۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

اندر حکمت، بیماری



این دکتر بازی‌ها رمق‌م رو گرفت
از جون رفتم
نسخه‌ها و دوری از کارگاه هم به دادم نرسیده هنوز
از این دکتر به اون دکتر تا دیروز
همین‌که نشستم روی صندلی، جناب دکتر پرسید :
 چی شده؟
شروع کردم از آغاز آفرینش بشر گفتن و از این‌که دلم لک زده پام برسه به کارگاه
هی سر تکان می داد و تاب نیاور و پرسید:
خب الان دقیق بگو برای چی این‌جایی؟
شوک شدم. متحیر نگاهش کردم و گفتم سرم
- سرت چی شده؟
کمی اندیشه کردم و گفتم: 
سنگینه و مدام خوابه. 
یا درد داره یا که بی‌تابه
خنده‌ای کرد و وارد عملیات تست‌های مغزی شد. چند سوال پرسید ازم
من‌هم جوابش دادم
پشت میزش برگشت و از اون پشت عینک موزیانه گفت:
با خانواده زندگی می‌کنی؟
- نه .  تنهام

- یعنی از اولش تنها؟
- نه اولش که خانواده داشتم. چند سالی‌ست که تنهام
دستور ام‌آر آي رو نوشت و گفت:
عجله نکن. فعلن داروهایی که نوشتم رو مصرف کن تا یه روز سر صبر برو برای باقی‌
با سری خمیده از اتاق خارج می‌شدم که گفت:
دخترم خودت رو به دست اطبای محترم مسپار
به یک روانپزشک مراجعه کن که به نظرم چیزی‌ت نیست به جز افسردگی مفرط

یعنی منظورش این بود که از اندوه پام به کارگاه نمی‌رسه و از باب بی‌کاری از صبح خودم رو شکنجه می‌کنم؟
چرا که نه؟
از ذهن غافل نباید شد که ام‌الامراضه
و هیچ بعید نیست واقعا جسمم چیزی‌ش نباشه و ذهن مصلوبم کرده باشه
ز دوری از اون همه عادات


الان که منتظر شاگردم
ولی بعد از رفتنش باید حسابی تحقیق کنم

منم آن خاص



هر چی زور زدم، به خودم فشار آوردم؛ بل‌که یادم بیاد چه زمان و چه کسی در کودکی مرا به دست ستاره‌ها سپرد
یا چه هنگام کسی به گوشم خواند، فرشته‌
یا ستاره‌ام  بر فرق اقبال
 به یاد  نیاوردم
حالا این‌که شاید بی‌بی‌جهان نوازشی داشت و گوشم از خرافات پر ساخت
و مادری که خود هنگامه‌ی عروسک بازی‌اش بود
برایم از افتخار خاص بودن خواند؟
اما فهم کردم همه دردم از این است که می‌خواهم خاص باشم
کسی که مثل هیچ کس نباشد
درحالی‌که من یکی مانند تو و دیگرانم
ستاره‌ای گم شده در کهکشان راه شیری
ارزنی پنهان در میان انبار کاه
یا حتا حبابی بر سطح اقیانوس آدم‌ها .....
چرا نمی‌تونیم این معمولی بودن را دوست بداریم؟

دلم می‌خواد مثل همه زندگی کنم
در جمع باشم و گاه حتا عاشقی کنم
اما چرا دور افتاده و تنهام؟
کی به‌گوشم چنین خواستی را خواند که مهم باشم و تافته‌ی جدا بافته؟
این چه دردیه که ما نه تنها من،
 همه‌ی ما خودمون رو از دیگران متفاوت و تاج به سر می‌پنداریم؟
بیا اندکی معمولی بودن را زندگی کنیم

معمولی بخوابیم و بیدار بشیم
معمولی نفس بکشیم و غذا بخوریم
معمولی بخندیم و شادی کنیم و حتا اگر راه داد
تکه نانی از زمین برداریم و کنار پنجره گذاریم



