و مشکوک از او سر هم خواهد زد که خود موجب 
هزاران دردسری می‌شه که 
نه گمانم از این طریق، هیچ‌گاه کوچه‌ی عشق ختم به‌خیر بشه





یا فقط باید به تو توجه کنم و دیگری در مسیر توجهم نباشه
یا از ترس تموم شدن عشق‌م خودت پیش پیش فرار می‌کنی
کاش یک‌بار می‌موندی تا باور کنی من به وسعت همه‌ی موجودات دور و برم عشق دارم
برای هر دوی شما هم دارم، ورای مالکیت 
   برای نباتات جهان  عشق دارم
   برای تک تک پروانه‌ها ،
 ابرهای آسمان هم
 دارم
همه جز صدای آواز قورباغه‌‌ها وقتی در باران جمع شده‌ی ته استخر دور دور می‌کنند
 و یا  شمایل جناب مار 
 باور کن دوست داشتن تو نیازی به دوست نداشتن دیگری نداره
من به قدر همه‌ی انرژی که از بدو پیدایشت تا اکنون بهت دادم
به خودم
 که به تو 
عشق دارم
کافی‌ست خودخواهی‌ام را باور کنی و این که  تو بخشی از مرا با خودت بردی تا تو شدی
من خودم را عاشقانه دوست دارم

 

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

تو نخ ابره که بارون بزنه



اینک تهران، پیش از باران





از عدل تو تا وهم من







پسرک هر روز دیر به مکتب می‌رسید، شیخ گوشش گرفت و پرسید: چرا؟
پاسخ رسید که: خانه‌مان آن‌سوی رود است و هر روز باید از کجا تا به کجا بروم شاید کلکی یابم به این سوی آیم.
شیخ گفت: ابله جان، بسم‌الله بگو و از روی رود عبور کن.
از آن پس پسرک صبح‌ها زودتر از همه در مکتب حاضر بود. روزی شیخ گفتا:
- چه خوب که زودتر از همه می‌رسی. چه می‌کنی؟ کلکی ساختی؟
پسرک به فکر اندر شد و دگر روز به شیخ گفتا:
- مادرم مرغی بریان و سفره‌ای گسترده از برای شما. به هنگام ظهر باهم به خانه‌مان خواهیم شد.
ظهر شیخ و پسر شتابان به سوی رود رفتند. از کلک خبری نبود. پسرک گفتا:
یا شیخ بیا باهم از رود عبور کنیم. بسم‌الله گفت و به‌راه افتاد. شیخ متحیر به او می‌نگریست که، چه‌گونه بر روی آب راه می‌رفت. پسرک که دست شیخ خوانده بود نزد وی بازگشت و گفت:
- نمی‌آیی؟
- بی‌کلک؟
- هم‌چو من بسم‌الله گوی و بر آب بیا.
و شیخ در فکر اندربدو گفت:
- من همین‌طوری حرفی زدم و تو باور کردی. من به‌قدر تو صداقت و باور ندارم که بی‌کلک از آب بگذرم.




این همه گفتم که بگم:
هزار و چهارصد سال پیش که وحی می‌رسید، « گاه اراده کنم و جان برخی به هنگام شیرخوارگی و برخی به پیری ستانم. » محمد به‌قدر پسرک ساده بود و می‌پذیرفت.
شاید از همین روی باشد که محمد ختم انبیا شد و دیگه جناب جبرئیل بر کسی ظاهر نمی‌شه. چون باید هزار و چند برهان بیاره که:
چه‌طور خالق عادل می‌تونه قصدهای چنین خون‌بار داشته باشه؟
زلزله، بیماری، سیل، رانش ....... آیا این همه در کفه‌ی عدالت شما جا  می‌گیره؟

امروز قاطی کردم نه که فکر کنی کفر می‌گم. سر از خدایی‌ت در نمی‌آرم. 
چه‌طور خلق می‌کنی از برای مردن؟
 وقتی در کارگاه می‌سازم، به نابودیش فکر نمی‌کنم. دنبال جایی می‌گردم که مخلوقم محفوظ بمونه. شما رو چه حساب و کتابی اراده می‌کنی و به موجوداتی می‌گی باش که قرار نیست باشند؟؟
چه‌طور می‌آییم که نرسیده باید رفت؟
گو این‌که وقت رفتن به پیری هم رسیده باشیم باز هم زود خواهد بود. به پس پشت که نگاه می‌کنم گویی عمرم چند صباحی بیش نبود که نیامده هنگام رفتن شد!!!
باز با این حال به آن خستگی لازم رسیدم که دل به دنیا فانی نبسته باشم و هر لحظه آماده‌ی رقص با مرگ باشم
اما ..................... این بچه‌ها چه گناهی به درگاه عدل تو داشتند؟



