۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه

منه منه منه من

بذار از اولش بگم
اولش یعنی این منه من؛ خودخواه‌ترین موجود روی زمین بود که تا حالا شناختم
از بچگی روی خط شانس به‌دنیا اومده بودم و چیزی نبود که آرزو کنم و نشه. این به‌قدری لوسم کرده بود که تحمل جواب نه از هیچ‌کس نداشتم و به‌خاطرش دنیا رو به آتیش می‌کشیدم و یا کافی بود بین صحبت‌های اهل بیت بشنوم " ت" تا با سرعت هر چه تمام تر وارد من بشم و باور کنم، گفت تلخ! پس حتما دارن از من می‌گن و برای منه من نقشه می‌کشن
فکر کن، همه چیز دنیا به من ختم می‌شد و هیچ‌کس کاری نداشت جز تفکر راجع به من که چطور حالم رو بگیرن. «حتی از یادآوریش دگرگون می‌شم» و الی آخر
ساده‌ترینش ازدواج احمقانه‌ام بود. جناب ابوی که به دیار باقی شتافته بود. خانم والده هم که خودش را ریز ریز کرد که نه و منکه مرغ یه پا داره
فکر می‌کردم، اینها می‌دونن قراره با این خوشبخت بشم و از حسودی نمی‌ذارن یا دلشون نمی‌خواد که من اصلا خوشبخت باشم
یه روزهم اومدم خونه و با کمال پررویی گفتم: ازدواج کردم
دیگه از همین‌جا باقیش رو بخون تا بعد از متارکه که تصمیم گرفتم، هویت مستقلی برای خودم بسازم و از آنجایی که ساختمان بخش اعظم ژنم رو تشکیل می‌داد، رفتم دنبال ویلا سازی در شمال
اون‌جا هم کارم گرفت و منم روز بروز ورمش بیشتر شد. معماری داشتم به اسم جلیل که هنوز هم می‌گم، کپی کلاه قرمزی بود. ولی در کارش استادی قابل
من دائم نعره می‌کشیدم" جلیییییییییییییییییییییییل " چرا اینجا کجه؟ چرا راسته. بی اونکه لحظه‌‍ای به تیمی فکر کنم که تحت نظر جلیل کار می‌کرد و با نعره‌های من اعتبار جیلی بدبخت هم به زیر سوال رفته بود و کسی به حرفش گوش نمی‌کرد
تا
تا تصادفم
جلیل از اهالی نور بود و فقط به خاطر من حاضر شد به محدودة نوشهر بیاد که همه‌جا باند بازیست و او پی هرچه باند بود به تن مالیده بود. پس وقتی من کار نداشتم، جلیل و تیم کاریش نوشهر کاری نباید داشته باشن، ولی داشتن. کاری الهی
جلیل اگر صبح تا شب نقشه می‌‌کشید و سینه می‌کوبید هم باز نمی‌تونست شاهد چنین حادثه‌ای باشه. مگر خواستی در کائنات محقق شده باشه
تصادفی که سال‌ها پیش در رویا دیده بودم، ولی به خاطر تفاوت ماشین‌ها با واقعیت زمانی که رویا به حقیقت یپوست، باورم نمی‌شد این تحفه مال خودم باشه
بیا پایین تا باقیش رو بگم