۱۳۹۳ مرداد ۳۱, جمعه

لحظه‌ي حالا





همین‌که این نفس بالا می‌آد و من هستم
همین‌که نه به جایی نرسیدم که بخوام بندش بیارم 
زندگی رو دوست دارم، پس
ثانیه‌ها می‌گذرند
براش می‌جنگم
حالا که هستم و زمان دارم، هر جا بند رفت؟
بند رفته دیگه
به‌قول مجید:
 ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی‌زنه.
چون زنگاش رو زده
خیلی چیزها در اطلاعاتم هست که می‌تونه در هر شرایطی، مودم رو عوض کنه
تا وقتی که اطلاعات هست، به زورم که شده،   انگولک‌ش می‌کنم
چرا که نه؟
باید خوب زندگی کرد
باید.
این هنر منه
کلی نشونه دارم که باهاش شاد می‌شم
 همین مراسم غروب جمعه که با موسیقی خوب و یک قهوه‌ی شامل تشریفات و
مراسم احترام به خود، رنگین کمونی و پشتش چراغونی می‌شه
چرا که نه؟
به من چه معادله‌ی زمین با آسمون جور بود یا نبود؟
به من‌چه زمین گرده یا تخت؟
من برای درک این لحظه‌ي حالا این‌جام

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

یه چوکه بازی




دلم لک زده برای یه چوکه بازی
دویدن، خندیدن از ته دل
شیطنت کردن و فرار کردن
یادش بخیر ما بودیم و یک فقره ولیعهد
دنیا رو می‌سوزاند و می انداخت گردن من
و شک نکن که بارها به جای ولیعهد تنبیه شدم
به سادگی شانه بالا می‌انداخت و می‌گفت:
 من نکردم، به من چه؟ کار اونه
و من و یا گاه جمیع بچه های دایی‌جان حشمت که چند سالی با ما زندگی می‌کردند
به خط می‌شدیم برای تنبیه، یه چی شبیه حکایات خانه‌ی دایی جان ناپلئون
ولیعهد هم از این فرصت کمال استفاده رو می‌برد و هر چند دقیقه یک‌»ار گزارش برانه‌های مورد علاقه‌ی‌مان را می‌داد
برجسته‌ترینش که تا ابد به خاطرم مونده، باگالوها بود
که توی چهار دردی قر می‌داد و بشکن می‌زد که:
داره باگالوها نشون می‌ده
 و ما که جمیعن تشنه بودیم به خون این شازده
که با دست و پای بسته مونده بودیم کنج اتاق پنج دری و کسی باور نداشت ما بی‌گناه باشیم
بی‌دلیل هم نبود
ما به طور معمول دیوار راست رو بالامی‌رفتیم، ولی شازده لای پنبه نشسته بود
گاهی هم که خطا می‌کرد، به سادگی گردن ما می انداخت
من حتا دلم برای اون روزهای باگالوها، سخت تنگ است

امن، والده





اين چند روز بسان قرني طي شد
اين‌كه چي شده بماند براي خالق اثر
ولي بدجوري آشفته شده بودم و ته دوزخ خودم رو مي‌ديدم
براي هر يك از ما يك چيزي عزيزترين مي‌شه و بزرگترين گنجينه‌ي من
روزهاي خوب رفته است
كودكي بي همانند؛ و ايام خوش وزريني كه هيچ‌گاه تكرار نخواهد گشت
یعنی دیروز در اوج خمیدگی خودم رو ورشکسته دیدم
و بزرگترین جنایت در حق من گرفتن خاطراتم یا آشفته ساختن آن‌ها می‌تونه باشه
یکی زده بود به مرکز اسناد و به کل در خطر افتاده بود و من و خیابون‌های پر خاطره که پنداری قصد داشتند با هم خفه‌ام کنند
برخی از ما به اهمیت ردپای کودکی توجهی ندارند
برخی هم دارن و گاه زیاده
من از نوع آخرم
و اگر مرکز اطلاعاتم رو بگیرند نمی‌دونم چه برسرم می‌آره
چیزی در حد جنون
و دیشب از رهایی بازگشتم
تا جای ممکن با فکر، با دور خودم گشتن در بستر به سبک عقربه‌های ساعت
با کلی مرور و حرکت جادویی، با کلی گپ و گفت با علی


