همه نشستن و دنبال كسي هستند تا تقصير همه چيز را به گردنش بندازند
زن ها از مردها مي گويند و مردها از زن ها . احكام متفاوت و در عين حال حقيقي است .
ما دچار اضطراب هستيم . اضطرابي عميق و كهن كه در ژن و در تجارب گذشته تا كنون جا گرفته . ترس از فريب و زخم هاي دوباره
منكه زخم هايم به حد نساب رسيده و درگير خودم شدم
حالا تمام زندگي را بگذارم براي اينكه با خود بگم او مقصر بود يا اين ؟
حمقانه ترين كار ممكن. در حقيقت بزرگترين قصور از ماست كه در پي چيزي هستيم كه در ذهن ساختيم . چه در حال يا گذشته و حتي براي آينده !!
خدايا چشمي پاك دلي صاف من كم دارم كه باور كنم
كلاغ هم زيباست و من به هر شكل كه هست مي پذيرم و دوستش خواهم داشت
يا مي توانم نپذيرم , ميشه نگاهش نكرد ولي حق ندارم بگم كلاغ موجودي اضافه يا زشت است .
ماه گذشته در حياط كوچك ما كلاغي عاشق شد و من با چشم خودم ديدم , فكر كن , به همين سادگي و من هنوز عشق را نيافتم !!
حالا ميشه گفت من زشتم يا كلاغ ؟
۱۳۸۴ شهریور ۹, چهارشنبه
۱۳۸۴ شهریور ۵, شنبه
عشق هاي ايروني

سلامي به رنگ شبهاي مهتابي :ا
خيلي اصرار داشت ثابت كنه كه عاشقه , به سبك مردهاي ايروني راه و نيم راه رگ غيرتش ورم ميكرد و مي خواست بدونه چي تو سرت داره مي گذره .ا
يك در ميون هم خط نشون مي كشيد كه درستت مي كنم !! ا
نمي دونم اگر چيزي معيوبه تو چرا با غيرتت براش ريتم گرفتي ؟
هميشه سعي داشت نشون بده خيلي عاشقه براي همين ميزد جاده خاكي و از اونوري غش مي كرد كه : بي من نبايد آب بخوري , به جز من نبايد نگاه كني , از
خونه دير بيرون نرو يا اصلا نرو چون خوشم نمياد يكي بهت نيگا كنه !!!
فرهنگ گفتاري جالبي هم ارائه كرد !!ا
مثلا وقتي ميگه , پس گردنت و با دندونم مي گيرم مثل يه ماده ببر ميزنمت زمين , من بايد خيلي شانس آورده باشم كه ايشان تصميم به خاك كردنم گرفته !!ا
يا مثلا وقتي ميگه : تو زني و نمي فهمي , من مي دونم چه خبره ؟ يعني هماي سعادت ديگه رو سرت بال بال ميزنه.ا
****
هزارتا از همين حرفهاي صد تا يه غاز . اين يعني معناي عشق مرد ايروني , همه هويت اعتماد به نفس و شخصيتت را مي گيره تا ثابت كنه عاشقته . ولي تز بخت بد نه تو شعور داري دست راست و چپت را بفهمي نه مي دوني خرس كجا تخم ميذاره . عقلت هم كه به چيزي نمي رسه , من نمي فهمم از چي خوشش اومده پس ؟؟؟!!!ا
***
يا اگر قراره چون من يا اون احساس مي كنيم چون هم ديگرو دوست داريم بايد دست از همه دنيا بشوريم و فقط قربون صدقه هم بريم يا فقط يكي قربون اون يكي بره !ا
واي از روزي كه ببينه داري با يكي حرف ميزني يا اصلا مي خندي ؟ خونت و جونت هر دو با هم حلال !! آخرش هم من معني عشق هاي شب هاي ايروني را نفهميدم ؟؟؟!!!ا
۱۳۸۴ شهریور ۳, پنجشنبه
شب جمعه

در بارگاه خدايان امشب را شب جمعه نام نهادند و نيكو شمردند
فلسفه اعتباري آن به تعطيلي فردا و داستان غسل و گرمابه زير گذر بود در صبح آدينه
اما با گذشت زمان كه ديگه هيچ روزي باب هيچ امر ذاتي نيست و شنبه را هم مي توان با توكل به سونا و جكوزي شخصي جزو شب هاي جمعه به حساب آورد
اما هنوز اين وسواس و توجه به شب جمعه از بين نرفته
اما با گذشت زمان كه ديگه هيچ روزي باب هيچ امر ذاتي نيست و شنبه را هم مي توان با توكل به سونا و جكوزي شخصي جزو شب هاي جمعه به حساب آورد
اما هنوز اين وسواس و توجه به شب جمعه از بين نرفته
امشب به ماشين ها نگاه مي كردم
هر كدوم حال خاص خودش را داشت .
