مفهوم خیلی چیزها عوض شده بود و بیاطلاع از همه اینها همچنان در پی مفاهیم باستانی بودماز جمله عشق و دلدادگی یا شور انداختن و جمعهباور کن که هیچ کدام از دیگری کمبها تر نیست و به قائده همگی برایم ارزشمندنداما ذهن من در گذشتهای معلوم حبس شدهدر آرزوهای نوجوانی، در خاطراتی کهنه چنانکه افتد و دانیبا تجربهی اخیری که نشانم داد متعلق به هیچ جفت و جفتبازی نیستمدریافتم من هنوز دنبال الگوهایی هستم که دیگه در زندگیام کاربردی ندارهتابود جمعه بود و عطر خانواده و یاد سفرهی سپید بیبی و من سعی داشتم هر هفته جمعهای زرینتر از پیشی بسازم بساط ناهار ظهر جمعه، شیرینی پختن عصر جمعه و موسیقی روز جمعهبا رفتن پریا هیچیک بیرنگ یا فراموش نشدندجمعه هنوز دوست داشتنی و زیباستاین چندمین جمعهی بعد از رفتن پریاست ؟ نمی دونمولی من هر جمعه همچنان شیرینی پختم، باغبانی کردم و جمعه را رسم کردمامروز هم که به یمن خرید دیروز از صبح مراسم شور ریزان داشتمدبههای منتظر شور روی میز آشپزخونه داره فحشم می ده که:تا کی بناست ما رو بخوری؟و من که به سنت پدری دستم به چیز کم نمیره، متحیر ذل زدم به دبههای شوریا تکههای به که قراره مربا بشهبا این حساب تقدس جمعه به خودش برمیگرده نه به بیبیجهانجمعه برای من نه روز آمدن کسیست و نه روز رفتناما جمعهاست و دوست داشتنی
چه میکنه این، یهسعی کردم پست قبلی رو با یک" یه"، شروع نکنم مصارف بسیار و کار راه انداز" یه "باعث درگیری دهنی من و" یه " با هم شدهفکر کردم بنویسم: یک عصر پاییزیخوشم نیومد مثل خبر روزنامهای بودفکر کردم، اینجور شروع کنمعصریست پاییزی. مثل انشا زمان بچگی شد ولی نوشتماز هر طرف که رفتم راه نمیداد و ننوشتم، یه عصر پاییزیاینجا که میتونم بگم؟آره؛ یه عصر پاییزی و توپ باحالکه همچی شباهتی هم به زمستون و دیگر فصلها ندارهمنم و این پنجره و یه لیوان چای تازه دم، احمد عطریمیبینی؟ در آزادی حتا منظر دیدم هم فرق میکنهاما از ترس انگ بیسوادی گاه بهتر میبینم، حساب شده و شمرده بنویسمکه مبادا آدمهایی که هیچگاه در زندگی نخواهم دیدشان، قضاوتم کنندیه چیزهایی غلط ولی کلی راه انداز میشهاز جمله، یه
عصریست نه پاییزی، نه زمستانی
اما بهت قول میدم بهاری و تابستانی هم نیست
نه اونقدر سرد که یخ کنی و نه چنان ملس که دلت بخواد بیشتر به تماشای پاییز بمانی
در نتیجه باید پشت شیشهها مستقر بمانی
چون زیبایی بینظیر پاییز ماندنی نیست
این تصاویر موزیک پس زمینه نیاز داره
و موزیک عصر امروز من که
با سرعت دقایقش سپری میشه و از حساب زندگی حذف
این میتونه باشه
در واقع عشق ، سرریز آدرنالین خون استنیاز به عشق، نیاز به ترشح آدرنالین و نوعی نعشگیستیهجور حال خوش که تو رو مدتی از خودت دور نگهمیدارهذهنت درگیر یکی دیگه استوجودت لبریز شوق یکی دیگه استخلاصی از شر ذهن خودت ورو کردن به جهان یکی دیگه استجهانی که تو درش فعال و پر رنگیهستیو انگیزه میشیزندگی زیباتر و تو درش کلی هیجان داری

لاکردارعشق مرضیست که با خودش غش ، دل ضعفه و نیاز میآرهولی این علائم همیشگی نیست که ابدی بمونه و تو همچنان عاشق باشیوابستهی ذهن و شوق کشف و شهودتا وقتی ناشناسه، همه چیزش خوب و عاشقانه میشهواز مرز شناخت تا دل بریدنمیمونه اطلاعاتی که لحظه به لحظه به روز میشهتهش از عشق خبری نیست و مجبوری بگردی دنبال بعدیاین که بد نیستتو فقط عاشق عشقینه چسبیدن و آقای شوهر داشتننه معتاد انرژی یکی غیر از خودت بودننه عادتعشق یعنی طپیدنهای بیوقفهی دل برای کسی غیر از خودتبالا رفتن فشارت گل انداختن گونههات با شنیدن نام دیگری
یه چیزایی هست که به هر کی بگی بهت چشم غره میره، مثلادلم عشق میخوادیه عشق درست و پیمون که با صدای پاهاش دلت بلرزهو حتا فکر بهش، به آتیشت بکشهوقتی به هرکی میگم، عشق ویروسی موقتیست خودش میآد و خودش هم میره هم ، چپ چپ نگام میکنهزود میره تو قضاوت که:مگه تا حالا چهقدر اومده و رفته؟و اگه بگم: اوه تا دلت بخوادچشماش چپ و چول میشه و یه جوری نگام میکنه که انگارهرزهامخب اگه شما عشق را با بغل خوابی قاطی کردین تقصیر امثال من چیه که بی عشق موندیم؟گرنه عشق خشک و خالی که فسادی درش نیستبدیه عشق به اینه که همیشگی نیست که تو تا ابد عاشق کسی بمونیو در نتیجه میشی، زن خراب همسایه
به میمنت و مبارکی این تعطیلات داره نفسهای آخرش رو میکشهمردم از تعطیلیهیچ سالی مثل امسال تهران خلوت نبودیعنی تجربهی من این رو میگهقدیما یادمه خیلی کسی دوست نداشت 10 و 9 محرم سفر بره و ترجیح میدادن در ایام سوگواری اینجا باشنداما امسال خیلی به چشمم اومداین رو به چه معنی کنم، تعطیلات چند روزه؟یکی دوسال پیش هم این اتفاق افتاده بود، اما امسال یهطور دیگهای بودو فقط به یمن سیستمهای صوتی و ادوات مدرن موسیقی، تا دلت بخواد صدا بودبهقول غضنفر، هیکلی چخدی غیرتی یخدیتنها کار مهم این چند روزم پخت دو نوع شیرینی و بافتنی و از این چیزها بودبه علاوه یهخروار گیر سه پیچی که به دو مذهب شیعه و سنی دادمچون نمیفهمم چه اهمیتی داره کی خدا رو از کدام منظر دوست داره و سردر خونهاش اسم کدام خدا نوشته؟مهم انسانیت و خدا و خود شناسی؛ به هر زبانی. باقیش بهما چه؟ کلی هم فیلم دیدم گو اینکه روزهای دیگهام کار فوق العادهای ندارم و باز در حال ول زنیامولی در بیرون زندگی جریان داره و ذهن من در این اتاقها پرسه نمیزنه و به همه چیز کار دارهتا ساعتها برای خودش دستمایه بسازهو صدای نفسهای زندگی در فضا جاریستالان و دیروز و جهان بهنوعی برایم از حرکت ایستاده بود
.