چیزی به اسم خانواده


اوه ه ه تا دلت بخواد از دست دادم

پدر رفت، بی‌بی‌جهان هم، برادر رفت، خواهر هم
در پشت سر کسانی داشتم که در اینک کوچکترین رد پایی از اون‌ها به‌جا نیست
مگر تصاویر خاطرات رفته
چه‌طور اجازه بدم کسی بازمانده‌ها رو انگولک کنه؟
وا مصیبت‌ها
نمی‌فهمم برخی چه‌طور دل‌شون می‌آد مالد رو به خانه‌ی سالمندان بسپارند؟
مثل این‌که تو یک خط تمام قد بکشی بر ماهیت کنونی خودت
مثل این‌که بگی من نبودم و یا مثل قارچ یک دفعه از زمین دراومدم
البته مشکل من این‌چنینی نبود، ولی تا درک اون‌جا‌هاشم رسیدم
به این‌که دوره‌ی آخر زمون شده مگه؟
کی جرات داره بگه بالای چشم اهل بیت ما ابروست؟
یعنی چنان خون جلوی چشمام رو می‌گیره که در فهم ناید

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

از غار نشینی تا پنت هاوس



  انسان اوليه تنها بود ............ تا هنگامی‌که غریزه بهش حکم کرد و جفت را شناخت
بهش مزه کرد و به جفتش چسبید و با هم ماندگار شدن
که ممکنه این را هم از تماشای حیوانات فهم کرده باشند
جفت باردار شد و بچه‌ای آورد و خانواده‌ای ساخت
بعد از خطرات حیوانات وحشی کمون‌ها را ایجاد کرد
خانواده‌هایی کنار هم
و بعد الی آخر از خانواده به قبیله و .... شهر و تمدن
در این فاصله رقابت و چشم و هم چشمی را فهم کرد و ..... ما افتادیم توی هچل آن‌چه که اجداد کرده بودند
همه وصلت کنند و خانواده داشته باشند
اویی هم که نداشت شروع به عصه خواری کرد
همین‌جا ها بود که خشم و نفرت و ...... پدید آمد تا رسید به امروزه روز و ما
حالا این‌که برخی در تنهایی چه گلی به سر می‌گیرند هم بسته به روابط اجتماعی و انواع قوطی بگیر و بنشون فردی‌ست
و من که میانه‌ی این همه چرا و چه‌طور ... دیگه نمی دونم چه باید بکنم
هم‌چنان در پی تحقیقات حاشیه‌ی بر سر انتخاب ماسک و گرمایی که ایستاده جلوی در کارگاه و نمی ذاره واردش بشم
تا جنون فاصله‌ای چندان ندارم و تفکر به آخر راه
فرض رو براین می‌گذارم که:
از کجا پیدا چه‌قدر زمان باقی‌ست؟
آیا وقتی هست برای بازگشت خنکای هوا که بشه درهای کارگاه چهار لنگه باز باشه و بشه کار کرد
خیالی ندارم جز پایان راه
فقط موندم چه‌طور برخی می‌تونن بی‌کار و بی‌عار ول بگردن و شاد هم باشند؟
تنهایی‌ست و هجوم منه بی‌چاره
بی‌کاری‌ست و فریادهای ذهن لاکردار

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

چه تکرار عجیبی




داشتم ته سیگار رو توی زیرسیگاری خاموش می‌کردم که صدای پشت ذهنم گفت:
چه تکرار عجیبی،‌خسته نشدی؟
چندمی‌ش بود؟
نمی دونم. یعنی یادم نیست
هزار سال ازش گذشته
فقط اولین‌ش به خاطرم مونده
باقی‌ش به بهانه‌های بسیار یکی بعد از چایی
قبل از خواب و ....
البته که همون روزی چندتای اخیر و ترس آب مروارید
شاید اگه مثل گذشته بود بهش فکر هم نمی‌کردم
اما این روزهای عمره که داره دود می‌شه نه از بابت سیگار
سیگار روزگار رو به یاد آورد
عمر در حال رفتن و من که مدتی‌ست ساکن شدم
یعنی نه که بخوام و نشه، نه میخوام و نه حس‌ش هست
همین‌طور یه لنگه پام توی اتاق خواب مونده
حس‌ش نیست زندگی کنم