بعضي ها خانواده و بعضي جفت
اونهايي هم كه تك بودند يا رفقا كنارشان و يا سرشون در ماشين هاي اطراف مي چرخيد
هر كدوم حال خاص خودش را داشت .
بعضي ها خانواده و بعضي جفت
اونهايي هم كه تك بودند يا رفقا كنارشان و يا سرشون در ماشين هاي اطراف مي چرخيد
اصلا" انگار چيزي كم هست كه از نان شب واجب تر است !!!
خدايا اين تنهايي شرطي را از ما بگير ..... آمين
نيمه هاي گمشده

سلامي با عطر آشنايي :ا
تا حالا شده كسي را براي اولين بار ببيني و فكر كني خيلي او را مي شناسي ؟
شايد صدها سال است كه مي شناختي و فراموشش كردي !ا
شايد در زندگي قبلي عاشقش بودي و يا از بستگان نزديك تو بوده , شايد دشمن بوديد و هنوز خورده حساب هاي قبلي برجاست و در يارت نيست ؟! ا
ولي هيچ ناشناسي نيست كه بي دليل به نظر آشنا به نظر بياد .ا
باور داري كه تكه هايي از وجود تو در حال حاضر در نقاط مختلف دنيار مثل تو مشغول زندگي هستند كه تو از ياد برديشان ؟
تكه هايي كه هر حال و حسشون روي تو تاثير ميذاره بي آنكه بفهمي ؟
دنيا بقدري پيچيده است مه نشه باورش كرد و ما ساده انگارانه فكر مي كنيم همه چيز را مي دانيم و دنيا را به تمام رنج و تلخي يافتيم , در حاليكه هيچي نمي دانيم !!ا
۱۳۸۴ شهریور ۲, چهارشنبه
خلاصه زندگي زنان

خلاصه زندگي زنان
اينهم از فرمايشات اين مردهايي كه خانم ها براشون ضعف مي كنند !!!!ا
در اين دنيا يك سري موجوداتي وجود دارند كه حكمت خلقتشونو فقط خدا مي دونه.ا
هرچي دانشمنده ، فيلسوفه ، خداشناسه روي اين خلقت زور زدند فكر كردند كه چي شد كه خدا يه همچين موجودي آفريد به هيچ نتيجه اي نرسيدند. اين موجود جنس مونثه كه امروز مي خوام از كودكي تا بزرگساليشون را براتون بگم.ا
تا وقتي كه بچه اند با هر نه نه قمري بازي مي كنند. يه كم كه بزرگ ميشند و ميرند مدرسه تازه ياد مي گيرند كه با غريبه ها حرف نزنند يه كم كه بزرگتر ميشند (حدود سن 13 تا 15 سال) تا يه پسر بهشون متلك مي پرونه، خودشونو ميگيرند و فكر مي كنند كه خيلي خوشگلند حالا نمي دونه كه پسرها براي جور كردن پايه خنده به اونا متلك مي پرونند.ا
بعد كه با يكي دوست شدند فوري ظرف نيم ساعت عاشق ميشند البته از عشق هيچي نمي دونند و حاليشون نيست و آگاهي اونا از عشق در حد ديدن چندتا فيلم هندي و سريالهاي آبگوشتي صدا و سيماست كه بيننده هاشون فقط خوداشونند. ا