سالهای بسیاریست که پشت چشم حضرت والده در این ایام برایمان نازک میشودبهقراری امسال نازکتر از هر سال و کار به پیغام و پس پیغام هم رسیدهاما شکر که نه خشمی درم هست و نه خواست، اثبات خودم به دیگرانولی از جایی که این راذلت و شرارت خاص از کودکی درم هستآی یه چی به جونم افتاده امسال یه حالی از ایشان بگیرم، بلکه دست از سرمان که برداشت که هیچ، یهجورایی هم طلبکار اهل بیت شدیمخدا رو چه دیدی؟اینها همینطور خداترس و خدا شناس شدن و بد نیست یکبار هم که شده من این تازیانه را به زبانم دهمپاشنهها رو وربکشم و برم تو چار چوب در خونهاش نعره بزنم که:آی ایهالناس بیخداتا کی با جهل و کفر آبروی اسلام را خواهید برد؟تا کی از نفهمی و بیسوادی باید هر روز یکی برگردهتان باشدای جماعت کور دل بیخدااین نبود پیام خدااین نبود اسلام که شما رنگ و بزکش کردیدهمهی شمایان بیخدا و بت پرستیدبعد یکی دو قدم برم داخل خونه و توی چشمش ذل بزنم و :مگه نگفته از روحم در شما دمیدم؟مگه نگفته نزد هیچکس صغیر نیستید الا من؟مگه نخواسته دست از بیرون از خود برداریدسجده نکنید و فقط من را بپرستید؟مگر نه این که از آغاز و حضرت پدر آدم قربانی فقط خاص ایشان بود؟شدید قابیل؟بهنام چه کس برسر و سینه میکوبید؟بهنام چه کسی غیر از نام خدا قربانی میکنید؟ حسین مخلوق او؟ وای برشما کفار.حکایت گوسالهی سامری همچنان برجا و ما به اسرائیل نظر میکنیمگوسالهای بیرون از تو نیست، در خود بنگر که همه آنها در توستو بعد دستم را ببرم جلو و همینطور که نرم و لطیف با یقه پیراهن حضرت مادر بازی میکنمخیره بشم توی چشمش که:بت پرستی میکنی؟ این عزاست؟عزای چه کسی؟ کسی که شهید شد؟حالا بهچه دلیلش به ما مربوط نیست. از دیدگاه شما چه شد؟مگر نه که در سوره آل عمران صریحا و اکیدا گفته که حال شهدا باماست؟برای کی چنین شیون و فریاد میکنید، آنهم پس از هزار و چهارصد سال؟دین ما دین عزا و مویه ماتم است یا انسان خدایی؟شکر که من بعد از نهی و تکذیب خدای شما و مدتها لادینی خودم مسلمان شدماسلامی که درک فردی من از پیام قرآن است نه آنکه هزار و اندی تحریف شد و به خورد مشتی آدم راحت طلبی داده شد که حال اراده و قصد یا خویش باوری ندارند؟ همانها که از عصر هخامنشی تا کنون امور دنیا و آخرتشان به عهده شاه و موبد اعظم بود؟این است مسلمانی؟ افسوس از عمری که در جهل طی شدمعلومه که اگر حسین پرستی نکنید نمیتوانید سایه و جانشینی برای خدای قادر فرض کنیدپس ای لادینهای کافر، به کجا چنین شتابان؟این است اسلامتان؟بعد هم خیلی مودبانه دو قدم آمده را برگردم و بیام بالا خونهی خودم و باور کنم از این پس این پشت چشم والدهی مان تاب برنخواهد داشت
بابا بهجای این همه گشاد بازی، یکبار و بیتعصب این کتاب پیامآور آزادی را به زبان خودتان بی پرانتز و تحریف بخوانیدببینید این خدای بیچاره چی گفت اون زمان و شما کجا ایستادهاید؟اما از جایی که یک مسلمانم، به خودم اجازه نمیدم انگشت اشارهام دیگری را نشانه بره و سکوت میکنم
ما که بچه بودیم، یک قرون یک قرون بود
نه بیشتر
با یک قرون میتونستی سوار کالسکه بشی
با یک قرون میشد فوتینا خرید و تازه
درش شانسی هم پیدا کرد
با یک قرون فرفره رنگی میخریدیم
تازه با یک قرون شهرفرنگی هم میدیدیم
مردم همه باسواد نبودن
کسی به فکر بهداشت روانی نبود
واژهی اعصابم خرابه اصلا درکار نبود
دلم گرفته و تنس شدم و دپرسم و اینا معنی بدی داشت
یعنی هر کی یه نموره خط برمیداشت بهش میگفتن دره دیونه
پیامک نبود و
ماهواره ، خیال و
تصور اینترنت، چشم و صدای دجال میشد
از همه مهمتر تلفن همراه نبود
بهجاش همه کتاب میخوندیم و به اشعار بیبیگوش میکردیم
تازه، چهطورش رونمیدونم
ولی
کلی هم حال میکردیم
شاید از حرکات بیبی لذت میبردیم؟
شبچره داشتیم
زیر کرسی داشتیم
روی کرسی داشتیم
وقتایی که ازش بالا میرفتیم
شبهای تابستون عطر یاس و صبح با امین الدوله پیوند داشت
شب با مهتاب
آسمان با ستارههاش
تازه اونوقتها انقدر ستاره داشتیم که باورت نشه
قصههای شبهای کوتاه تابستون و خیلی چیزها که بعضی از شما
نمی دونید مصارفش خوراکی بود یا ابزار نوشتاری
با یک قرون خیلی چیزها میشد خرید و تازه یک قرون بود
هر گز نفهمیدمبا خدا شدم ، چون باورت داشتم؟یا باخدا شدم چون، ضعیف و ناتوان بودمو به حامی احتیاجم بود؟
نکند، شما را بندههایی مثل من ساخته باشند؟
چهارصد وپنجاه و دوبار این داستان رو شستم، روبند پهنش کردم، کلی بهش آفتاب و مهتاب دادمبعد دستهام رو با دامنم پاک کردم و گفتم: الهی شکر از شرش خلاص شدمولی هر هنگام که جدی بهیادش میافتم چنان تر و تازه که گویی دیروز اتفاق افتاده
بهقدری انرژی در اون خاطره ازم بهجا مونده که نه گمانم تا رسیدن کالسکهی مرگ، بشه همه رو پس بگیرمحادثه اینهمه مرور شده، در اینجا، چلک، بستر، پشت ماشین هر جا که یادم افتاده دوباره مرورش کردمو از جایی که با تمام اینها، خاطرهای از لحظهی تصادف در من موجود نیست که مرور کنم و پرونده بسته بشه، نمیشه. روی پرونده نوشته، نقص اطلاعاتامسال یه نموره شورتر از هر سال یادم اومدهکانون ادراکم در زمان چرخیده و به هنگام تصادف نشستهیعنی یه همچی ساعتی درست در اول آذر سال 76 فکر کنم آمبولانس داشت آژیر کشون منو میرسوند تهرونحالا تو فکر کن از صبح با حال کج و کوله بیدار شدم تا الان و هر لحظه بهیاد آوردم در اون روز خاص که با مرگ رو در رو شدم این موقع... مثلا ساعت هشت و نیم بیاراده نگاهم از هال سرد و بیروح بیمارستان نوشهر هراسون رفت تا خودم رو گوشهی اورژانس دوباره دیدماین ساعت اولین شهودم بوداز سرما و شدت خونریزی مغزم نورانی شده بود و چنان میلرزیدم که دندانهام بههم میخوردمیفهمیدم که جون از تنم داره بیرون میرهنمیدونم با کدوم چشم دیدم ، پدر بزرگ پدری بچهها که خیلی پیشتر سفرش به پایان رسیده بود؛ با یک پتوی پشمی سبز رنگ به طرف آمد و گرم شدم.و امشب بارها این تصاویر در ذهنم مرور میشدچهطور باور کنم خاطراتی با چنین وضوح و سر شار از انرژی من، حتا دقیقهای مرور شده باشه؟! بخش زیادی از انرژیحیاتیم در اون سانحهی تصادف ریخته شدهو هیچچیز دردناک تر از مرور چنین خاطرات تلخی نیستدوباره همهی اون درد را تکرار میکنی به جای پس گرفتن انرژیهای سال 1376 ، باز انرژی دوبارهای به خاطرهی پشت سر، سر ریز میکنهدر نتیجه نه این مرور کامل انجام میشهو نه من از شر دردش خلاص میشم ای داد بیدادعجب حال غریبی دارم الانمثل اینکه خودم اینجام و نگاهم در گذشت، در دو زمان و مکان مجزا حضور دارمحضوری سرد و تلخبا عطر مرگو حزن پذیرش اینکه من جاودانه نیستمهر لحظه ممکنه از در تشریفش رو بیاره داخل و هیچ غلطی نکردم
هنوز منتظر یه شنبهایام که هم تکالیف انجام ندادهی ایام مدرسه را به اتمام برسانمو هم بلند شم و راه بیفتماز راه برسهمن پر از پشت گوش اندازیام
با صدای گاو حسنک که مو میکشید: حسنک کجایی؟
بیدار شدم. یعنی کله سحر
همینکه چشمم به آسمون پشت پرده خورد، بیاراده سر خوردم زیر لحاف
دلم میخواست حضرت مادر توی پاشنهی در ملاقه بهدست میگفت:
- امروز آسمان ابریست، نمیخواد بری مدرسه؛ تا هر موقع دلت خواست بخواب.