جلیل و من



اینجا دعوا کردم، حالا بماند حق داشتم یا نه. با خشم تمام در حالی زدم به جاده که قرار به رفتن نداشتم
فکر کن از اینجا تا نوشهر سالم بری، در فاصلة دو کیلومتری خونه‌ام، یک احمق خودخواه دیگه از چرت بعد از افطار پدر استفاده می‌کنه و تریلی با اون عظمت و بی گواهینامه دو در می‌کنه.
هنوز از محلش دور نشده بود که زد و داغونم کرد. اما چی باید به کجا بچسبه تا جلیل و تیمش همون موقع از نوشهر به نور در حال حرکت باشن و شاهد صحنة تصادف من
حالا کی منو از تو ماشین درآورد؟
جلیل
تا همین حالا لحظه‌ای نتونستم صدای جلیل رو که سعی داشت منو یه جوری از توی ماشین دربیاره که کمتر اذیت بشم
را فراموش کنم
خدایا پناه می‌برم از جهل و خودخواهیم به تو
البته موضوع به همین‌جا ختم نشد ولی خودم هم از تکرار این‌ها لذتی نمی‌برم که از خودخواهی‌هایم در حد نفرتم حرف بزنم
بارها ازم می‌پرسند: چی حاضری بدی تا اون تصادف از زندگیت حذف بشه؟
و من همیشه می‌گم: هیچ چی
این تولد دوباره و موهبتی بود که هنوز بعد از یازده سال کاملا معنا نشده. چطور بخوام برگردم به تلخ خودخواهی که با این‌همه هنوز بهم می‌گن، خیلی خودخواهی



۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

ادیب الادبا

بعضی چیزها هست که برای اون‌ها ساخته نشدم. مثلا شهرت یا موفقیت که آزادیم رو می‌گیره و به‌جاش تکبر می‌ده
می‌آییم تا حرف‌ ناگفتنی را اگر داشته باشیم، بگیم. گو اینکه در این عصر حرفی ناگفته نمانده . ولی حرف‌هایی هست که گفته شده و در زمان حل و تغییر پیدا کرده

اگر روزی می‌گفتند کتابی بنویس، یخ می‌کردم از حال می‌رفت و خودم را گم می‌کردم. ذره ذره کار را به دستم دادن، منم مثل بچه ادم دنبالش رفتم و فکر نکردم بابت چهار خط آدم شدم

ه تمام آگاهی در کیهان شناور‌ست و کافی‌ست، دریافتش را بطور ذاتی یا غیر ذاتی بلد بشی.
متاسفانه در این دیار حتی روشنفکران با سواد هم در انزوای تاریک خود گیر افتادن
در ردة هنرمندان که، همه مغرور و از دماغ فیل یکباره افتادن. کافی‌ست یک جفت هنری زیر یک سقف زندگی کنند، شک نکن اتاق‌ها شون جداست. چون حتی هم رو قبول ندارن
زمانی با یک جفتش دوست بودم. دیدم وای اینها با هم اینطورن، وای به حال بیگانة غیر به نام من
در گروه متفکرین و ادبا که نگم قیامته
دیگه کم مونده بگن، شامل وحی‌اند و شب‌ها با جیرئیل سر بند بلال که نه شیک نیست، چای قند پهلوی کمر باریک سنتی می‌خورند
اگر قراره کسی بنویسه، یعنی یک خدمتگذار مردم. یک حامل پیام. به عبارتی جارچی
همین نه بیشتر که شایستة تکبری چنان عظیم باشه و گمان کنه چیزی بیش از دیگران بارش هست و باید به دیگران سروری کنه. قلم موهبتی است که خداوند بارها به آن قسم خورده و متعلق به من یا شما نیست
تمام این برج‌های سر به فلک رفته را ببین. همه در پی آرزوهای انسانی قد کشیده
این مردم هستن، نفس می‌کشن و آرزومندن. امثال شما یا دیگران منتی به کسی ندارن. این مردم باید از سواد شما استفاده کنند و این مردم هستن که از شما حمایت یا طردت خواهند کرد
شاه بی‌ملت به چه کسی حکمرانی می‌کنه؟
من اینجا حرف زیاد می‌زنم، اما انگشتم فقط خودم را نشانه می‌گیره. در غیر این صورت، انگشتی که تو را نشانه رفته، چهارتای دیگه‌اش به سمت خودم خواهد بود.
تا من ناقصم، چه جای نقد دیگرانی که حتی نمی‌شناسم؟
جناب مشهور والا مقام بزرگ خیلی گنده. شما برای این جماعت باید حرف بزنی، این جماعت باید تو رو حمایت کنه
پشت پرده و پستو و من، باید همیشه با خودت تنها بمونی، هرجا که می‌خواد باشه
من نقل قول نمی‌کنم، دوست داشتی مثل یک ادیب خودت توضیح می‌دی. شرمندة اون منتم
که من عاشق هر چی منم