وقتي ميرند دبيرستان كم كم مدت ايستادن جلوي آينه افزايش چشمگيري پيدا ميكنه و دست به آرايش مي برند البته در حد مجاز يعني هنوز نمي تونند زير ابرو و سبيلاشونو بردارند. تا پايان دبيرستان هم درصد بتونه (كرم و پنكك و سفيد كننده و اينجور چيزا) روي صورت بالا ميره. همش جلوي آينه مي ايستند و با مداد چشماشونو هي از طرفين ادامه ميدند تا بلكه درشت به نظر بياد. تو اين دوره خيلي خوش بينند چون فكر ميكنند كه خوش هيكل و خوشگل هستند. اگر پسري ازشون ساعت بپرسه جواب كه نميگيره هيچ چندتا فحشم ميشنوه.ا
بعد از دبيرستان يه عده ميرن دانشگاه كه فعلا با اونا كاري ندارم يه عده هم هستند كه ازدواج مي كنند و يه عده ديگه هم كه معمولا از قشر بدتركيب هستند بدون شوهر مي مونند كه اصطلاحا بايد انداختشون تو خمره و باهاشون ترشي درست كرد. هركي مي پرسه چرا ازدواج نمي كني ميگه مي خوام درس بخونم بگذريم كه معدل ديپلمش 9/54.ا
اونايي هم كه ازدواج ميكنند واقعا آرزوي صبر و بردباري و شكيبايي براي شوهراشون داريم.ا
وقتي به سن 30 سال ميرسند ديگه سن بالا تر نميره همونجا درجا ميزنه.ا
وقتي به 40 سال ميرسند وارد پست وزارت جنگ خانواده ميشند و خونه را به پادگان تبديل ميكنند و با سلاح نق و نوق رو مخ شوهراشون مانور ميدند و رژه مرند. بعضي وقتا هم با هم يه جا جمع ميشند و همينطور كه سبزي پاك ميكنند يك جلسه بزرگ غيبت (ديدي شمسي خانوم چي كار كرد و....) و شايعه سازي (فلان بازيگر چهارتا زن داره و....) و يك كلاغ چهل كلاغ (تصادف ديروز ده تا كشته داده و رانندشو امروز اعدامش كردند و....) و از هر دري حرف ميزنند. سن كه از 50 رفت بالا .... ؟؟؟؟؟
۱۳۸۴ مرداد ۳۱, دوشنبه
خوب , بد , زشت
بهترین داستان ، رساترین اندرز و سودمندترین پند ، کتاب خدای عزوجل است.
خوش بینی اندوه را می کاهد و از افتادن در بند گناه ، می رهاند.
خوشرویی احسانی است بی هزینه.
آشتی دادن میان مردم از هر نماز و روزه ای با ارزشتر است.
بدی های برادران را فراموش کن ، تا دوستی شان را پایدار کنی.
به احترام پدر ومعلمت از جایت برخیز ، گرچه فرمانروا باشی.
مرد در زیر زبان خودش پنهان است.
به فرودست خود رحم کن، تا فردا دستت به تو رحم کند.
بخشنده باش اما ولخرج نباش، وحسابگر باش اما سخت گیر نباش.
ارزش مرد ، به اندازه همت اوست... و پاکدامنی او ، به اندازه غیرتش.
هر کس زندگیش برای مردم سودمند نباشد او از مردگان بشمار.
مهربان باشید تا شما را ستایش کنند و پاداش یابند.
هرکه با کتاب آرامش یابد، هیچ آرامشی را از دست نداده است.
هرکس به پیشباز آرای گوانگون برود، لغزشگاهها را بشناسد.
خوش گمانی مایه آرامش دل و سلامت ایمان است.
هرچه محبت داری نثار دوستت کن، اما هرچه اطمینان داری به پای او مریز.
