۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

تحریم سیاسی

می‌دونم چمه. اما نمی‌خوام خیلی حالیم بشه چمه؟
یعنی همین‌که حالم‌رو گرفته بس نیست؟
خب چه دردی‌ست؟
من باقیش رو ایگنور می‌کنم

یادش بخیر، بچگی که خیلی از دست خانم والده به تنگ می‌اومدم، آرزو می‌کردم یه جوری ریز ریز بشم که این خانم والده تا آخر عمر خودش رو نبخشه و یادش باشه که منم هستم. خب همین‌طور احمق اومدم بالا که تونستم این‌همه در خلق شاه‌کارهای بدیع بلاهت چیره دست بشم!

البته من که گفتم: توکلت علی الله. ولی خودم از حالا فهمیدم که شمشیرم رو از رو بسته‌ام تا حال خودم رو بگیرم بلکه حالی از این خدا گرفته شه

بالاخره نفخة فیه‌ من الروحی هم دلش سفر شمال و عید می‌خواد؟
منم امسال می‌شینم خونه صبح تا شب کار می‌کنم، ولی بهش اصلا حالی نمی‌دم. بلکه جوهرة خلاقش فعال بشه و به‌خاطر خودشم که شده
یه حالی به منم بده
خب پس چی؟ هی ما همه‌جا پزش رو می‌دیم. اونم کجا؟ یکیش تو همین تکنوآلرژی اینترنت. آخر با کلاسی
مثل این‌که بنز داشته باشی با مترو بری و بیای
بالاخره باید یه دوری باهاش تو جادة صفا سی‌تیه سبز عشق زد یا نه؟

۱۳۸۶ اسفند ۲۲, چهارشنبه

پیشنهاد ازدواج

خانم محترم؛سلام من شاهین هستم دوست دارم باهاتون آشنا بشم هدف من از آشنایی
ازدواج هست؛من لیسانس مدیریت؛کارمندرسمی19 سال سابقه؛هستم متولد1341 اگه تمایل داشتید پیام بگذارید خوشحال می شوم؛
قصددارم با دختر کم سن وسالتر ازدواج کنم.ممنون



واقعا که
خدا شما اولاد بانو لیلیت رو جمیعا از دم گشت شفا بده
یه اس‌ام‌اس بود که می‌گفت: دختری هستم بیست ساله. متمول، زیبا، دانشجو، با کلاس، خوش هیکل، خوش پوش که قصد ازدواج با کسی رو ندارم
فقط خواستم بگم دلت بسوزه



اینم ترسیده لال از دنیا بره
بچگی یادش بخیر زنگ خونه مردم رو می‌زدیم و در می‌رفتیم. ما همچنان که می‌دویدیم هنوز صدای زن صاحب‌خونه می‌اومد که داشت فحش می‌داد
ببین من‌که لال می‌شم و چیزی نمی‌گم. بعضی نمی‌ذارن
من اگه کسی رو بخوام، جایی پیغام نمی‌ذارم. می‌رم یقه‌اش رو می‌گیرم
منتظر اجازه اونم نمی‌شینم. این دنیا هر چقدر حقه اونه. مال منم هست

۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سه‌شنبه

موسیقی زیر زمینی




در روزگار جوانی، چنان‌که افتد و دانی. ما یه حکیم‌افلاطونی داشتیم به‌نام قاطبه. این حکیم بزرگوار گاه بیاناتی می‌فرمود که دیگه الان باید با آب طلا نوشت
مثلا بنا به فرمول ایشان برای خوانندگی، آقا اصلا مهم نیست صدات خوب نیست.
با میکسر و اکو و ادیت و کوفت و زهر مار برات درستش می‌کنم
از چندتا چیز غافل نمون
اولی انگشته.