اندرونی

واقعا ما تا خود قیامت هم هیچی نمی‌شیم
تعطیلات با و بی مناسبت به دلایل شخصی یا خانوادگی و حتی قومی به سادگی این مملکت را می‌خواباند و مردم از همه راضی تر
خستة خستة خسته‌ام از این همه تنهایی
از این همه کج فهمی که همه عمر مرا به ورطة تنهایی کشیده.
قبل از رای و نظرات شیوخ متعدد که منو اینجا بازبینی می‌کنند و تلخ جدیدی تحویلم می‌دن اول بگم« آقا ایراد از منه» همینو حالا باقی ماجرا
در راستای اولاد ذکور آدم از تحصیل‌کردة والا مقام تا بیسواد بی‌شعور، یکی هستند و باید تا ابد تنها بمانم
سواد شعور نمی‌آره و پول معرفت. به چه زبان حالی خدا کنم که عامو من به طریقة خفنی تنها موندم
یا همه شیخن می‌خوان به راه راست هدایتت کنن، کوچه بغلی
یا مدرسن، می‌خوان "من‌"شون رو از تو سیراب کنن
یا متاهل، می‌خوان تو رو اسباب شیطنت‌های پنهانی کنن
یا مجرد و جوانن، می‌خوان سن بالا رو تجربه کنن
یا پیرن و در حسرت بازسازی جوانی
خلاصه تو به هر مناسبت دست دوستی به سمتشون دراز کنی، باید برش گردونی و اون یکی دستت رو سفت بچسبی
بانوان گرام هم که، چشم دیدن سایه خودشون رو ندارن چه به یه زن دیگه که از بچگی به دلیل لوسی و ضر ضر زیادی دوستشون نداشتم و حالا هم که به دلیل کشف خطراتی که در پشت این ظاهر حیوونی خفته ، حاضر به رفاقت با این قماش نبودم
همه زیر آب زن و خودخواه و کافی‌ست بین دو دوست چندین هزار ساله یک مرد قرار بگیره. همه چیز فراموش می‌شه و دوستی تمام
متاهل‌ها؛ به فکر مد روز و پرده و ماشین آخرین مدل و زدن پوز اهل بیت
مجردها هم همیشه از یکی از اولاد ذکور رکب خورده و با خشم تمام در حال فروپاشی‌ست یا منتظره
این انتظار از نوع بسیار خطرناکی‌ست که به تو می‌گه، اگر چیزی داری هفت سوراخ قایم کن که با یک شکارچی طرح دوستی ریختی
خلاصه که این بانوان گرام از اولاد ذکور هم خطرناک تر هستن
با اون‌ها تکلیف خیلی زود معلوم می‌شه و تو می‌ری دنبال کارت
اما با بانوان هرگز تکلیفت پیدا نیست که قراره چه وقت از ریشه تو رو بخشکونن
که البته یادمان باشد من هم از همان دسته زن‌های خطرناکم
خطر من آن‌جایی‌ست که فقط عاشق بازی با دم شیر هستم
خلاصه که ببین ما بانوان گرام کی‌ هستیم که عاشق انواع یوزپلنگ درنده یا موش کور زیرزمینی به اسم مرد می‌شیم