شتاب در هر کاری مذموم است مگر در چیزی که شر را دفع کند.
با کسی همسایه شو که ازشر وی در امان باشی و خیرش به تو برسد.
هرکه آبروی خود را دوست دارد، باید از بگو و مگو بپرهیزد.
بخیل به بهشت وارد نشود.ا
بنده دیگری نباش که خداوند آزادت آفریده است.
پایداری دولتها در گرو بر پا داشتن راه و رسم دادگری است.
در لذتی که پشیمانی به دنبال دارد، خیری نیست
سکوت در برابر شخص احمق ، بهترین پاسخ به اوست
بزرگترین عیب این است که دیگری را به چیزی که در خودت هست سرزنش کنی.
مهرورزی با مردم ، نیمی از خرد است.
بدترین مردم کسی است که خود را بهترین آنها بپندارد.
۱۳۸۴ مرداد ۳۰, یکشنبه
full moon

سلامي مهتابي به آفتاب روي دوست :
راستش نوك زبونمه ولي نمي دونم چرا حركت نمي كنه ؟!
. براي همين فقط به رسم قديم , بگم سلامي و اهوالي از خودم بپرسم
.....
تازه دارم ياد مي گيرم اينجا چطوري خودم و حالاتم را چك كنم ؟ كسي كسي را نمي شناسه , همه رهگذر و بي نظر .
***
زندگي يكنواخت و تكراري , بزرگترين اعجاز عصر دوهزار از حالا مي دوني كه فردا و پس فردا را چطور تا شب مي بري ؟!
****
روز خسته كننده و شب خسته تر , چه بده كسي نباشه تا بهش شب بخير بگي ؟؟
واي خدايا لحظات با سرعت هر چه تماتر در عبور و من هنوز براي گفتن يك شب بخير ساده تنهام !
****
البته از فرمايشات فول _ مون هم هست ولي بايد ياد بگيرم خشم هاي بي موقع را به گردن ماه و فول مون نيندازم !
۱۳۸۴ مرداد ۲۸, جمعه
تقديم به پدر
درود به خاك پاك و پر افتخارش كه برايم
منظر بهشت كودكي و يادمان عطوفت و مهرباني است
منظر بهشت كودكي و يادمان عطوفت و مهرباني است
طعم خاك تازه، زير سايه بيد خانه ي قديمي پدر !
شعفي كودكانه كه عطر بادام داشت !
منظر زيبايی سپيدارش، كه هميشه صميمي و استوار بود
فضيلتي ستون وار كه مي گفت: شما هم , همانيد .
فضيلتي ستون وار كه مي گفت: شما هم , همانيد .
سلام به چهره مانوس و دوست داشتني ششناو
سلام به عطر، برادري ها و خواهري ها مان كه، هرگز استشمام نشد!
سلام به ذره، ذره خاك پدري، تفرش .
براي پدر، خدا يكي، تفرش يكي بود .
سفره گسترده ي نان و عشقي كه من جاي، جاي آن ,نقش هاي كودكي، بسيار دارم .
يادمان, امن و گرم خاطري زيبا و پاك، در ميان شاخه هاي سيب
حوا بود طعم ترشش
معني سبز صداقت
سرخي اش عشق !
معني سبز صداقت
سرخي اش عشق !
آفتابي مهربان و كوكبانش دوست كافي بود دست دراز كني و خوشه اي از آن بچيني !
عكس ماه را در آب ببيني و نقش مهتاب را فالي بگيري .
يادش به خير روزگاري كه ميشد پا برهنه بر خاكش دويد و از هيچ نترسيد !
يادش به خير روزگاري كه ميشد پا برهنه بر خاكش دويد و از هيچ نترسيد !
قاصدك تو را به ميهماني رويا مي برد .
حتي اشباح شبش، همهعاشق بودند !
سايه ها با تو بسي، صادق بودند !
حتي اشباح شبش، همهعاشق بودند !
سايه ها با تو بسي، صادق بودند !