باید صبح تا شب این انگشتان مبارک را تمرین بدی گاه برای افه اومدن و گاه به حوالت دادن
قلم بعد چشم و ابرو است گاهی چپ گاهی راست. بده بالا. بیا پایین
حالا اون‌ور .... به تمام جهات اربعه

ولی آقا از این انگشت غافل مباش







قدم بعدی مد هپلی‌ست.
هرچی چرک و کثیف تر زیرزمینی تر.
بالاخره باید یه شباهتی به موجودات زیرزمینی داشته باشی؟
موهات و ژولی وولی کن و یادت نره همیشه شلوارت در حال افتادن از پات باشه تا نیمه از زیر پیراهن یا زیر شلواریت رو همه ببینن

چی فکر کردی؟
این شهرام شب‌پره. چهارتا خط شعر و داره چهل ساله به چهل مدل تحویل مردم می‌ده هنوز خیلی‌ها نفهمیدن. کی به کیه؟
هرکی هر کیه
تا می‌تونی تو شعرات فحش بده و نفرین کن و سینه بکوب
تونستی از درآوردن چشماش و رفتن زیر ماشین هم غافل نشو
سعی کن یه جوری بخونی که کسی نفهمه چی می‌گی. این‌طوری شیک تری
قیافه طلبکاری یادت نره
ناراضی و
فرار مغزها و صدای امریکا


عید اومد و ما لختیم

چه قیامتیه تو شهر! همه هول عید دارن
داشتم آخر شبی تقویم رو نگاه می‌کردم، دیدم هفتة دیگه عیده و من اصلا خبر نداشتم. امسال یه جورایی حالم خوش نیست. البته تنهایی که برنامه همیشه است. اما دخترها می‌رن سفر و من دوست ندارم عید رو تنهایی نوشهر باشم
در نتیجه چشمم چارتا می‌خوام تنها بمونم خونه. تا ببینم این دل خدا خنک می‌شه ؟
واقعا از خودت خجالت نمی‌کشی عید و اومد و ما لختیم؟
هر سال عید می‌گم، خب حکمتی بوده ولی داره به دقیقه نود می‌رسه و من حکمت دونم دراومد.
تو حکمتات تموم نشد؟
مردم شلوغ، پلوغ. برو، بیا و من همچنان مات جونه‌های نسترن و یاس‌های توی بالکنی‌ام که بهشون دل دادم و باور کردم این آخر بهشت خداست
البته تا وقتی اینجام. نوشهر که نه
اما ما دنیا رو هم همین‌طوری ریز ریزه قبول کردیم و عادت کردیم هر روز از یک پنجره، یک مسیر شاهدش باشیم و ازش سهم ببریم

حکمت روح

راستش دروغ چرا؟ روزی چند نوبت قبل از غذا و قبل از خواب وارد مدیریت می‌شم. صفحة سفید هم باز می‌کنم، اما نمی‌آد
خب بالاخره هستی هم نظم خودش رو داره و پارتی بردار نیست. درسته من قهوة سیاه تنهایی نیمة شب رو با جبرئیل می‌خورم. اما داستان باید سر وقتش و خودش بیاد و تو حاضر و هوشیار باشی برای این‌که بگیریش
اون که رسول گرامی اسلام بود نشد سر خود وعده بگیره
بذار اصلا از این شروع کنم
یهود برای پوز زنی می‌رن خدمت رسول و از ایشان حکمت روح را سوال می‌کنند
نبی‌اکرم هم می‌فرمایند: برید فردا بایید
فردا چیه قربونت؟
وقتی این سیستم بخواد حالت رو بگیره با طول و عرض جغرافیای فن و مهارت‌های خودش می‌گیره که حال کنی، حال
یک، دو، ده، پانزدة الی بیا تا روز چهلم که دیگه حسابی همه چیز سه شده بود و یهود برای خاتم‌النبیین دست گرفته بودن ، ندا آمد
چیه؟ خیلی جو گیر شدی که ما دم دست تو ایستادیم. یا فکر کردی این‌ها رو در تنهایی فکر می‌کنی و می‌فهمی؟
نکنه یادت رفته وحی رو ما هر وقت دل ما خواست ما می‌فرستیم
تازه برو بگو این فضولی‌ها به شماها که هیچی. به من پیغمبر هم نیومده که از دو چیز سوال کنم. روح و قیامت
القصه این‌که، باید یه فیزیوتراپ ماهر بیاد منو از این آتروپی مغزی نجات بده
حالا من هی می‌گم بی‌عشق فطیره، کو گوش شنوایی که باور کنه و از سر جوانمردی آستین همت بالا بزن و نفس گرمش و به عرش برسونه و بگه : یا حق؛ بشنو حرف این آبجی ما رو
بلکه خدا معجزه کنه