یا نکنه هر از چندی شما خودکشی می‌کنی؟
وقتی روح تو میل به مرگ و خودکش داره، از منه مخلوق چه باک؟
عدل شما بدجور حلقم را گرفته و نفس به راحتی آمد و شد نداره

مگر بودایی بشم و به تناسخ روی بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر کاری  جز زیر سوال کشیدن عدل شما


۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

از منجیل تا شنبه


 
در همین افکار غرق بودم که خواب آلود به مطبخ رسیدم، در انتظار به جوش آمدن کتری به پشت پنجره رفتم و همان وقت هستی را دیدم
هستی نوزادی به‌جا مانده از زلزله‌ی منجیل بود. زن و شوهری میان‌سال او را به فرزندی گرفتند و کل محل دعا گوی خانواده شد
  هستی به 16 سالگی رسید و پدر مزبور دچار سرطان شد. 
خانواده که می‌ترسید با مرگ پدر هستی آواره بشه، دخترک را به عقد یک جوجه وکیل ترک درآوردند
جوجه وکیل دست بزن داشت و بد دهن
خانواده‌آش هم چیزی شبیه او و در این بین هنوز هستی از واقعیت داستان زندگی‌ش بی‌اطلاع بود تا جناب 007 آقای شوهر رفت و از کم و کیف همه چیز سر درآورد
همه چیزی که هنگام خواستگاری از آن خبر داشت اما دیتیلی قابل ارائه نداشت که در این زمان پیدا کرد
با به‌دنیا آمدن فرزند مشترک بدرفتاری آقای شوهر بالا گرفت تا کل مدارک را گذاشت برابر هستی
دنیا همان‌جا آوار شد. هستی بعد از اون‌همه سال فهمید فرزند زلزله‌است 
کار به متارکه کشید و بچه‌اش را هم ازش گرفتند
هستی برگشت منزل پدری که در حال موت بود و نمرده بود
بعد از یکی دو سال دوباره هستی به عقد یک آقای سلمانی درآمد و دوباره بچه دار شد
این‌بار هم جز کتک شبانه روزی سهمی از ازدواج نداشت
و هنوز آقای پدر زنده بود
نمی‌دونم این چه ترس از مرگی بود که این دختر را این‌همه سیاه بخت کرد؟
هستی دوباره و بی‌بچه برگشت به منزل پدری و در طی این مدت بالاخره پدر جهان را ترک کرد
حالا هستی مونده که هنوز بیش از 23 سال نداره با دو بچه‌ای که کنارش نیستند و دو سابقه‌ی آقای شوهر
همین‌طور که این افکار از ذهنم عبور می‌کرد، به زلزله‌ی دیرو برگشتم
و امثال هستی و باز به شما
شما مطمئنی که بر سرنوشت ما حاکمی‌؟
یا اندکی شک نداری که خدای بی‌مهری شدی؟
یا نمی‌دونم چی
کاش شب‌ها می‌خوابیدی تا ماهم دل خوش کنیم که از عذاب وجدان خواب نداری
یا نمی‌دونم همه اون اوهامی که برای قیامت و آخرت به ما دیکته کردی که نترس بنده من در قیامت پوست همه را می‌کنم
اون‌وقت چه کسی از باب بلایای طبیعی  باید از شما جواب بخواد؟
چه تلخ است لحظاتی که به وجودت شک می‌برم
پشتم خالی که نه، از درون فرو می‌ریزم که
نه که این دنیا بی‌صاحب بود؟




کجایی شما؟


هنوز سپیده نزده بود که بیدار شدم، لعنت به هر صدایی که بیدارم کرده بود فرستادم. حسب عادت سیگاری و دوباره خوابم برد
خدا نگیره از من سیگار رو که حتا لحظه‌ای در سراشیبی زندگی تنهام نذاشته و اسمش شده رفیق بد
دوباره که چشم باز کردم صبح شده بود، قبل از اقدامات ذهن و فوران آیات یاس، ریموت تی‌وی را برداشتم و بلافاصله، شبکه بوشهر
گاه به این فجایع که فکر می‌کنم، به‌کل منکر حضور روح شما در خودم می‌شم
یعنی خدا باشی و آرومت بگیره؟
نمی‌دونم خیر و شر را چه‌گونه بر جهان تعریف می‌کنی
نمی‌دونم بعد از سفر هم راهی هست؟
به باور من ، نه. حداقل نه اون مسیری که به‌خاطرش بنشینی و اجازه بدی بلا از سر و روی زندگی آوار بشه و به امید بعدش باشی
  ذره‌ای از تو که در من است با این آمدن‌ها و رفتن‌ها به رعشه می‌افته
حالش بد می‌شه و تا چندین روز به کما می‌ره
چه‌طور تماشا کنم مردم بدبخت زیر آوار و من به حکمت شما بیاندیشم؟
چه‌طور دلت آرزوم می‌گیره؟
اوه شرمنده، یادم نبود شما دل نداری، گرنه عاشق هم می‌شدی و با شناخت عشق شاید حتا لزومی به تجربه‌ی خودت در ما نداشتی
شاید حتا اگر عشق در تو بود، راه به ابلیسیان گشوده نمی‌شد
و چه‌طور بر این زمین قدم بگذارم وقتی می‌لرزد و هم‌وطنم را در خود فرو می‌برد و باز بگم:
سلام ، زندگی. صبحت بخیر دنیا
همین‌وقت‌هاست که نه تنها به عدل شما که به حضورت در ما و در هستی شک می‌کنم
بچه‌های بی‌گناه، معصوم، دنیا ندیده به چه جرمی محوم به مرگی چنین؟


۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه

امن، گل‌خانه



و اما بگم از حدیث امن، گل‌خانه
از بچگی همیشه یه سوراخی بود که درش قایم بشم و حس کنم جهان امنه
در نتیجه مقیم گل‌خانه‌ی پدری شدم
از هنگامی که چله نشین چلک شدم، کوه و جنگل هم امن من شد. اما
این مدت هر جا که کم آوردم چپیدم این‌جا و حس خوبی که این یک نقطه‌ از حیاط به من می‌ده
فکر کن !!! 
حتا در امن هم باز جای امن می‌خوام
 

این قسمت غربی خونه است
 پشت آشپزخانه و کنار استخر که عاشقشم
هر جا کم می‌آرم تندی می‌پرم این‌جا و آروم می‌گیرم
و وای از من که به بهشتی برم که نه گل‌خانه‌ای باشد و نه امنی
چه‌طور می‌شه که همیشه به یک پناه امن احتیاج دارم
در مکانی که از ابتدای جاده‌اش برایم امن محسوب می‌شه تا خود خونه و باز هم درش دنبال امنی می‌گردم
کی من از تو ذهن بیگانه رها می‌شم؟
کی قراره دست از سرم برداری؟
کی قراره از شر هر نفوذی از ارگانیک تا غیر ارگانیک رهایی یافت؟

 این‌جا می‌شینم و همه‌ی جریان ذهن خاموش می‌شه
شاید نقطه‌ی انرژی باشه و شاید
چون درخت‌ها به هم نزدیک و سر در هم فرو آوردند برایم حدیث گل‌خانه می‌سازند؟
چندتا از این احادیث در زندگی من هست؟
چند رد پای کودکی تا هنوز مرا رهسپار می‌کنند؟
چه‌قدر از کودکی همراه من است


آیا بزرگ شدم یا هنوز در کودکی و باغ پدری به‌سر می‌برم
که البته این‌جا هم پدری‌ست
حتا اگر من ساخته باشمش باز از سرمیایه‌ی پدر بوده است
و من هم‌چنان به جستجوی امن پدر می‌گردم
جهانی که درش حامی هست و نامش پدر

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

هفت سین 92








به قدر چیزی که در خونه داشتم سفره‌ای چیدم و البته خدا را شکر که سه روز اول فروردین آفتابی شد
امسال به‌جای پریا شانتال کنار سفره‌ام نشسته بود



سفره‌ای که سین نداشت، هر چه توی خونه به دستم رسید گذاشتم روی سفره‌ی هفت سین
ولی سال تحویل خوبی بود
یعنی نه گمانم هرگز فراموشم شود







سوم فروردین پریسا آمد و در پنجم هم چند تن از بچه‌های فامیل
البته اون‌هایی که مجوز ورود همیشگی دارند، گرنه که همه می‌دونن کسی نمی‌تونه پابرهنه سر بخوره به لانه‌ی عقاب
پریسا هشتم برگشت تهران چون راهی شیراز بود، پسرها هم یازدهم راهی بازگشت شدند
و من موندم و شانتال و جاده‌ای شلوغ که به هیچ قیمت حاضر به تجربه‌اش نبودم
رفتیم سراغ باغبانی






هدیه‌ی عقاب


 

اوه راستی یک کار دیگه هم کردم.
شومینه طبقه پایین که با تم ، مرور دوباره ساخته شده بود، هزار سال دوده گرفته بود و با رنگ و قلم افتادم به جونش
این حکایت مرور دوباره و لحظه‌ی مرگ است که باید هدیه‌ای برای عقاب داشت
چیزی که توسط بازپس‌گیری انرژی‌های هدر رفته، ایجاد می‌شه
کپی برابر اصلی از ما که می‌تونه هدیه به عقاب بشه و شانس ادامه‌ی راه را یافتن
اما نه در این بعد
که در ابعادی دیگر
وقتی این شومینه را می‌ساختم نمی‌دونستم هر قصدی که به کلام بنشینه به هستی می‌پیوندد و ما را از آن گریزی نیست
و من که نه تنها همیشه می‌گفتم که نمادش را هم وسط خانه‌ام نشاندم
و باز از خودم می‌پرسم:
تا به کی تنهایی؟
و مرا از آن گریزی نیست
نمی‌شه قصدی از به کائنات اعلام داشت و از آن گریخت