براي دزدانه از خواب ظهر در رفتن، كوچه ها با تو نبودن؟
چنار قديمي ششناو تو را پشت خود پنهان نمیساخت؟
يادمان باشد، خاتون سبز را
و فراموش نكنيم
و فراموش نكنيم
در دزدانههاي كودكي من
درخت گلابي باغ فم جهاني بود
باور كن
معبدپاكي بود، باور كن
نگاه همشهريها ,همه مهربان و صميمي
درخت گلابي باغ فم جهاني بود
باور كن
معبدپاكي بود، باور كن
نگاه همشهريها ,همه مهربان و صميمي
كه هميشه تو را به دري باز دعوت ميکرد !چه شد بر ما ؟!
كه اين چنين بيگانه شديم از هم ؟
پدرانمان، پدران تفرش !
پدرانمان، پدران تفرش !
اما هيچ يك، خواهر و برادر نيستيم !
افسوس به خاطرهي گذشتگاني كه رفتندو با خود بردند صميميت دل هامان را !
اينجا خانه عشق است
اينجا مي توان عاشق شد
اينجا مي توان با هم بود
يادمان دادي به گندم كوه، اعتماد كنيم !
به خاكش، عشق بورزيم .
يادمان دادي اندك نباشيم !
يادمان دادي اندك نباشيم !
يادمان دادند هر جا كه هستيم، همه با هم هستيم !!
بارها گفتي : تنها نمانيد
كه يك ملت هستيد .
كه يك ملت هستيد .
تقديم به پدر كه عشق به خاك را يادمان داد
خدا پدران
سلامي با عطر يك خواب :
در بارگاه خداوندگار پدر، ميهماني است و
پدر خداوندگاران كوچك، در تالار بزرگ دور ميزي متوسط گرد هم آمده
و از جمع و تقسيم مخارج تحميل شده از باب مراسم آييني روز پدر مي ناليدند.
پدر خداوندگار ما كه خودش دست در جيب ايزد بانوي مادر دارد و هنوز داماد سرخونه است
بارگاه، پدر خداوندگار ايزد بانو را هپلي كرد و خدا شد .
در اين ميانه نيشش باز بود و سخني نمي گفت مگر،
تشويق و تائيد اين بزرگ روز پدر.
امشب به چرايي ممنوعيت عشق در بارگاه الهي پي بردم و دانستم
او نمي خواهد پاي دامادي به بارگاهش باز شود. مبادا آنچه خود با پدر زن كرد با او كنند !
البته بماند كه خودش دور از چشم مادر ايزد بانو
با ايزد دختران لاس خشكه ميزند
اما اعمال ايشان مقدس و متبرك باشد و ما همه گنهكار !!
اين هم از شانس ما
زمينش مال ما
نونش مال مردم
گل گندم .
پدر جان روزت مبارك

سلامي با عطر آرامش و امنيت پدري !!ا
به ياد تو ازخواب بيدار شدم .ا
به ياد تو ازخواب بيدار شدم .ا
با اسم تو ! با خاطرات تو . شايد سهم من از تو بيش از اين نبود ؟!ا
به اتاق زاويه رفتم , پرده هاي سفيد تور دوزي شده بي بي جان را به كناري كشيدم و نور را مهمان اتاقت ساختم .ا
لاله هاي ناصرالدين شاهي زيبايت را پاك كردم و به رسم قديم گلداني شمعداني از كنار حوض به مقابل پنجره اتاقت گذاشتم , تخت بزرگ و قديمي خالي است و بالشت مي گوييد كه چه سالهاي زيادي است كه سر بر آن نگذاشتي !! دوريت از ماه و سال گذشت و به ربع قرن كشيد و من هنوز هستم .ا
يادش بخير بچگي كافي بود شبي به خانه نيايي و امنيتم همه بر باد رود , حسابش را داري چندين دهه تنهايم گذاشتي و با هيچي جاي پاي خاليت پر نشد؟!ا
حتي با نوازش مادر كه دستش لرزان و خود به جستجوي امنيت مي بود !ا