و میتونستم بخوابم
به خودم گفتم:
هی، امروز که هیچ، هر روز تعطیله بگیر بخواب دیگه، مگه این همون خوابینیست که اونهمه بهخاطرش حسرت جیم از مدرسه رو داشتی؟
آره خودشه.
اما این خواب زور و
مدرسه زور بود
مدرسه رو دوست نداشتم، عاشق خواب بودم.
چشم ببندم و از جهان برم و به هیچ چیز دوست نداشتنی فکر نکنم.
حالا که مدرسهی زوری نیست؛ خواب هم جذابیتش رو از دست داده
اصولا ما عاشق اونی میشیم که نداریم، منع شدیم، در دسترس نیست، شناخته نیست
....... خلاصه به تعداد گرههای کور ذهنی که داریم
و با این حساب چهطور میشه عشق را تعریف کرد؟
حتا خدا هم تعریف نداره
چون از بهترینهای ما برخاسته
نه از حقیقت خودش
نه که نباشه، در حیطهی شناخت نیست که قابل درک باشه
بله میدونم هستی
ولی نه اون بالا
اینجا و در من
خود من
منی که از یاد رفته و زوری بهش چسبیدم
بلکه روزی دوباره دیدم
نه در الست، در من
برگردیم و موضوع از دست نره
همونوقتایی که با آسمان ابری دلم میخواست بستر دهان باز کنه و منو ببلعه
ترنمی پس زمینهی این تصویر بود
لالایی سوت کتری که کنار اتاق روی بخاری شیشهای؛ خبر دم کشیدن چای صبحانه را میداد
و بلافاصله عطر نان میپیچید
نان تازه
نان داغ و همینقدر برایم کافی بود که از بستر بکنم
سرم را از زیر لحاف آوردم بیرون، بو کشیدم
جدی محکم و عمیق.
بوی نان نبود
مادر هم در چار چوب در نیست
و نه امیدی به چای تازه
دلم خواست بخوابم، اما خوابم نبرد
چون اینک خیلی چیزها کم دارم، اولیش مدرسهای که از آن گریزان باشم

بالاخره این عمل بازی شانتال به خیر و خوشی خاتمه یافت و دیشب برای کشیدن بخیهها گوشهی کلینیک کز کرده بودمنهدروغگو سگهمعرکه گرفته بودم و بالای منبر منتظر دکتر، تا از این همیشه ترافیکهای شبانه خودش را سینه خیز به خاکریز کلینیک برسونههر چند دقیقه یکی یا دوتا و بیشتر دوتا دوتا که نه چهارتا چهارتا از در وارد میشدنبچههای دیروز که امروز خودشون جفت دارن. اما آگاهانهباور کن، دست راست بهرهی هوشی این نسلهای دهه شصت به بعد زیر سر همهی ماکه عاقل از آب دراومدن. اونها عاقلتر از ماهستند که بخوان خودشون رو به یوغ بندگی اولاد بسپارندهر کدوم جفتی سگ یا گربه نگهمیدارند. یکی برای خانم همسر و دیگری برای آقای شوهراز جاییکه پسران آدم اغلب تا سنین پیری هم بچه میمانندامور نظافتی و رسیدگی و خلاصه بازی، حیوان مورد نظر را به عهده میگیرندبچه میخوان چه غلطی باهاش بکنند؟نهکه فکر کنی هزینه این توله سگا کمتر از بچهی آدم باشهخیر. همین یک هفته ده روز گذشته نیم میلیون فقط هزینه جراحی و داستان شانتال بودحالا از روز اول واکسن کوفت و داروی ضد انگل و هاری و ............ معاینه ماهانه و ناخنها و ..................هم بودهبا اینحال عقل خودمم راه میده اونچه که از ابتدا نیازمندش بودم، یک سگ توله بود تا بچهی خودمدرد ما جاییست که خروارها عشق برای بخشیدن داریم و کسی نیست بهش هبه کنیمچی بهتر از شانتالاز صبح تو خونه راه میرم و میگم:عشقم! کیشمیش، پسته، فندقم. همینطور قربون صدقهاش که میرم انواع تورم عاطفیم فروکش میکنه از در میرسی کلی ابراز احساسات دارهتحت هر شرایط میخواد بهت بچسبهازت طلبکار نیستهمیشه برات دم تکون میدهیه لقمه غذاش که میدی، تا آخر بهت وفادارهبرات قیافه نمیگیرهانگشت اشارهاش دائم تو رو نشونه نگرفته شبها که تیوی میبینی میآد و سرش رو روی پنجه پات میذاره، میخوابهتا نارحتی میفهمه و میآد میچسبه بهت و چشم ازت برنمیدارهگریه کنی پا به پات ناله میکنهخب از روز اول اگه سگ توله آورده بودمهم اضافی عشقی که در وجود دارم یه جایی سر ریز میشدهم بیپاسخ نمیموندانقدر هم تعهد نداشت که بهخاطرش بمونی تنهااول بیست سالگی هم احساس پیری برمون نمیداشتیه خروار سوراخ هم الان پیلهمون نداشت وانرژیها یکپارچه و کامل و این همه مجبور نمیشدم مرور کنم و ژانگولر بازی درآرم تا به بیعملی بازگردم
در آرزوی یه نخود سکوت درون شب تا صبح ملق بزنم
خلاصه که نسل جوان دم عقل همهتون گرم که ما جمیعا خر بودیم
این گلهای خندان، فرزندان آیندهی ایرانند
صد سال سیاهم اینجوریا نمیشهاگه همه باقی عمر هم تا خود صبح خوابم نبره هم باز نمیشهیعنی نه که نخوام، میخوام نمیشه خوشبحال اونا که تا سر به بالشت نرسیده از بعد هشت عرفان هم گذشتنچهکنم تا میرم تو رختخواب و چشمم بسته میشهمیافتم یاد اینکه، بالاخره من کیام؟قبل از اینکه بیام اینجا کجا بودم؟
از الست تا تولد کجا بودم؟بعد این همه شامورتی بازی و نسیانباید به کجا برم؟شاید برای تو خنده دار باشهاما از بد روزگار در زندگی جز این دغدغهای ندارم نه که وقت به آخر رسیده باشه و کاری که بنا بود از یاد برده باشم حتا مطمئن نیستم همین حالا هم خواب میبینم،یا حقیقت دارمیا شاید خدایی گرفتار کابوس و فکر میکنه، منهیعنی درستش نفهمیدم چی به چی شد؟خواب دیدم ، خدام؟خدام و خواب دیدم، آدممیا اصلا هیچیاین حکایت هندو، دنیا سراب آههههههههه . همینه؟لاکردار خداد سال پیش ما را تجسم کردی و گفتی باشمام که نوکر پدرت، همگی شدیممیترسم ما رو یادت رفته باشه و ما تازه دربه در مفهوم شما باشیمباز هم من بنده نمونه که دل خوشم در همان زمان نگاهت به جز به جزء آفرینشت بود که بتونی به همهاش بگی باش و بشیم حالی میکنم با این آچار فرانسه کن فیکون شماهر دری که باز نمیشه، با یک تبصره ماده به کن فیکون دری بسته نمیمون