۱۳۸۷ خرداد ۱۳, دوشنبه

افسنه آه


وقتی دور می‌شدم، چیزی برایم اهمیت نداشت، مگر شوق بازگشتی آشنا. نمی‌دونم با چقدر سرعت از منم دور می‌شدم؟
اما با اینکه می‌دونستم باقی ماجرا اون پایین افتاده، هیچ تمایلی نه به بازگشت داشتم و نه حتی برام مهم بود که بفهمم چی به‌سرش اومده در واقع در اون لحظه، من نبود، تن نبود؛ ولی بودم
پر از شوق رسیدن و رجوع به تعریفی آشنا.
چیزی شبیه به
هفت سالگی که دست و دلم می‌لرزید و همه وحشت از شروعی تازه و دوری از امنیت بود. کلاس اول.
یادش بخیر بانو دیده‌بان مدیرة مجموعه فرهنگی پارت « طیبه دیده‌‌بان» کنار تالار رودکی
وقتی زنگ رفتن خورد به چیزی فکر نمی‌کردم جز اینکه خودم رو بندازم به آغوش مادر
اون شب هم همین حس بود. وقته بازگشت شده بود ذهن که دست و پا می‌زد تیر آخر را بالا فرستاد، دخترها
همون کنار عین مادر مرده‌ها نگاهم می‌کردن. می‌دونستم چه نسبتی با من داشتن. اما، خب که چی؟ اون‌هام برای راه خودشون اومده بودن
و من در لامکان و لازمان پر شتاب می‌رفتم و ذهن از نا رفته بود
بعد از ................... کلی هیچیه محض چیزی را به خاطر آوردم
وقتی در سورة حدید می‌خوندم که بر دست خواهید زد و بر فراموشی پشیمان، زمانی می‌خواهید برای بازگشت و جبران
نمی‌تونستم خیلی درک کنم. فکر می‌کردم می‌فهمم، اما نفهمیده بودم
یادم افتاد اصلا برای یه کار دیگه رفته بودم و تنها تجربه‌ای که حادث نشد؛ همان کار بود و من در فراموشی آن خود را از یاد برده بودم
آهی از نمی‌دونم کجا تا به کجا کشیدم که در عمیق ترین لحظه‌اش با سرعتی سرسام‌آور برگشتم
همیشه جای آهم می‌سوزه. یه جایی روی جناغ که نمی‌ذاره از یاد ببرم برای چی برگشتم.
حالا حاضرم از دنیا ببرُم ولی دوباره با جریان خاموش به اقیانوس نریزم

تلخ و شیرین




نمی‌دونم با این‌همه چشم پاک و شسته چرا همه به تلخی من پی می‌برند!؟
من‌که هر دقیقه عاشقم، پس چرا هنوز تلخم؟
چشم پاک و شسته باید زیبایی‌های روح الهی مرا هم می‌دید، یا نه؟ اصلا نبود؟
والله ما در تفرش نوعی بادام داریم به اسم« بادام تلخ » خب دیگه این تلخی گاهی نژادی هم می‌شه و از قرار من‌ هم از این ژن بی بهره نموندم
به خدا نمی‌دونم چرا انقدر همه تلخم می‌بینند. دیگه داره اشکم در می‌آد این‌همه خودم رو ریز ریز کردم که بگم زندگی همانی‌ست که فکر می‌کنیم، پس بیا فکرها رو ساده و زیباتر کنیم. باز می‌شنوم تلخم
اینم حکایت لحظة مرگه. چی فکر می‌کردیم چی شد
یهو به خودت می‌آی می‌بینی همه مسیر رو اشتباه رفتی و همیشه فکر کردی خیلی شیرینی. در حالیکه بسیار تلخ بودی و دیگه زمانی برای تجربة حقیقی طعم شیرین دنیا نمونده
دفعه پیش فکر می‌کردم خیلی شیک دارم می‌رم جنگل. باورم نمی‌شد، قراره به‌زودی بمیرم
با این حساب دارم چار چنگولی و فشرده ادای زندگی رو در می‌آرم و فکر می‌کنم، اوه بلیتم برده و چه خوشم
ولی از قرار اینطور که مردم می‌گن ناخوشم
نشنیدی: مردی الان داغی حالیت نیست
ای خدا یک فقره عشق برسون بلکه در سکراتش پوستم کلفت بشه و انقدر زود دلنازکی نکنم
نمی‌شه؟
منو ببین. ببین چقده گناه دارم
فردای قیامت، یقه شما رو حتما می‌گیرم

