۱۳۸۶ دی ۲۲, شنبه

صراط مستقیم


وقتی خدا دردی را می‌ده که درمان داره، یعنی فقط قصد امتحان داره
تو می‌تونی وا بدی خودت را ببازی و با نفی و انکار همه زیبایی‌های زندگی دل و دیده از خواست بودن و جهان پاک کنی
می‌تونی بر عکس دنده مبارزه رو بگیری و راهی جاده زندگی بشی
می‌تونی در طی راه از زیبایی‌های مسیر آهسته آهسته لذت ببری؛ می‌تونی گازش رو بگیری و بی‌توجه به محیط اطراف یکسره بری. رفتنی که بالاخره می‌رسی و بعدش کاری برای انجام نداری
از لذت سفر محروم. از یافتن همسفر محروم
از گرفتن پیام و نشانه‌ها محروم و خلاصه از زندگی محروم خواهی ماند
گاهی به فکر میانبرها می‌افتیم و رسیدن زودتر
کائنات بر اساس نظم و قوانین مسیر تو رو امن و نشانه گذاری کرده بود. اما در این راه میانبر خاکی نه از نشانه اثری می‌توان یافت و نه از امداد خودرو و نه از پلیس راهنمایی
حتی اگر بین راه گیر کنی احتمال رسیدن کمک به مراتب کمتر از مسیر اتوبان و همواری است که از پیش برایت در نظر گرفته شده
کم عاشق راه و جاده و سفر نیستم
اما آهسته و پر اقتدار
طبق قوانین هستی با بهترین قصدی که در زندگی‌ام شناختم

۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه

اشاره


آنکس است اهل بشارت که اشارت داند
گاهی باید برای ادای ساده ترین حرف‌ها از مجموع دائره‌المعارف‌های جهان استفاده کنی و آخر طرف هنوز مات و مبهوت داره برو بر نگات می‌کنه و منتظره هنوز که بفهمه تو قراره چی بهش بگی؟
تو دهنت کف کرده و فک پایینت می‌چسبه به کف اتاق
اما
اما از زمانی که تو قصد گفتن چیزی نداری و یکی طرفت تواست که کوچکترین اشاره و نگاه را به هزار و یک تعبیر برداشت می‌کنه
این‌دیگه اول بسم‌الله است. چون تو باید کم‌کم یاد بگیری مثل مجسمه‌ها حاضر باشی
بی کلام و نگاهی و تکانی
اما
اما خوشا به روزی که تو مجبور نباشی اصلا حرفی بزنی. چون طرفت از هر نگاه درک می‌کنه که تو کجای باغ قدم می‌زنی
اما
اما زندگی مجموعی از اشارات و پیام‌های زیر زبانی و سر انگشتی است که کافیه فقط از پنجره. خیلی اتفاقی بشنوی
یا بر تکه روزنامه ساده‌ای که باد به شیشه ماشین در حال حرکتت می‌چسبونه، ببینی

راز انگشت


یه روز انگشتام رو برای اولین بار دیدم، نمی‌دونستم چی هستند یا اینکه تک تک این‌ها مجموعة من هستند
خیلی سال گذشت تا فهمیدم همه دست‌ها و انگشت‌ها مثل هم نیستند
چه به اثراتی که از خود به جا می‌گذارن چه از قد و شکل و اندازه
گاه شیش انگشتی و چار چنگولی. گاهی تنها با اشاره یک انگشت می‌شه دنیا را زیرورو کرد
اما موضوع مهم تر از کشف یک انگشت است. کشف رازی که هر یک از ما درون خود حمل می‌کنیم. رازی به وسعت همه طول و عرض زندگی
رازی که از بزرگی در باورمان نیست که در درون باشه و همیشه در بیرون جستجو می‌کنیم
رازی به نام خدا
زندگی
دلیل آمدن، شدن، بودن، رفتن
راز من. راز تو. راز هر یک از ما که سخت دور افتاده و بس نزدیک است. رازی که ارزش جان سپردن داشته باشه
رازی که حسابی راز باشه