ذهنم دو روزه کلید کرده به پیشگویی مایاییو طبق معمول همیشه که وقتی توجهت به ژیان سبز جلب میشه، روزی بیستتا ژیان سبز سر راهت سبز میشهمام هم به هر کانالی اشاره میکنیم، تصویر با مردم شریف پرو و حتا گاه با جناب لامای مشهورشو تا خود تصاویر مربوط به باقیماندهی اینکاهایا.................. تا دلت بخواد جنس جورحالا تو بگو جای من باشی به چی تعبیر میکنی؟به تائید عوالم کیهانی به این پیشگویی پیش روی نزدیک1 - منتظر مرگ میشینی؟2 - با خودت میگی: این اینکاها خیلی زرنگ بودن، نابود نمیشدن؟
3 - کی از فردا خبر داره که اینکاها یا حتا اونکاها با خبر باشن؟4- پیام رو جدی میگیری و راه میافتی به طلبیدن حلالیت؟5- میری صفا سیتی عشق و حال؟6- بی اظهار نظری ازش میگذری که به وقوعش انرژی شدن نداده باشی؟بخوای دارم بازم بشمرم فقط ممکنه کار به وقت نماز صبح برسهقوم یهود میرن سراغ نبی و میگن: تو که خیلی حالیته به ما از مرگ و روح بگونبی طفلی هم میگه : برید فردا فلان موقع بیاییدنبی هی میشینه منتظر وحیهی میره حرا، بالای حرا، پایین حرا خلاصه که فردا میرسه و جواب سوال قوم بنیاسرائیل نمیآدمیگه برو بعدا بیاچهل روز این بزرگان قوم هی تشریف میآرن هی تشریف میبرن و پیغمبر هم در بستر بیماری و زاری از اینکه چرا ارتباط با عوالم بالا قطع شده؟که بالاخره شب چهلم در غار حرا جناب جبرئیل تشریف میآرن و با توپ و تشر که:لاکن ما دلمان نخواست برای شما وحی بیاوریم. شما با حساب کی به مردم قول میدی؟.............................. سکوت.............سکوت...............سر به زیر افکنده و لرزان، حال زار و نزار به خاک افتادهپس از کلی دوری به مراد رسیدهو باور خویشتن دوباره ساختن و ................... خلاصه مهم نیست جناب جبرئیل چی میگهمهم اینه که خیالات نبود، قهر نرفت، جواب آمده و..........یکی اون بالا هست. الهی شکردر آخر هم فرمودن برو به اونایی که وعده کردین برید فردا بیایی بگو:این فضولیا به شما نیومده که هیچ به خود شخص شما هم نیومدهروح و مرگ دو امریست صرفا در حیطهی پروردگار.... حالا با این حساب تو فکر میکنی 21 دسامبر قراره جهان به هر دلیلی نابود بشه؟کاش یکی کنج خاطرات از بچگی به پیری بود که الان دلمون بخواد حالا که داره دنیا به آخر میرسه، میرفتیم بهش میگفتیم:هی فلونی.... یه وقتی بد فرم خاطرت تو دلمون گیر کرده بود...پایان
امروز که برمیگردم و در پشت سر خودم را میبینمدر دور دستی حتا به قدر یک هفتهچنان او را جوان و خام و خودم را رسیده و بزرگسال میبینمکه دروغ نگمفاصلهی حقیقی سنم تا ذهنم و واقعیت از بچگی تا کنون چنین یکسان بودهدر ده سالگی هم به همین شدت باور داشتم، سنی ازم گذشته و بزرگ شدمبه ده سال پیش که فکر میکنم بازهم همینقدر عجول بودم و عاقلهتا بیست سال پیش تا اکنونشاید همیشه برای کمکاریام در زندگی توجیح میتراشیدم از سن و اینکهدیگه از من گذشتهدر واقع از وقتی به سن الان دختر بزرگم بودمخودم را ناخودآگاه با چادر و مویی سپید میدیدمو شوخی شوخی زندگی نکردممگر خل بازی
امروز از اول صبح سر از محلهی تنگ و تاریک و بد ابلیس درآوردمحالم خوش نبودیعنی چیزیم هم نبودسرجای خودم نبودمبد مدل افتاده بودم گیر ذهن طلبکار و به جویدن اطلاعات مجبوربه گفتهی استاد فلانی که اخیزا باایشون آشنای ذهنی شدم: ما بعد از مرگ به برزخ و از برزخ به کالبد ذهنی قدم میگذاریم که طی حیاط ساختیممام تعجب نمیکنیم چون پیشتر هم کارلوس گفته که اهل بهشت وارد بهشتی میشن که طی زندگی متصور بودنرویاهای کوچک فردی با مدت زمان محدودهمهی عمر پایداری رویا بهقدر انرژی خواهد بود که در زندگی کنونی گرد آوری کردیمشمام که میگی: بشتابید بهشت و حوری پری، در حد خیالدرباره جاودانگیش چیزی نفرمودیکیلویی یه چی گفتی و رفتیاماشما یک دسته سومی هم بین آیات جا دادی که خیلی هم دربارهاش توضیح ندادیو چون در حد فهم متوصلین عام نبوده نیاز به گشودن راز هم نبودهمین اشاره برای اهل اشاره کافیستخوبان، بدان، خاصانبهقول شمس: آن خطاطا سه گونه خط بنوشتی، یکی هم او خواندی، هم غیریکی او خواندی، لا غیر، دیگری نه او خواندی نه غیرآن خط سوم منمولی عمو کارلوس هم یه چی میگه:راهی نداریم مگر تکمیل کالبد انرژی در جهت ادامه راه با کالبد اختریوساخت جهان کامل که هزاران سال پیش توسط شمنها تعریف شده، شکل و قیافه پیدا کرده و محل گرد همآیی سالکین در رویاستبا این حسابمزیت ادامهی این راه در یک توافق جمعی استوار است که نه از روی ترس و تردید که پیرو قصدی فردی تا جمعی بودهبا همه اینها این هم جاودانه نیست، مدت زمانی بیشتر از کالبد ذهنی استاد فلانی، بهشت مسلمونی خط اولی، کالبد اختری کاستانداییهمه و همه در جهت ساخت جهانی ذهنی ولی ناپایدار برای پس از مرگ خواهد بودای داد بیداد ما چه غلطی تا همینجاش کردیم که بخوایم بعدش ادامه هم داشته باشه؟این همه زحمت برای چی؟در نهایت که جاودانگی نیستهر وقت آخرش باشه تلخهمونهچه اول زودچه آخر دیرمثل لحظهی جان دادن و رفتن که حتما تلخ خواهد بود پذیرش رسیدن آن زمان نا معلوم ولی حتمیخلاصه که شدیم پرگار هی دور خودمون میچرخیمحال هم از کف دادیمبریم یه نخود زندگی کنیم.