۱۳۸۶ اسفند ۱۹, یکشنبه

@ دورت بگردم


چی‌می‌شه که ما نمی‌تونم آدم خوبة داستان باشیم. در حالی‌که می‌دونیم نیستیم
نمونه‌اش همین جهان مجازی. اینجا همه بالای لیسانس و همه مجردن
همه فهیم و متمولند. از ماه اومدن و خاکش‌ون از یه جنس دیگه‌است. هیچ‌کس اهل دروغ نیست و همه از ریا بیزارن و دنبال یه نفر صادق می‌گردن
همه تشنة عشق و بی‌قرار یافتن معشوق‌اند
این‌همه و هزاران همه دیگه که من هنوز یادش نگرفتم مجموع انسان‌هایی را تشکیل داده که در دهکدة جهانی پشت نقاب منتظرن
ولی منتظر کی یا چی؟
ما خودمون به بدی‌ها‌مون آگاهیم. به نقص‌ها یا کاستی‌هایی که شاید فقط در خواب ببینیم
یاد فیلم شوخی بخیر.
پسر فیلم باید سی رو رد کرده باشه و یک‌دل نه صددل به دختر همسای‌ای داده که از خودشون بیچاره‌ترن. بعد به رفیقش می‌گه: می‌دونی اگه فاطی رو به من بدن چی می‌شه؟ می‌رم درس می‌خون، دکتر می‌شم و الی آخر
لابد بعد از یافتن لبتکان اینترنتی این‌ها هم قراره همه یکباره متحول بشن؟
نمی‌دونم والله ما که اینجا از آدم دوپاش عاجزیم وای به بی‌پای اینترنتی

۱۳۸۶ اسفند ۱۶, پنجشنبه

گمنامی عشق

از کی تا حالا دکتر قمشه‌ای داشتند در دانشگاه پزشکی کرمانشاه از عشق می‌گفتند که چطور خلاقیت می‌آره
آدم و جوون نگه‌می‌داره و خلاصه که همه آدم عاشق رو دوست دارن
ولی من اگه بگم. چون دکتر بسم‌الله خان نیستم حتما باید یکی یه گیری بهش بده
بابا. چرا شماها توجه نمی‌کنید؟
اونی که جناب دکتر می‌فرمایند، تئوری همین واویلایی‌ست که من اینجا دارم و چون عملی شده
به بعضی خوش نمی‌اد و به‌قول اکرم خاله، دوره آخره زمون شده خاله. عیب نیست انقدر عشق عشق می‌کنی؟ یه چی آخر دنبالت می‌گن
گفتم: خاله پاشو سحری بخور. ما دیگه باید دنبال کفش‌ها و چمدان تنهایی بگردیم. شما هنوز نگران آخرشی؟
آخر چی خاله؟
چشم هم بذاری اینم رفته و من رفتم و ماجرا رفته
ولی خداوندگار عالمیانا. ایزد پاکانا نمی‌شه از سر لطف یه نظر مرحمتی به شخص بنده الطفات کنی؟
ببین تو که نبودی بشنوی امشب دکتر الهی چی‌ها که از عشق نگفت. مثل همونا که من می‌گم و تو فکر می‌کنی خل بازیه
تازه شاهدشم مولانا بود
حالا گناه من چیه که مشهور نیستم؟