دوغ لیلی

شنیدی؟ بالا رفتیم، ماست بود. پایین اومدیم، دوغ بود
همین‌جوری از زندگی و واقعیاتش دور شدیم و فکر هم نکردیم که آخه، اگه قراره ماست جایی بمونه، پایینه نه بالا
مثل اسطورة مقدس، یکی بود؛ یکی نبود
به‌قول گلی اگه یکی بوده، پس دیگه اون یکی که نبوده، کی بوده؟
کسی که نیست، نیست. خبرش چیه؟
ما قصه‌ می‌بافیم و با آنها زندگی می‌کنیم و می‌شه دنیا و آدم‌هاش. یارو تو عوالم خودش داره ملق می‌زنه، من فکر می‌کنم، تو کار منه
طرف اصلا خبر نداره من وجود دارم، من گمان دارم بی من می‌میره و الی آخر و بعد که هیچ کدوم اونی که فکر می‌کردم نبوده و زود بالاش می‌نویسم؛ ای داد بیداد. اینم از شانس من
نه. بگو اینم از تصورات غلط من
از اول قرار بود با تجسم زندگی که نه روی زمین یا بهشت خدایی کنیم. خدایی که نه. ولی آدم باشیم که از این بشر اون آدم از سرمونم زیاد بود.
اگه تکنیک‌ها یادمون مونده بود این‌همه بدبختی نبود
خدا هم به کار و زندگی خودش می‌رسید، به جای اینکه دائم به خواسته‌های ما رسیدگی کنه
خب گندش رو درآوردیم و اسمش شد زندگی؟
بیا پایین تا باقیش


کن فیکون


چند روز پیش وسط نماز مغرب انگار یهو یه چیزی یادم اومد
نه به جان مادرم، سیب زمینی پیاز نبود
یه چیز بهتر که ارزش وسط نماز رو داشته باشه
یادم افتاد من یه چیزی رو فراموش کردم که در قدیم خیلی بکارش می‌بردم. شاید باورهام متزلزل شد و یا شاید نمی‌دونم چی ولی تجسمت تنها رمز خدایی بود. من انقدر برای چیزی که می‌خواستم تجسم و رویا بافی می‌کردم که در کلاس تنبل آخر خط بودم که وقتی برای چشم به آسمان دوختن به رویا فرو رفتن داشته باشم. البته درازی قد هم مزید بر علت بود. بیا من از اصل بابت نبود همه جورة امکانات چیزی نشدم
خدا هم با تجسم همه کار می‌کنه. مثلا:
اذا ارادَ شیئا « وقتی اراده به موجودیت چیزی می‌کنم »
یقولو لهُ « می‌گم » و در آغاز کلمه بود و کلمه، خدا بود
کن فیکون « موجود باش و می‌شه» به نیستی بگب موجود باش تنها محصولش نیستی‌ست
باید یه چیزی مد نظر بوده باشه. که نه حتی برابر نظر خالق که بهش بگه : باش . نه؟
خب مام که از روح اوییم می‌تونیم از همین تکنیک استفاده کنیم
اراده، کلام، تجسم، خلق
به همین سادگی همه خلاقیت مون رو به تدریج از کودکی از دست دادیم چون یاد گرفتیم، منطقی باشیم و به رویا فرو نریم