وقتی به ابرهای مستقر در خط افق نگاه میکنم، حزن غریبی توام با شوقی گمشده درونم جوشش میکنهحس یه خاطره، خاطرهای که فراموش شدهاز جایی که مثل هیچجایی نیستاینجایی نیستاگر بود که از یاد نمیرفتو قلبم میسوزه و میخواد از وسط جناغ سینهام بزنه بیرونو چون خاطره گم میشهقلبم فسی میکنه و برمیگردههمانجا که بود

عجب روزیه امروز خدا وکیلیگذشت قدیمها که وضع هوا را به چند بخش تقسیم میکردممانند امروز که اگر اکنون در قدیم بودم میگفتم: وااااااای جانم، عجب هوای دو نفرهی چترها را ببندیمی!!!اما در اکنون این هوا تعریفی از صبح نداشته الا بچگیبچگی که آره همون ده سینزده سالگی که قدم به زور تا لب رف میرسیدو روزهای بارانی نمایی منحصر به فرد از بهشت میشدیه چی تو مایهی امروزحالا اینکه این بهتره یا هوای بخش بر دو با جناب عالی که قضاوت میکنی
شاید اگر از همون وقتی که به بیسکویت میگفتم، بیدکویت ذاتا فضول نبودممنهم اینک داشتم مثل سایر دختران بانو حوا نون و ماست خوشبختی رو میخوردم و شبها این همه با خودم درگیر نبودم که،حالا آخرش کهچی؟بمیریم و دریابیم ته همهاش ذکی؟یا وقت مرگ ، بمیریم و بخش دیگه به سفر ادامه بده؟نه فقط روحم، روح، آگاهی و کالبد انرژی که این همه سال سعی دارم برای ادامه راه کاملش کنم این یعنی خیلییعنی همه چی؟یعنی معنای کل زندگیمنتیجه راهسفراین همه پوست انداختن
شرمنده که باور اینکه آدم خوبه باشیم و بعدش صاف برم به سمت جنت درم نیستیعنی برای آخر کار هیچکاری نمیتوان کرد مگر در پیمودن مسیردر اینک و هر لحظهی این زندگیاز موضوع پرت نشم از سر فضولی یه چند روزی در جهان شما پرسه گردی کردیموقت گذاشتیم و شبانه روز حرفهایت را شنیدمجزوههای شما را هم از دست ندادماین رسالت من است، کنجکاویهمیشه بوده تا ابد هم خواهد بوداز این روست که قرآن را خوب میشناسم و لال به دنیا نیامدهامبه منظر دید دانای کل رسیدم و میدونم با تمامی افقهای باز نسبت داردهم اویی که از روحش در ما دمیده « نفخه فیه من الروحی ، فقعوله الساجدین ... دمیدم از روحم در او، سجده کنیدش » هنوز کسی را ندیدم از جهان آخرت برگشته باشه و خبری رسیده باشهاین همه که شما به استناد بیسوادی و گشادی خلق خدا در مطالعه و تحقیق بود باششاناز آیات نهایت سوء استفاده را کردی، گردن خودتگو اینکه قسمت نبود حضوری با شما آشنا و نقطه نظراتم را مطرح میکردمگو اینکه با کمال تاسف مدتیست در اسارت تشریف داری. که چه بسی خدا دلش به حال این جماعت به رجم آمد و ........ با اینحال شرمنده. به هر شکل که گروهت هنوز دارند راهت را ادامه میدنو اونهایی که از جهل دنبال چنین مکاتبی راه میافتند، تاوانش با خودشان استامااخوی این اولاد آدم همیشه همینطور هلو برو تو گلو میخواستگرنه قصد نمیکرد واحدهای دانایی و خرد را با خوردن یک سیب پاس کنهبهخاطرش زحمت میکشید، همهی بهشت را میدید. درک میکرد بعد مثل بند تمبان شل در میرفت. باید تجربه میکرد، پوست میانداخت تا به خرد، آگاهی برسهگو این که درک این همه تمثیل برای ذهن زمینی امری دشواره چرا که ذهن عاریه روی ذهن کیهانیمان نشستهو بیش از آنچه شنیده و دیدهی ماست علمی نداره. گرنه که الان همه رسیده بودیمبخش عظیم از آنچه که از موهبات روح الهی ماست را به خطا اختیارات غیر ارگانیک خواندندقیقا مانند نفی اراده خالق در لحظهی آفرینش و من از این همه جهل آشفته در مسیرتان متحیر میمانم. یا خداوند ما را آفرید و از روح خودش در ما دمید و شدیم؟ پس ادامه ماجرا برای مسیر کمال و انسان کامل بیهوده نیست هنگامی که خالق منت گذاشته و از روحش در ما دمیده. . بفرمایید برای به انجام رساندن چه غلطی به دنیا آمدیم؟ول گردی و اسارت به دست غیرارگانیکها؟شما انگیزش هستی را به زیر سوال که قربونت بهکل نفی و برای خودت آش شلهقلمکاری از دین آزادهی اسلام و کتاب خدا در مطبخ ساختی که هیچ جز مشتی مردم عامی بیسواد. همانها که سی سال پیش هم رخ یار روی ماه دیدن نخواهند خورد. همانها که برای نیاز به هر تکه چوبی گره میزنند و باور دارند جواب میگیرند و برخی هم با نیروی باور خود جواب هم گرفتندنه از تخته پاره، از نیروی باورشان.از ثروت الهی که همراه دارندگنجینه و معرفت الهیمانما برای وابستگی و سر سجده به هر سو خمیدن نیامدیممگر برای تجربه و رسیدن به انسان خداییاین انگیزش آغازین او بودبر پدر و مادر هر چه غیر ارگانیک هم لعنت. اما آنها هم از ارادهی خالق بودندتنها چارهی کار عدم توجه و ندیدن آنهاست. نه نگرانی و وسواس مداوم که مبادا این فکر، حرفة رفتارم محصول غیرارگانیک ها باشد؟ که این خود انرژی رساندن به این جماعت اراذل اوباش استشما همه زندگی ما رو پیچوندی دادی دست غیرارگانیک ها. کلی هم طومار بافتی که فقط از یک ذهن هایپر برمیآداین داستان حشر و قیامت و صوراسرافیل آخرش بود. یا تعاریف از زمان و مکان یا تضاد مثل داستان برزخکه باز هم نفهمیدم شما کجای سورههای مربوطه به چنین پیامی رسیدی که حتا شبیه به آیات نیست؟یا داستان حبل الله واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا ... همگی به ریسمان خدا چنگ بزنید و پراكنده نشویدکی تابه حال ریسمان را گرد کردند و ازش حلقه ساختند؟ تعبیر شما از حبل الله کاملا عوام فریبانه استامتداد انرژی ما به نقطهی آغازینمان میرسه. گرد نیست که حلقه کنیدش. البته جمع بودن هم مربوط به گروههاییست که هر یک از ما در نوع خودمان درآن قرار داریم، ازآن آمده و به آن برمیگردیملحظهی معروف الهی اراده میکنم و بهت میگم باش و میشیبه همین سادگی
هنگامی در جمع دانشجویا یا پزشکان سخنرانی داشتی، کوچکترین اشارهای به این دست نداشتیداما در جمعهای خصوصی منبر بسیار گذاشتیداین همه عجیب نیست؟خدا همه ما را به راه راست هدایت کنهمن هم اگر اشتباه میکنم به درک حقیقت برسمآمین