واژگان هدفمند

صبح اولین نامه‌ای که باز کردم زد تو خاله حالم و تا آخر شب منو با خودش برد
یعنی چشمم چارتا دندم نرم تا یاد بگیرم،
صبر کن بذار اول اینو بگم: یکی از سخنان گوهر بار و جواهر نشان مرحوم پدر همیشه این بود
وکلا حرف مفت زیاد می‌زنن. اما، مفتی حرف نمی‌زنن
حالا منم که این‌جا آجان مفت دیدم فکر می‌کنم باید خودم رو دار بزنم. در نتیجه انقدر حرف می‌زنم که، یکی مثل این پادشاه هخامنشی امروز بیاد و صرفا حالم رو بگیره
اول که فکر کردم اینا تست کنکوره؛ یا کنجکاوی؟
گفته بود می‌خوام بدونم این‌هایی که می‌نویسی پشتش چه هدفی داری؟
( هدف؟! آقا من فقط بی‌گناهم سیاسیش نکن)
وقتی مردم زیر ستم و و .... خلاصه که طرف حسابی توپش پر بود و از قضا اول صبحی چشمش به نوشته‌های من افتاده بود. خدا رو شکر دم دستش نبودم. وگرنه مفصل کتکم می‌زد. غلط نکنم منو با نماینده سازمان ملل یا شورای امنیت عوضی گرفته بود
می‌خواست بدونه قراره من با نوشتن چه خدمتی به بشریت بکنم؟
که البته خودشان از پیش تشخیص داده بودن . من یکی از این روشنفکر الکی‌هام که دارم پشت این‌ها افه می‌آم و دیناری بارم نیست
و عجبا که بی‌معجز هم نبود و فهمیده بود، تنها درد من نبوده عشقه که پشت واژگان انسان خدایی پنهان کردم
وای جونت بالا بیاد نفسم و بند آوردی. من که خودم از اول تا آخر فقط همین ساز و می‌زنم. تو چطور این‌قدر سخت کشف کردی
که حالا از خستگی بیای منو دعوا کنی


۱۳۸۶ اسفند ۱۵, چهارشنبه

ساعت عاشقی

وقت غروب اگه بیرون باشم و خیلی خوش شانس. یا اول اتوبان صدر هستم. یا اول همت به سمت غرب
اولی آمدن شب و دومی رفتن خورشید
امشب از اون شبای خوش شانسیم بود که حسابی حال داد وهمون وقتی که غروب تنگ گلوی آسمان و منو گرفته اول اتوبان صدر بودم
کلی چیزهای مهم پیدا کردم
اولیش رنگ خط افق بود که از جنس ارغوانیه کودکی می‌زد
اون‌جا بود که فهمیدم، رنگ‌هایی هست که ما فقط از چشم کودکی می‌تونیم ببینیم
منو و غروب کودکی که عطری بین موز و آناناس داشت به رنگ صورتی
شاید برای همین خیلی شاد نیستم. من رنگ‌ها و طرح‌های زیبای زندگی را گم کردم
من آوای سرود کودکی را از یاد بردم
که شکل مخمل داشت ولی مثل شیشه بود
می‌گم
شما حالا مطمئن مطمئنی این ساعت تنهایی من به سر نرسیده؟
می‌شه لطفا به تقویم الهی یک نگاه کنی؟

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

صیاد رفته باشد

امروز هیچ حال خوبی ندارم. یه جور وحشتزدگی بی‌ یا با ربط
من اینجا زیاد حرف می‌زنم. اما فقط از خودم می‌گم. به دیگران کار ندارم که دیگران و هستی هم کارم نداشته باشند. درواقع باور من می‌گه: ما حق قضاوت دیگری را نداریم. چون، حتی خودمون رو نمی‌شناسیم
در مسیر آزادگی و شادی در هستی
بدون وابستگی به بیرون از خود یا بت پرستی معروف
گاهی بت عشق است و گاه مقام. گاه شهوت است و گاه خود بهشت.
مادر، اولاد، برادر، عشق ... چمی‌دونم. هر آنچه که ما رو به جهنم رنج می‌بره