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه

عشق عرفانی

از روز اول گفته بودم که با عشق‌الهی و عشق جمعی میانه‌ای ندارم و فکر می‌کنم قدیمی‌ها کاملا با شخصیتم آشنا هستند ولی جدیدترها هم بدانند بد نیست
بعضی آسمونی می‌آن، زمینی می‌رن
بعضی آسمونی می‌آن، نیمی آسمونی و نیمی زمینی می‌رن
بعضی آسمونی می‌آن و آسمونی هم از وسط راه میانبر را می‌گیرن و میرن
قرار نیست تمام نفوس زمین در یک خط حرکت کنند که باز مصداق دنبال گلة بز رفتنه. معلوم نیست نتیجة زندگی‌های پیشینم چه بوده؟
براساس آخرین آگاهی برای تجربه برگشتم
این‌که عرفا می‌گن عالم از عشق و برای عشق خلق شده، م قابل درک نیست و نخواهد بود
همه به نوعی درگیر عالم عشق شدن
عشق برای عبور در مسیر تکامل و عبورست. در حالی‌که جهان عشق ما را به نقطه‌ای وصل و دوباره در یک نقطه نگه‌می‌داره
عشق تنها نقطه ضعفی‌ست که حتی شمس نیاز به تجربه‌اش داشت و با مرگ عشق، مولانا را ترک کرد.
هدف نهایی شمس جاودانگی بود که در یکی از اشعار کاملا هویداست و مولانا درگیر خداوندگاری قونیه و دولت عشق
انقدر" من " داشت که هرگز زحمت رفتن دنبال شمس را به خودش نده
برای چنین موجودی بعد از کیمیا خاتون که تنها نقطه ضعف تجربه نشدة شمس بود، ماندن بیش از این امکان نداشت
مولانا با پیشکش کیمیا خاتون خواست شمس را به بند بکشه که برعکس عشق زیاده و بیمارگونة شمس باعث مرگ کیمیا شد
باید عشق را تجربه کرد و از آن عبوری سهل یا سخت داشت
دوست من وحدت وجود، معنای عشق نداره. وحدت وجود هست چه تو به آن آگاه شده باشی یا خیر
اما عشق احساسی‌ست که تو رو متحول می‌کنه و با همه امکان پذیر نیست
خدا اگر می‌تونست عشق را تجربه کنه، لزومی به
تجربه نشستن در ما نداشت و خدایی‌ش را می‌کرد
عشق بی تاچ و ماچ یعنی چی؟
مگه می‌شه با همه لاو ترکوند و برای همه به یک شکل حرف‌های شیرین گفت؟
تو رو خدا انقدر از خودتون مد درست نکنید که زیر این لوا
بیشتر حالش رو ببرید

جاودانگی


عاشقاني كه با خبر مي‌رند.........پيش معشوق چون شكر مي‌رند
از الست آب زندگي خوردند............لاجرم شيوه‌ي دگر مي‌رند
چونك در عاشقي حشر كردند......ني چو اين مردم حشر مي‌رند
از فرشته گذشته اند بلطف......دور از ايشان كه‌چون بشرمي‌رند
تو گمان مي‌بري كه شيران نيز...چون سگان از برون در مي‌رند
بدود شاه جان به استقبال.............چونكه عشاق در سفر مي‌رند
همه روشن شوند چون خورشيد.....چونك در پاي آن قمر مي‌رند
عاشقاني كه جان يكدگرند............همه در عشق همدگر مي‌رند
همه را آب عشق بر جگر است.......همه آيند و در جگر مي‌رند
همه هستند همچو دُر يتيم.................نه بر مادر و پدر مي‌رند
عاشقان جانب فلك پرند................منكران در تك سقر مي‌رند
عاشقان چشم غيب بگشایند..........باقيان جمله كورو كرمي‌رند
وانك شبها نخفته‌اند زبيم..........جمله بي‌خوف وبي‌‌خطرمي‌رند
وانك اينجا علف پرست بدند........گاو بودندو هم‌چو خر مي‌رند
وانك امروز آن نظر جستند......شاد و خندان در آن نظر مي‌رند
شاهشان بر كنار لطف نهد.....ني چنين خوار و محتضر مي‌رند
وانك اخلاق مصطفي جویند...چون ابو بكر و چون عمر مي‌رند
دور از ايشان فنا و مرگ ليك........اين به تقدير گفتم ار مي‌رند


رسیدن


نه این‌که شماها خیلی نگرانید؛ گفتم اول بگم رسیدم از نگرانی در بیاین تا بعد
خیلی خسته‌ام ولی عجب غلطی نکردم که نرفته برگشتم یا اصلا این‌که رفتم
خیلی هم جدی نیست و در این لحظه فقط یک لیوان چای تازه و دوشی خنک تا من رو به بالکنی برسونه و نماز مغرب تا دوباره از جانداران دارای شعور به حساب بیام
چه فایده؟
دارم به این نتیجه می‌رسم که دچار بیماری خود آزاری شدم و این همه راه رو می‌رم تا دوباره به خودم بگم: بهشتم بی آدم فایده نداشت و خدا هم با همه خدایی‌ش؛ این را فهمید و ما را جفت تجسم کرد و آفرید


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...