هزار سال پیش که تازه وارد جهان دگرسو بودم، هربار قصد میکردم جدی برنامهها را پیگیری کنمیک چیزی میشد که به کل از مسیر دور میشدمو از جایی که آن زمان نقطهی ضعفم داستان عشقورزی بودما هر روز عاشق میشدیمتا نیمی از راه هم خوب بود اما طبق معمول از یهجایی سر از بیراهه در میآوردم و برمیگشتم سر جای اولیه چند قرنی به همین شکل گذشتتا جایی که دست از یافتن نیمهی گمشدهای که نه تنها من که خود خدا هم از آن سخن گفتهدر آیهی 36 و سوره 36 کتاب مقدس به جفتهایی اشاره میکند که بیشک هیچ یک از ما ندیدیموقتی من راضی خدا هم راضی گور پدر ناراضیبا اینحال ما دست و رو را با هم شستیماز یهجایی هر بار میرفتم سراغ ادامهی ماجرا یک اتفاقی میافتاداز سقوط تا کانسر و ..... باز ما برمیگشتیم در کوچه خاکی روزمرگیبعد هم که دست از همه چیز شستیم ، از رفتار چنینی تا نوشتن کتابهای مجوز نگرفته و ...... از بینبردن تمام نسخزندگی به آرامش رسید و ما شدیم خر خودمونبازی سلوک و ................ احادیث چلکبا این حسابهای مربوطه باور کردم آنچه که مرا از قصدم دور میکنه، هر خواستهایستخواست ریشه در خود خواهی و خودخواهی هم منبعی ذهنی و .................. خلاصه که ما به قولی باور کردیم کهآزادی در بیآرزوییستاز وقتی شروع به نوشتن کتاب بهابل کردماز هنگامی که کتاب دست به دست بین ناشرین میگشتباور کردم که بزرگترین بهایی که باید بعد از اون تجربهی مرگ فیزیکی و بازگشتم بپردازم رد دست به دست اطلاعاتی بود که از دگر سو با خودم آورده بودمو این بهمنه من اهمیتی پوچ و کاذب داده بود که روزانه که نه لحظه به لحظه بر خودبینیام میافزوداین همانجاییست که باید از آن دوری میکردماما پشت باور ذهنی دقیقا به این نقطه چسبیده بودمخودبینیآفت در همین نقطه بودنه در عشقولانهها نه در تکرار ممتد آرزوهای بشریدرد من رشد خودخواهی لحظه به لحظه ام بود به علاوهیانرژی احمقانهای که طی شش سال پیاپی به جهان غیرارگانیک داده بودموقتی هر بار برای ویرایش پشت میز مینشستم متوجه مطالب غریبی میشدم که نمی دانستم از کجا به ذهنم خطور کرده؟باورم گرانبار میشد از اتصال به آگاهی کیهانی و فکر میکردم پخی شدمزمانی هم که استاد از مشهد فتوا داد که: تو اینها را ننوشتی اینها داره بهت دیکته میشهباز هم نفهمیدم منظور بهمن چه بودچه بسا خودش هم نمیفهمیدهدرسته ذهنم شش سال پیاپی زوم کرده بود به جهان غیرارگانیک و از صبح تا بوق سگ داشتم مینوشتمو به عبارتی در اضای اطلاعات وارده باید بهای سنگینی هم پرداخته میشدسال اول که اون حادثه برای دخترم رخ دادفکر کردم عجب قدرتی دارد قلم منهر چه نوشتم اتفاق افتاد ولی در زندگی حقیقی خودمبا اینکه ترسیده بودم بهخاطر رویای که هزار سال پیش از تجربه مرگ کلینیکی دیده بودمهمچنان مسرانه سعی در نوشتن داشتمفکر کردم مسیر داستان را تتغییر بدم و حوادثی که برای قهرمان کتاب رخ میداد را حذف کنمبهجاش پسرک را با ردیفی از بخیه گوشه نشین باغ پدری کردمسال دوم بود که متوجه بیماری دخترک شدممن هی تغییر بده باز وقایع در زندگی خودم تکرار میشد.................. تا روزی که اقدام به نابودی هر آنچه نوشته بودم کردمچرخهی بلایای متوقف شد باور کردم، این وقایع چیزی نیست جز تبدیل انرژی کلمات به مادهای که توسط غیرارگانیکها رخ میدادحالا منظور از این همه سکینه و فاطمهرسیدن به استاد فلانیستنمیدونم چه در زندگیش رخ داد که به باور غیرارگانیکها چسبیدآنهم در چنان ابعاد گستردهای که هیچ منطقی پاسخگو نمی تونه باشهیعنی ما با وجود روح الهی « نفخه فیه من الروحی » قادر به همایت خودمون نیستیم و باید در حلقههای چنین و چناناز امراضی خلاص بشیم که بیشک ریشهی روانی دارهبه هر حال هیچ عجیب نیست چرا ایشان در اکنون مقیم اوین و ..... هستندمگر میشه به سراغ جهانهای موازی رفت و تاوان پس نداد؟مگر میشه این همه انرژی به وجود موجوداتی بدی که نباید بدی و سر از دردسر و حبس در نیاریم؟و از جایی که ادعایی در میان استمگر میشه ادعایی داشته باشی و بی تاوان از آن بگذری؟خلاصه که استاد فلانی اگر همین حالا هم دست از باورهاش بردارهمیشه باخت کل زندگیشو این نقطهایست که واقعا پیدا نیست منصور در کدامین جایگاه ایستاده بود و انالحق میگفت؟

چند روز پیش عزیزی از جلساتی میگفت که مدتیست میره و بسیار هم راضیستو از جایی که باید سر از همه چیز این چیزها دربیارم افتادم به جستجو در فضای مجازی و دربارهاش تحقیق کردنچی میگن؟ استاد، چی میگه و .......... از این چیزهابین فیلمهای دانلود شده موردی بود که توجهم را بسیار به خودش جلب کردموضوع: حضور غیرارگانیکها و داستانخیلی به پیام کتاب بهابل شباهت داشتبا مقدار متنابهی هیجان و شلوغ بازیقبلتر در انواع جلسات عرفانی که بیست سال پیش پای ثابتشون بودم از این دست تصاویر بسیار دیده بودمو هر استادی نامی بهش میداد. شنیدن صدای جیغهای هیستریکو رفتارهای غریبکه برخی بهش پاس میگفتند و کرامت استاداما با تعابیر جدید استاد مذکور هر حالت تند، عصبی و ........ مربوط به تسلط و تاثیر غیرارگانیکها میشه و ایشان از طریق تششع دفاعی غیرارگانیکها را وادار به خروج از کالبد حاضرینی میکرد که دچار هیجانات هیستریک بودندو عجیب که بلافاصله احوالشان تغییر میکردعصر باید شانتال رو میبردم برای معاینه و کشیدن تعدادی بخیهدر حین برگشت نزدیک چهل دقیقه در ترافیک صیاد شیرازی گیر کردمهمون وقت بود که مچ خودم را گرفتمهر فکری به سراغم میآمد زودتر با خودم میگفتم:ای غیرارگانیک خبیث، دیگه دستت را خوندمتا همین نیمساعت پیش که به یاد استاد هوشمند افتادمکه با تمام وجود قبولش دارمشمارهاش را گرفتم و نظرش را در مورد استاد فلانی و فرقهاش پرسیدمگفت: خودش را ندیدم ولی شاگردان زیادی بعدا دچار توهم و ..... شده بودند و برام از این جلسات گفتندیعنی ایشان اینها را دچار توهم میکنهبعد امثال آقای هوشمند تازه باید از نو جمعش کنندبلافاصله بهیاد خودم افتادم و ترافیک صیاد شیرازیبلافاصله ادراک وسیعی از آنچه منظوز استاد بود درک کردممن هم طی همین یکی دو روز به همین حال و اوضاع دچار شده بودمتوهم حضور غیرارگانیکهایی که اونهمه پوست خودم رو کنده بودم تا از شر فکر و حضورشان در ذهنم خلاص شمبعد از اون همه قصدی که با صدای بلند در کوههای چلک فراخوانده بودمبعده اون همه ژانگولر بازی داشتم دوباره دچار میشدمبه همین سادگی و با این حساب چه بسا استاد فلانی راست میگه که ما تحت نفوذ اونها چند شخصیتی هستیم؟دیدی؟ به همین سادگی باز گول خوردم