حالا منم و این نقطه ضعف. که داره شکل شیر گاو پلنگ می‌شه
همین‌طوری با نقاط ضعف صیدمون می‌کنه. نزدیک‌تر از خودت و تعلقات خاطرت چیزی هم سراغ داری؟

ای اهل ایمان خدا شما را به چیزی از صید می‌آزماید که در دسترس شما و تیرهای شما آیند
سورة مائده آیه 94
مردم از آیات دوری می‌کنند چون نه باور و نه جرات باور ساده گویی هایش را دارند. به‌قدری ساده که از سادگی شک به ابطالش می‌برند
می‌گه: آمو؛ نقطه ضعفت ریشه رنج‌های تو است

بودا گفت: رنج هست چون تعلق خاطر وجود داره
اما، این رو بودا گفت که هم شیک و هم خارجی است. اون رو الله می‌گه که از قرار زورکی است

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

مشی و مشیانه



الله و اکبر پناه می‌برم به خدا. من‌که از اولم می‌دونستم مو لای درز برنامه خالق نمی‌ره و چی شد این عشق رفت کنار اتوپیا و به زبون خودی مدینة فاضله‌ای شد بیخ دیوار دل که همه با حسرتش روزگار را به‌سر می‌کنیم و در فراق عشق می‌سوزیم
فکر کن ، کی فکر می‌کرد من عمرم را در پی یافتن ریواس حرام کرده باشم؟
یا حتی تو که حرام نکردی و عشق را در بر گرفتی و دلت خوش عاشقی. یه آدم و حوا تحویلمون دادن نفهمیم کی بودیم چی شدیم چی قراره بشیم. لابد خورش ریواس؟ گیج نزن ه الان می‌گم ماجرا چیه

گیومرت نخستین بشررا اهوره مزدا بیافرید. اودرمدت سی سال تنها درکوهساران بسربرد ودرهنگام مرگ از صلب اونطفه ای خارج شده بواسطه اشعه خورشید تصفیه گردید ودرجوف خاک محفوظ بماند .
پس از چهل سال ازآن نطفه گیاهی به شکل دو شاخه ریواس به هم پیچیده درمهرماه ومهرروز(هنگام جشن مهرگان) اززمین بروییدند.
پس از آن ازشکل نباتی به صورت دوانسان تبدیل شدند که درقامت وچهره شبیه به همدیگربودندیکی نرموسوم به مشیه ودیگری موسوم به مشیانه.

پنجاه سال آن دوباهم ازدواج نمودند وبعد ازنه ماه ازانان یک جفت نروماده پا به عرصه وجود نهادند.ازاین جفت هفت جفت پسرودخترمتولدشد.
یکی ازان هفت جفت موسوم بوده به سیامک وزنش موسوم نساک(وساک)ازانهایک جفت متولد شدوموسوم به فرواک وفراواکین.
ازآنها پانزده جفت به وجودآمدکه کلیه زاده های مختلف هفت کشور ازپشت آنها است .
یکی ازپنجاه جفت هوشنگ وزنش گوزک نام داشتند وایرانیان ازپشت انان می باشند)

آخر بی‌آبرویی. تازه دل‌خوش کردیم از نسل آریاییم و چه بسا از آسمان هم آمده باشیم. باید از پشت اولادی باشیم که حتی افت کلاس باشه نام پدر جد را گفتن
ما همین‌که کسی ازمون خورش ریواس درست نمی‌کنه باید کلاه به آسمان بندازیم. دیگه گوربابای درک باقی ماجرا و عشق افسانه‌ای


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...