به اتاق زاويه رفتم , پرده هاي سفيد تور دوزي شده بي بي جان را به كناري كشيدم و نور را مهمان اتاقت ساختم .ا
لاله هاي ناصرالدين شاهي زيبايت را پاك كردم و به رسم قديم گلداني شمعداني از كنار حوض به مقابل پنجره اتاقت گذاشتم , تخت بزرگ و قديمي خالي است و بالشت مي گوييد كه چه سالهاي زيادي است كه سر بر آن نگذاشتي !! دوريت از ماه و سال گذشت و به ربع قرن كشيد و من هنوز هستم .ا
يادش بخير بچگي كافي بود شبي به خانه نيايي و امنيتم همه بر باد رود , حسابش را داري چندين دهه تنهايم گذاشتي و با هيچي جاي پاي خاليت پر نشد؟!ا
حتي با نوازش مادر كه دستش لرزان و خود به جستجوي امنيت مي بود !ا
***
از درون اشكاف قديمي زرد تو عباي كهنه را برداشتم و روي تخت كنار حوله ات گذاشتم و دمپايي هايت را كنار تخت جفت كردم , به طرف گرامافون قديمي رفتم و صفحه مورد علاقه ات را بر آن گذاشتم , هندل را چرخاندم . با لمس صفحه به دست سوزن جيغي زد و چنين آغاز كرد : بوي جوي موليان آيد همي , ياد يار مهربان آيد همي !!!
......
مشتي شب بو ميان سجاده ات ريختم تا وقتي يادت بر آن نماز گذاشت از تو معطرتر گردد و عطرش هوش مرا با خود تا امتداد يادت ميهمان كند . ا
تصويرت روي ديوار به من لبخندي پر مهر زد كه هرگز كسي باورش نخواهد داشت . ا
تصويرت روي ديوار به من لبخندي پر مهر زد كه هرگز كسي باورش نخواهد داشت . ا
من با تبسمت شاد شاد گشتم , تسبيح را بوسيدم كه يادت را بوسه زده باشم .
عينكت و بوستان سعدي را هم بر ميز لهستاني كهنه گذاشتم تا تصويرم جان بيشتري گيرد و با من بگويد : ا
تو هنوز كنارمني و من تنها نيستم .اا
پدر پر افتخارم جايت خيلي خالي است و بغض دوري از تو گلو را مي سوزاند , روزت مبارك .ا
و روز همه پدراني كه در زندگي هاي پيشينم , همين قدر دوستشان داشتم و از ياد بردمشان , پدران گذشته و حال آينده كه همه عزيزم هستيد روز و يادتان خوش و مبارك !!ا
...
جدي چه دنياي مسخره اي , در زندگي قبل فرزند و وابسته پدري بودم كه اكنون در خاطرم نيست !!!ا
به اين ميگن معناي وابستگي ما به دنيا !!ا
به اين ميگن معناي وابستگي ما به دنيا !!ا
۱۳۸۴ مرداد ۲۶, چهارشنبه
منو آينه
آينه هم بود , آينه هاي قديم
آينه امروزي ديگه كهنه شده و منو مثل قديم نشونم نميده
يادمه زماني كه گيس ميبافتم و لپ هام و با نيشگون گلي ميكردم
اين منو بهتر نشون ميداد
خب آينه هم پير ميشه ؟
تو ميگي نميشه ؟
اين كه تازه چيزي نيست
ده سال پيش هم دچار مشكل شده بود و منو كه خودمو پير حس مي كردم هي
جوان نشان ميداد !! باور كن
هنوز چشمهام برق ميزنه و دلم منتظر و گوشم به راه
حالا اگه يك آينه اي پيدا شده كه پير ميشه
بايد از معجزات
الهي شمرد كه من طبق معمول هميشه درش بي تقصير و فقط بي گناهم !!!
اشتراک در:
پستها (Atom)
خودتی
دیگه داشت خیال برم میداشت یکی داره دنبال اتو ازم میگرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بیکار باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه اینک...