سال تحویل وسط ابرها



بشمر سه آستین کلفتی بالا رفت و افتادم به خونه تکانی

فکر کن!
 ما هیچی نمی‌دونیم و منی که از یک ماه پیش‌تر عهد کرده بودم امسال هیچ کاری نخواهم کرد، نه تنها تهران خونه را حسابی تکوندم، مجبور شدم خونه‌ی چلک را هم بلند کنم و حسابی بتکونم
بل‌که حال و مال و احوال‌مون در سال نویی بهین روزگار باشد
دروغ چرا؟
کلی هم حال‌ش رو بردم
تا کی هی سال بیاد و بره من مثل یک عکس در قاب پشت یک میز ثابت هی این سال را تحویل بگیرم و اون سال را پس بدم؟
همیشه شعبون یه‌بارم رمضون
کسی چه می‌دونه؟ شاید امسال ما از خوبی زیر و رو بشه
اما دروغ چرا؟
  جمله‌ای مرموز به سمت تکاندن خانه جان هولم داد
این‌جوریه دیگه، برخی با یک جمله‌ی بد ، چپ می‌کنن و برخی دیگر به بالا صعود خواهند کرد
و از جایی که با سپر و ذره رستم پای یه عرصه‌ی جهان گذاشتم
منم و جنگ همیشگی با جریانات
اما موضوع :
دوشنبه‌ی آخر سال با وکیل قرار داشتم به همین دلیل مجبور شدم یک‌شنبه تهران را ترک کنم
روبروی جناب وکیل نشسته بودم که گفت:
همیشه بدشانسی آوردی
منو می‌گی، ضربه‌ی مهلکی بود که به مغز و باورهایم نشست
با وکیل  کاری ندارم اما خودم که می‌دونستم بر بال معجزات زندگی می‌کنم؟
با همه این‌ها ذهن مکار جمله را روی هوا زد و رفت تو کار ما به وز وز
ای بی‌چاره. ای‌حیوونی، ای‌طفلکی این منه بی‌چاره‌ی بدبخت؛ تو از اول بد شناس به‌دنیا آمده بودی وگرنه چرا همه با هم و تو تنها؟
این صفحه یه دو سه ساعتی بر گرامافون مغزم چرخید
درگیر شده بودم که، حالا تو بگو بر بال معجزه؛ سی‌چی باید این همه معجزه لازم باشی؟
نه که راس راستی ایوب بودی و خبر نداشتیم؟
نه که از نطفه‌ی ابراهیمیان و پیامبر باشی؟
داشت می‌رفت به سمت بیت‌المقدس که مچش را گرفتم و خفه‌اش کردم
با یک عملیات انتهاری خونه تکانی وارد مبارزه شدم
من هستم، در بهترین شرایط موجود
چی می‌خوای عوضی حراف از جونم؟
بشمر ببینم چند نفر مثل من در بهشت و وسط ابرها به استقبال سال تحویل نشستند؟
اگه اختیار زندگی را به دست ذهن بدیم، جز سرویس مداوم و پیاپی چیزی نصیب‌  نخواهد شد



سال نو در میان مه



سالی که نکوست از بهارش پیداست
روز 27 اسفند بالاخره راهی شدم. جاده خلوت و آفتابی مسیر امن و من و شانتال در راه
از مرزن آباد هوا به‌سمت ابر و مه و ... پیش‌رفت و به‌قول استاد بزرگ شیخ دون‌خوان ما وارد جهان مه شدیم
دیگه تا برسم خونه یک‌متری هم دیده نمی‌شد
کورمال کورمال سر خوردیم به حیاط خونه و جاده ختم شد
می‌گم مه شما تصور کن فقط، چون خودم در این بیست سال چنین تجربه‌ای از شمال نداشتم
شاهدش این عکس خیابان ورودی به محل که چنان در اسارت مه فرورفته که هیچ اثری از انتهای راه نمی‌بینی
حالی که گاه در زندگی به آن دچار می‌شیم
مه ذهنی چنان مرا در خودش می‌پیچد که باور فردایی نیست در حالی که فردا همان‌جاست و نمی‌بینم



خلاصه که امسال بسیار غریب شروع شده و امیدوارم این همه سرعت و غافل‌گیری به خیر ما بنی بشر تمام بشه
وقایع کم نیست
از به گل نشستن بوته‌هایی که پاییز گل می‌دن تا سال تحویل برفراز ابرها
بگی نگی امسالم چنین آغاز شد
وسط ابرها
خدا خودش خیر سازد

1392













خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...