شک ندارم که تعمدی در کار خالق بود، هنگامی که به آدم و جفتش تاکید کرد:تو و جفتت در این باغ آزادید. از هر چه میخواهید بخورید و حالش را ببریدفقط نزدیک این درخت نرومگر میشه من بچهی خودم را نشناسم؟چه رسه به شناخت خودمو او که ما را از دم الهی خود آفرید ، بهخوبی خبر داشت چه برسرمان خواهد آمدشاید اگر نمیگفت، ما هرگز سر از این جهان هرکی هرکی و باقالی به چند من در نمیآوردیممثل ایام دانشآموزی که همیشه از مدرسه جیم میزدم که اندر بهشت مادری پرسه گردی کنمو حالا که نمیشه رفت دبیرستان، هر لحظه دلم مدرسه میخوادذاتا همگی نکن بدتر کن بودیم تا هنوزتا ابدالابادو این چنین بود که به ارادهی خالق رانده شدیم از بهشت آدمدست شما درد نکنهاز اول یهجای در پیت خلقمون میکردی که بعدش بابت یه سیب دیپورت نشیم

آخه این چه تریپیه؟یعنی خب خیلی هم تعجب نداره که مبنای آفرینش انسان بر همین بودهتو بهشت هم که بود، دلش خواست سیبی رو بخوره که گفته بودن نخورهانداختنش بیرون. اونهم با اردنگی و تیپایعنی فطرتا پستیمدختره با نامزد دهاتیش رفته بودن لب آب نامزد بازیپسره گفت: عجب هواهی، عجب نور آفتابی، چه رودی چه نسیمی؛ اگه گفتی جون می ده واسته چی؟دختره آهی از ته دل کشید و پاسخ داد: واسته رختشوییحکایت ماستفطرتا پستیم و چیزهایی میخواهیم که نیست و باید براش بال بال بزنیمیکی هم میشه، پریا که دو هفته است مدام زار میزنه، گریه میکنه و افسرده استمیخواد برگرده به همون خونهای که سالی یکبار ازش فراری میشدهمون مادری که مدام ازش شاکی بودخورده ستمگر اعظمتا قبل رفتن هم پوست منو کند برای قبول شدن و رفتنمیدونم به فرض که وا بدم و بگم، باشه برگرد هم باز زیر یک سقف تنگمون میشهمیریم به کار اره و تیشه و تا ابد نمیتونه بخاطر بازگشتش خودش را ببخشهو این گرانبارترین وزنی خواهد شد که باید تا ابد حملش کنییکی بگه، دختر جان اون کولهبار را از پشت خستهات برداراون همه بار از گذشته تا حالا چیزی نیست بهجز تعریف جهنماول از همه خودت را ببخشبرای هر کوتاهی یا خطایی که در گذشته داشتیاگر مال تو نبود همهجا همراهت نمیاومداین کولهبار حمل تجربیات گذشته است که ما را خسته میکنهگرنه تو در جغرافیایی جدید و بی حضور گذشتگان نباید افسرده باشیباید با شادی آغوشت را برای آیندهای که قصد کردی بسازی در اینک بگشایی بذار آرومت بگیرهکلی آدم آرزو دارند مثل تو باشند، جای تو نماینده دولت اتریش بیاد اینجا انتخابت کنه. با عزت احترام ویزای شینگن بهت بدن و تشریف ببرید به هزینه همون دولتبهترین کنسرواتوار موسیقی دنیا تحصیل کنی و تو دلت برای عادتهات تنگ بشه؟وای بر ما که هیچ وقت از چیزی که هستیم راضی نمیشیمداری سیب را از درخت میکنی، مراقب باشدر بهشت هستی
و اماایمان بیاوریم به اینکهمن اینکاره نیستمسه روز طول کشیده تا انرژیهای یک سفر دو روزه رو از خودم پاک کنمانرژیهای ریخته شدهی خودمم رو جمع کنم و بذارم سر جاشچه دردیه؟ماهها زحمت کشیدم تا مرور انجام شد و از گذشته رها شدمتونستم انرژیهام رو از گذشته جمع کنممنی که با مرگ رقصیده و میدونه وقت اضافی ندارهاین لاکردار همیشه یه جا همینورا منتظره خفتم کنه کنج دیواردیدمش، پوستم را کرد تا از دستش در رفتمنه یکی دوبار، سه مرتبهچه دردیه بخوام چنین احمقانه دوباره خودم رو وارد دردسرهای پوچ و احمقانهی انرژی بر کنمسی همینه که میگم این ذهن لاکردار مال ما نیستذهنه که بهت فرمان میده چیزی کم داریمشتی عادتعادت به عشق ورزیدنعادتها همگانی و دست و پا گیرانرژی حدر کن و خوراک رسان غیر ارگانیک شدناونها در سطح و فقط میتونند از انرژیهای دور ریزی که به پایین میرسهتغذیه کنندچه انرژی سهلتر از انرژیهای اندوه و نگرانی من؟اونها برای همین این ذهن نکبت رو گذاشت لای سیب و به خورد آدم دادنکه لحظهای در آرامش نباشیم، اندوه مدام و افسوس گذشته ادامهی این وضع محال و احمقانه اسهمینقدر ما را بس
از بچگی با دیدن تصاویر اینچنین چه در تیوی یا وسط رنگ و روغنیا حتا روی عکسهای جلد مجلهی دایی جان حشمتکه میچسبوند روی دیوارهای پر از الگوی لباس خیاط خانهحسی در اعماق وجودم نسبت به شبهای پاریس یا روزهای ابری و بارانی پاریسبه جوشش میافتهجوششی عجیبتر از حس وجودیم نسبت به تفرش و خانهی پدریکه نه ؛ مدفن پدرشاید شبیه به حسی باشه که اگر شانتال دیگه شمال نره، در درونش نسبت به یاد و خاطرهی چلک خواهد داشتجایی که مثل هیچکجا نیست.تصویری رویایی و مبهم که نه میدونی به چه زمان تعلق دارد و چه مکانیک رویای شیشهای با این تفاوت کهبر خلاف شانتال در هیچ نقطهای از تاریخچهام پام حتا به مرز اروپا هم نکشیدهچه به جوشش رسیدن و رویااما دیگه دارم بهش بدگمان میشم و میتونم دو حدس هم داشتیه باشمیا حقیقتا ما بارها به زمین رجعت کردیم و خواهیم کردیا ، این شهر بخشی از آیندهام است که در اکنون از آن خبرم نیستزمانی که دورهی تکمیلی طراحی رو پیش استاد ارجمندنیا میگذروندم هم باز همینطوریا یه نموره خل شده بودمدایم رویا میدیدم و صدایی در بیداری با من از اخبار ایران در جنگ جهانی میگفتحال اینکه کدوم جنگ نمیدونم اول یا دومتصاویر میخورد که جنگ دوم بوده باشه و من که چه راحت پس از خروج از آتلیه ایشان در خیابان منوچهری ساعتها مسخ ویترین آنتیک فروشیها میشدم در جستجوی چیزیچیزی که نمیدونستم چیست؟تا زدو آقای طاها در یک خواب مغناطیسی منو به تاریخچهای برد که امکان نداشت مال من باشه و همانقدر طبیعی و صمیمی بودکه پنداری همین زندگیم بوددر اون تصاویر دیگه این من نبود. منی مسن و دارای شش اولاد. ساکن خیابان شیخهادی تهران که در جوانی و زمان جنگدلباختهی مردی از اهالی نیروی هوایی بوده و اینکه چهار پسر و دو دختر در هنگام مرگ این بانو، از همان مرد بودهیا او عشقیست محکوم به فراغ که چنین در جانم ثبت گشته؟چون دنبال تصویر آقای شوهر نگشته بودم اما امار بچهها رو داشتم و با نگرانی تماشاشون میکردمو همینطور تا ....... وقایع لحظهی مرگ تا دفنمنمیدونم این تصاویر و خاطرات مربوطه از کجا میآنبه هر حال نمیتونه خلاقیت ذهنم باشه ، چرا که ذهن در حیطه اطلاعاتی که من بهخوردش دادم میتونه ابتکار بهخرج بده اما خالق را هم انقدر محدود باور ندارم که نیاز به تکرار یک روح در اشکال گوناگون داشته باشه