۱۳۸۶ دی ۱۹, چهارشنبه

تجربه


آخی نازی
این فقط اسمش بد در رفته. ولی شما چرا ترسیدی؟
مگر شما بیمار شدی؟
یا نکنه ترسیدی از اینجا واگیر داشته باشه؟
نامادری من طفلی از سال 72 رو به قبله بود و آب ترتبت در دهانش ریخته بودن. اما در این فاصله دختر بزرگش زودتر از او رفت و این بی‌نوا هنوز بعد از شش سال رو به قبله بود ک بالاخره سال هفتادنه رفت
ما از مرگ خودمون می‌ترسیم. چون در زندگی باورش نکردیم و با خواب جاودانگی و یه روز از صبح رفتیم
هیچ قدرتی در هستی نمی‌تونه به ما تضمین بده تا ده دقیقه دیگه حتما زنده باشیم. در جهانی که مرگ از بستر تا زلزله یا بمب و جاده در کمین ماست کی می‌دونه فردا کجا می‌مونه؟
تو هم نترس من باور ندارم خدای من اینطوری با من بازی کنه. چون " من " الهی من این را باور نداره. درست زندگی می‌کنم که این وقت‌ها دلهره نداشته باشم و تکیه بر دل خدا کنم
گروهی در گیر این تجربه شدن که هر یک به نوعی به آن نیاز داشتد که در حال تجربه‌اش هستند. شاید حتی خود پریا
ما در جهانی زیست می‌کنیم که باورش داریم. جهان من امن و کامل و زیباست. خدا هر لحظه در من و با من حضور دارد و من از چیزی نمی‌ترسم. جز،ناامیدی و یاس که فقط محصول ذهن مایوس شیطان است
نه آدم لایق سجود

۱۳۸۶ دی ۱۶, یکشنبه

اسکیمو


فکر کن، یه روز صبح چشم باز کنی و بفهمی، این گربة نازنازی ایران که عمری است مثل گربه مرتضی علی چارچنگولی مونده.
همچی یواشی از رو نقشه جهان سر خورده رفته مثلا قطب جنوب یا شمال
بگیم شمال که قابل دسترسه. از فردا صبح همگی اسکیمو می‌شدیم
چی می‌موند از این کشور گل و بلبل؟
دو روز برف کل کشور را فلج می‌کنه و همه‌جا تعطیل می‌شه. یه روز رئیس نیست
یه روز عزای ملی و روز دیگه جمعه تلخ یا محُرم و شب قدر یا نوروز و عید غدیر
در واقع این کشور بیش از هر چیز در حال رخوت و سستی داره روی کره زمین سُر می‌خوره و هنوز نفهمیدیم
دو روز تعطیلی همگی حالش و ببرید پشت پنجره‌های برفی و شاکر سقف گرمی باشیم که روی سر داریم که بیرون منفی نه درجه است

در پناه خدا باش


جمعه همیشه با صدای حمید عاملی جمعه بود
یادش بخیر ظهر جمعه که پدر با ما بود و کنار بساط خانواده پناه بردن به اتاق آبی رنگ دختری و گوش دل سپردن به قصه‌های جن و پری با صدای عاملی
صدایی که هنوز بوی تازه و صمیمی بلاهت و باور رویاهای ناب آن زمانی را با خود حمل می‌کرد
صدایی که یادآور امن پدر و مهر مادر و کودکی بی غل و قش برادر
صدایی که تو را با خود تا کوچه‌های طویل و عریض کودکی می‌برد بی آنکه عطر نان کهنه شده باشد
یا خواب دختر شاه پری باطل شود من دنیا را باور کردم. دنیایی که درش سندباد بود و ماه پیشونی که تا شهر طلایی رویا مرا می‌کشاند و از یاد می‌بردم چقدر دلم تنگ است
دل تنگی‌ام برای ستاره‌هایی که شبی در خواب گم کردم
دل تنگی برای عروسکی که در رویاها جا ماند
دل تنگ خاطرة ظهر جمعه
دلتنگ برای کودکی‌های از دست رفته

برف مثل زندگی


به این می‌گن زندگی
چه برف خوشگلی! خیلی سال بود که دیگه تهران در برف به نظزم زیبا نمی‌رسید. برف پاکن‌های در انتظار و چراغ‌های گرم زرد و قرمز بین دونه‌های سفید برف؛ حسابی حال و روز روحم رو جا آورد
سال‌ها بود از ترس سرما جرات بیرون رفتن در برف را نداشتم
دو روزه از توفیق اجباری شانس لمس و تجربة از سرما و وحشت افتادن زمین رو بار دیگه تجربه کردم. پنجره‌های قدی خونه رو به سپیدی برف و دل من خنک و تازه شده
نه تنها دل خودم، که حتی دل روحمم خنک شده. تازه مثل کودکی. یادش بخیر سال‌های دوره مدرسه‌های اجباری و رنگارنگ، گاهی برف تا نزدیکی زانو می‌آمد. برف و زمستون‌ هم یادگار قدیم
کرسی بی‌بی جهان و قصه‌های شب چره دور کرسی و قصه درخت هفت گردو یا نارنج و ترنج. ظرف داغ لبو کنار پاتیل بزرگ باقالا با سرکه خونگی و گلپر

۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه

باز سازی


نفرات خانواده در سه نسل کنار هم در تناسبی زیبا قرار داره و من احساس تنهایی نمی‌کنم
واقعا من این موج را به سمت زندگیم کشیدم؟
یادت هست؛ شب‌هایی که از هراس صبح بی‌تکلیف می‌ترسیدم به بستر برم؟
حالا کمتر می‌شه خوابید. ساعات دارو مانع از خواب ممتد و من از پرستاری و عشق خسته نمی‌شوم
از صبح مهمان‌ها در آمد و شد و من میزبان این گروه گروه مهمان
یادت هست؛ سفر چلک. آمدم که دوباره خیلی زود برگردم. این معنای واقعی زندگی است
ما هیچی نمی‌دانیم
چی فکر می‌کردم، چی شد
دیدی چه ساده دیگران را قضاوت می‌کنیم. حکم می‌دیم و اجرا می‌کنیم؟ در جهانی که ما از هیچ چیز آگاه نیستیم. حتی از حقیقت خود و این سفر مجهول. چه جای داوری مردم
نمی‌خواستم خانواده‌ام این‌گونه با هم باشند


۱۳۸۶ دی ۱۱, سه‌شنبه

happy new year

از هر چه بگذریم، سخن عید خوش‌تر است. مهم نیست چه عیدی باشه. همه روزها می‌تونه عید باشه
فقط عیدی که در تقویم قرمز مشخص شده رسمیتی داره که باقی روزها نداره. عید یعنی همین
جشن و سرور در هر لحظه
چه بهتر که این جشن و سرور جمعی باشه. مثل دعای گروهی بیشتر جواب می‌ده
حالا که انقدر انرژی عید، جشن و سرور در زمین هست با هم دعا کنیم
با آرزوی سالی سراسر لبریز از عشق. هر نوع هر مدل که باشه

بودنش از نبودنش بهتره
برای اون‌وره آبی‌ها، سالی سراسر" یورو" مارک" فرانک" یا دلار. تومان‌ش هم جهنم برای ما

سالی سبز، پر آرامش، زیبا ، جاری روان و پر نشاط و سراسر رنگین کمونی
ولی مانا

با آرزوی سیصد و شصت و چند روز عید
سال نو میلادی مبارک

مامان


چند روز اول وحشتزده بودم. از خودم و تمام احساسات منفی که این مدت در وجودم از رفتن پریا گردآورده بودم
گاهی زیرکانه باورها یا بهتره بگم همه ایمانم به زیر سوال می‌رفت
منه بیچاره قلمبه شده بود و زار می‌زد. یعنی همه باورهای « من» خطا بود؟
این خدا فقط از راه حال گیری بهت خودش نشون می‌ده؟ چرا بین این همه آدم «من» باید دچار بشم؟
من‌که انقدر خوبم و تو رو دوست دارم؟ «منی» که همه جا فقط تو رو می‌بینم و الی آخر
به عبارتی دنبال بیمه نامه عشق می‌گشتم
به دو شب نکشید که دوباره باورش کردم. چون یادم اومد شبی که من از همه جا بی‌خبر تو خونه نشسته بودم او بین زمین و هوا از چهار طبقه پریا رو گرفته بود
کافی بود دوباره باورش کنم
روزها جسور و مقتدر می‌تاختم. شب وقت خواب مادر بیچاره ازم سر در می‌آورد و وحشتزده کنج اتاق خلوت و تاریکی اشک می‌ریخت و می‌لرزید
فاصله‌ای به نازکی یک مو
شک و ایمان
من اصلا برای ابراهیمی زیستن آفریده نشدم. خداوندا باورم کن
همه فکر می‌کنن شوکه‌ام که چیزی نمی‌گم. ولی واقعا چیزی برای گفتن به لب نداشتم و مات و مسخ انتظار بودم

شاکی


قدیم‌تر هم همین‌طور بودم و چه عجب که باور داشتم عوض شده‌ام. یادمه قدیما بازار ناله نوله‌ام داغ بود و از خودخواهی مفرط رنج می‌بردم در جواب اعتراضات اطرافیان می‌گفتم: دارم که دارم
مگه فقط من دارم؟ همه سالم هستند و این هنر نیست که من سالم و مشکلی ندارم پس سهم دیگری ندارم
تا تجربة تصادف و مرگ
بعد از دوسال همزیستی مسالمت آمیز با بستر بیماری. معنی حرف‌های اطرافیان را فهمیدم
سلامتی موهبتی است که گاه هست و گاه نیست
چند پست پایین تر دوباره ناشکری کردم. هزاربار ناشکری کردم، زیر لب
تا در راهروی بیمارستان و پشت اتاق عمل. به یاد آوردم فراموش کردم، از مرگ جستم
پریا بعد از چهار طبقه از مرگ جست و من هنوز هستم و مادر دخترم هستم و دخترم، دختر من
هزاربار در دلم قسم یاد کردم، دیگه ناله نمی‌کنم
دیگه عشق نمی‌خوام. من اصلا غلط کردم هر چه نق زدم. همه چیز خوب و جور بود و من مثل همیشه در اوج ناله نوله
حالا چی فکر می‌کنی؟ یعنی ادب شدم؟
یواشکی در گوشت بگم که، فهمیدم انقدر عشق‌های تلمبار شده در وجود دارم که نمی‌دونم چطور بارش را تحمل کنم
انسان همینه. موجودی در هر شرایط شاکی

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...