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

جرم این جمعه غروب




امروز میزبان خانواده نادر بودم و از باب داستان دماغ گرامی وظایف این مهم رو
انداختم گردن حاج نایب
بد نبود
به نظرم که خوب بود طولانی تر از این نشد
کل رفت و آمدش دو سه ساعت شد،‌اما از وقتی برگشتم
بغض از گلوی بی‌پیر نه پایین می‌ره نه بالا می‌آد
حس ایامی رو دارم که پریا اومد و نیومده داشت می‌رفت
نه به خودم آمدم دیدم رفت
و من همیشه شاهد رفتن‌ها بودم
و این تلخ
ان‌قدری تلخ که نمی تونم جرم این جمعه غروب رو قورت بدم
به هر ژانگولر بازی که راه داد متوصل شدم
اما باز نمی‌شه
دلم برای نادر و همسرش هم می‌سوزه که باید درد دوری ، تحمل کنن


تلخ جمعه




ديدي؟
همه‌ي هفته مي‌آد و مي‌ره، نمي‌فهميم
انگار به اين جمعه‌ی لاکردار ثانيه شمار بستن و
 انداختنش وسط اتاق انتظار دندان‌پزشكي 
دیگه دو زمانی غروبش، حتا با قهوه‌ی تلخ هم قورت دادنی نیست


۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

تن تن و من




از هنگامی که پی به تاثیر انواع اخبار روز جهان در نزدیکی خواب، بیداری بردم
شک نداره که یا اصولن تی‌وی اتاق خواب رو روشن نمی‌کنم
یا یک‌ضرب می‌رم پای یک کانال فرح بخش می‌شینم
امروز بعد از رویت حاج‌آقا انارکی؛ کانال قل خورد و رفت یه جایی نشست که تن‌تن و میلو پخش می‌شد
  همون‌جا چادر زدم و پاش موندم
در همین زمان اندکی کانون ادراک سر خورد و رفت به نقطه‌ای در کودکی
همون روزهای خوبی که یک تن‌تن می‌شد اسباب شادی و برنامه ریزی باشه
و حتا وسیله‌ی دور زدن خانم والده
اینم از اقبال بلند بچه‌های قدیم بود که والدین گرامی فهم نمی‌کردن
بابا این فلک زده تازه از مدرسه برگشته و نیاز به اندکی استراحت داره، بعد مشق و کتاب
باید یه کله می‌نشستی پشت میز انجام تکلیف
و از جایی که خسته تر از فهم چیزی بودم وارد کمای ذهنی می‌شدم و گوشم تمامن پای تی‌وی بود که
کوچکترهای خانه پاش لنگر انداخته بودند
یک روز تن‌تن بود روز دیگه، عصر حجر و ... خلاصه که ما همه‌جا بودیم جز در درس
اما کشف دوم امروز
همه‌چیز زود تند سریع رخ می‌داد
تن‌تن در کشتی، بلافاصله در هواپیما، تندی بر جزیره
هواپیما می‌رفت و به محض نیاز اون بالا آماده بود و به سیم ثانیه تن‌تن نجات پیدا می‌کنه و در کشتی بود
خب مام با همین‌ها بزرگ شدیم و در حسرت قد کشیدن هی جوش می‌زدیم که کی بزرگ بشیم بپریم وسط دنیا؟
لابد همیشه همه چیز به همین سادگی محقق می‌شه
به همین راحتی می‌ریم و می‌آییم و دنیا عوض می‌شه
اون بخش دزدان دریایی و ایناش هم که اصلن به ذهن راه نداشت
در واقع ما به خواب خوش کارتون‌ها رفتیم و خواستیم از خونه و والدین دل ببریم
چه خوش بود رویای کودکی
فقط کاش اون وسط‌هاش کسی هم با ما از عدم امنیت اون بیرون می‌گفت
از دزدان دریایی و جانیانی که شزم به مبارزه‌شونبرمی‌خاست

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...