گفتم: چه دنیای عجیبی شده!!گفت: دنیا عجیب نشده، مردم دیوونه شدن.گفتم: دنیا رو هم همین مردم میسازند، یا نه؟گفت: نه دنیا همیشه همین بوده، آدمها بد شدنگفتم: دنیا پیش از تاریخ بشریت مفهومی نداره و این ما هستیم که براش تعریف و توضیح، یا بد و خوب تعریف میکنیممیسازیم تا نابودش کنیموقتی میتونیم بسازیم یابو برمون میداره که خداییم و حاکم متلقو با دست خودمون نابودش میکنیمیه روز آمریکاست یه روز هم منجمهوری اسلامی هم همینطور اولین کلاهک رو که تونست ببینه و جار بزنهفکر میکنه قدرت تام شده و میره به سمت نابودی بشرما هو برمون میداره ددر نتیجه دنیا بدل شده به اینی که هستگرنه که خودش یک روح واحد نداره که تعریف پذیر بشه هیچ مدرکی هم در دست نیست که این آدمها پیش از ما چه بودند؟و بعد از ما چه خواهند شد؟اما از جایی که پیش از ما میره به سمت پارینه سنگی و نبود امکاناتدر نتیجه محتاط تر عمل میکرده و زندگی در طبیعت رنگین کمانی بودطعمش حقیقتا زندگانی بودو جمعه میشد جمعههای معطر و خوب بیبیو ما هم در همان نبود امکانات شاد بودیم و نون سفرهی پدری میخوردیم وآرزو داشتیم زودتر بزرگ بشیم که خودمون امورات رو به عهده بگیریم به هر حال دنیا هم بی آدم معنا نداره، مثل خداوند بی بندهشاه بی ملت و رعیت
تجربهی عجیبیستدیروز عاقبت شانتال جراحی شد و من پی بردم تا چه حد این موجود را دوست دارم و بهش وابستهامتو گویی بجه خودم داشت از بیهوشی خارج میشدپتو روش انداختم و گرمای تنم را بهش بخشیدمسعی داشتم هر طور شده جلوی لرزش را بگیرمو اینکه هنوز با گذشت نزدیک 27 ساعت از عملهنوز پیلی پیلی میره و سکندری میخورهو من که چهقدر برای سکوت و مظلومیتش دلم میسوزهاینکه نه میتونه بگه درد داره و نه کوچکترین نالهدکتر آزادی گفت: تخمدانش کیستیک بوده و به مرور زمان تبدیل به .... میشد. غدهی اشکی چشمش هم از سفر قبلی به چلک عفونی شده بود و دارو میگرفت، هم درآورده شدخلاصه که وقتی تو چشمم نگاه میکنه، نگاهم را ازش میدزدمکه امکان تجربهی مادر شدن و بچه شیر دادن را ازش گرفتمگو اینکه تجربهای بود که ارزش رها کردن آرزوهایم را نداشتاما مادری من تا مادری شانتال هزار ها فاصله درش هستبا اینحال هیچوقت نمیدونم چی درسته شکر با سگهای دیگه معاشرت نداره تا بفهمه برخی سگها جفت میگیرند و بچه دار میشنخلاصه که غصههای روزگار کم بودهمدلی و درک متقابل با شانتال هم روش
شانتال دوباره به چلک رفت و بهشت را دوباره دیدبا این حساب تصاویری که در ذهن داشت، حقیقی و او بار قبل هم به بهشت رفته بودهافسردگی پس از بازگشت، دفعه پیش ، سطحی تر از افسردگی اینبارهاز صبح کز کرده یه گوشه و نگاهش محزونهشکل منه وقتی یاد بهشتی میافتم که نمیدانم کجا بود؟ولی حتم دارم به یقین که نه ایمانجایی هست که جغرافییایش هیچ مهم نیست، ولی هست و باور دارم گاه دلم میخواد نوشتهای را شروع کنم از زبان شانتالوقایعنگاری زندگی، سگی شانتالاز مکاشفات جدید این دنیااز اینکه گاهی به جایی میره که از خوشی سراز پا ندارهو اینکه گاه مجبور محبوس ایوان پاییز زده یا گوشهنشین کنج خانهاین سفر مداوم از برزخ تا جنتیا میتونه دربارهی عمل جراحی فرداش بگهاینکه واقعا دلش میخواد، عقیم بشه؟دیروز وقت عمل داشت که توی جاده بودیم با همو فکر میکنم اگر بتونم ارتباط بیشتری با شانتال برقرار کنمبخش دیگر هستی را هم دیدهامسعی در فهم احوالات این بسته زبون دارم
وقتی پنجشنبه وارد سایت مجتمع قضایی نوشهر شدم و احکام مربوطه را دیدم، کپ کردمکپ که یه چی در حد سکتهانقدر که چارهای نبود جز اینکه جمعه راهی جاده شدمتا اینکه یکشنبه برسه و بتونم برم دادگاه و متوجه بشم هنوز برای اعتراض وقت، هست؛ چه بهمن گذشته هم بماند در دست یکصد و بیست چهار هزار پیامبرگو اینکه توفیق اجباری باعث شد زیبایی پاییز جاده چالوس هم نصیبم بشه، حرفی دگر از قدیم یه چی میگفتن: یک سیب وقتی میافته کلی چرخ میخوره هم همین حکایت استاینکه، دو هفته پیش هم در همین جاده بودم و خبری از این همه زیبایی رنگارنگ نبودو این طبیعت که چه زیبایی تو!!هوا فوقالعاده خوب بود، بهاری متمایل به نیمه پاییزیو منکه همچنان یک چیزی در این مسیر کم داشتمیک رفیق گرمابه و گلستان که بتونه تو رو از هر زهری که در جانت ریخته شده اندکی دور نگهدارهخلاصه که این زندگی تنهایی و نه تنهااین راههای تکراری و همیشه مدامخسته کننده شده ولی شاید این خستگی را بشه با حضوری مکمل اندکی پر کردهمونی که نخواد بکنهات توی قوطی و مدام تملکت را به یادت بیارهاینکه مال خودت نیستی و باید بهخاطرش کسی باشی که نمیشناسیهمیشه کمه اونی که، باید بود و نیستشاید تا ابد هم همین حس را داشته باشم کسی چمیدونه؟یا دل بستهی موجودی فرازمینیام که نیستیا فقط میشه دلبستهی کسی باشی که همیشه نیستاونی که مدام بهت بچسبه و نذاره نفس بکشی مال من نیستحکایت همین سفر
در این سفر تنها نبودماما تو گویی هیچکس کنارت نیستو در عینحال با یک قشون همسفرییعنی باید کله صحر که چشم باز میکنی، نگران باشی که همه چیز سر جایی باشه که کسی جز تو میپسندهمال من نیستحتا اگر این سلایق مشترک هم باشه، اما زمان و مکانش تفاوت داره
تو الان دلت میخواد بشینی و با کسی حرف نزنیولی باید کلی حرف برای گفتن داشته باشییا هنگامی که، دلت میخواد بخوابی ولی، یکی کنارت باشه که از اذان صبح بیداره و منتظره تو از اتاقت بیای بیرونحتا اگر باقی خصوصیات بین شما مشترک باشه هماین آدم اونی نخواهد بود که تو بخوای باقیمانده عمر را باهاش قسمت کنی که هیچ، بخواهی راه سلوک را سد کنیمثل این تصویری که بسیار زیباستکدو تنبلهای ردیف شده و زیبا و کنارش سطلهای زباله بسیار و آدمی که بسکه به هر سازی زدی رقصیده تو میمونی توی خجالت که چهطوری بذاری بری؟و ................... خیلی حرفهایی که نمیشه در اینجا گفت، بخصوص از وقتی درب وبلاگ به سوی همگان باز گشتهخلاصه که ای زندگی تا کی غریبهای؟