۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

دندان لق عشق





چهار ماهه پریا از ایران رفته و تنها موندم
گو این‌که همان ضرب اول با ورود یکی از همان الگوهای پیشن یکی وارد زندگی‌مون شد و با خودمون گفتیم:
ای ول. دمت گرم کائنات. یعنی شما منتظر بودی تا من مادری را ختم به خیر کنم
بهم جایزه بدی؟
ای ول به کائنات و براش کلی کف زدیم
حسن بزرگش به این بود که چنان جو زدم که به اتفاقی که در زندگیم افتاده بود توجهی نکردم
روشنفکرانه با خودم می‌گفتم:
بچه رفته دنبال ساختن سرنوشتی که من جراتش را نداشتم
سرم را به ورود تازه گرم کردم
بی‌خبر از این‌که، داشت مرحله‌ای از زندگیم به پایان می‌رسید و باید واحد‌های برداشته را پاس می‌کردم
واحد مادری، همسری و عشقولانه
قالب‌های بشری که فکر می‌کردم پانصد سال پیش از همه‌اش کندم
نکندم؟
پس بگو بیست و یک‌سال تنهایی سی چی بود؟
نه که گمان بری نقص و عیبی داشتم که تنها موندم
نه هی تنها موندم به عشق رسیدن به آزادی، با این حساب یه غلط‌هایی کرده بودم، یا که نه؟
نه تنهایی عذاب آور نه تنهایی تلخ که خیلی هم شیرین و سراسر آزادی
ته همه‌اش دروغ بود
وقتی پریا رفت و هنگامی که تازه واردی آمد، همانی که مثل هیچ‌کس نبود و اگر در همین سال‌ها هم آمده بود
دست از تنهایی می‌شستم.
حقیقت چنین نبود و نمی دانستم.
 در عمل ثابت شد که نه حال عشقولانه دارم
نه جنس مخالف برام جاذبه‌ای داره و نه من دیگه همان آدمی‌ام که بیست سال پیش چنین آرزویی در سر داشت
در این نقطه این مسیر هم متوقف شد، اعلام کردم و باورم شد که هرگز این‌کاره نخواهم بود
اما حسن بزرگی داشت که فهمیدم چه کسانی در این مدت بهم نظر داشتند؟
همان‌هایی که از همان وقت دیگه به گندم تلخ نیامدند و دندان لقم را کنده بودن
که این البته خیلی خوب بود که حوصله این جفنگیات در اندازه‌ام نیست
در نهایت از خودم پرسیدم:
آزادی‌م را به که ببخشم؟
صد سال سیاه که زیر فرامین کسی نفس نخوهم کشید
و همین‌جا دندان لق عشق از دهانم افتاد
برگردیم به مبحث مادری که در این چهارماه هی باهاش قهر بودم هی نرفتم نت و هی ..... زیرا
این‌طوری راحت‌تر می‌تونم درد فراغ را تحمل کنم
پس من هنوز درد می‌کشم، دلتنگم و حتا بغض‌های نهفته‌ای دارم مانند جوراب استارلایت
تا دیروز


بدو بدو عزیز جان





از وقتی ما رفتیم به جرگه‌ی سالکان در یک چیز خوب ماهر شدیم
انکار
این یک قلم چنان درم جا گرفته و ریشه دوانده تو گویی دندان
لیستی که هزاران سال تهییه شده و مهر تابو خورده، مام باهاش می‌ریم به سمت انکار
آخرین باری که با خودم جدی بودم و جدی هم قرار گذاشتم فکر می‌کردم تعاریف تازه‌ای برای توافقات قدیمی سالکان جستم
مثلا که ، مادری
رفت در لیست نیازهای اجتماعی و فریبی برای فراموشی راه آزادی
و مام همین‌جوری هی نگاهش کردیم و هی از دخترا فاصله گرفتیم
هی براشون کف زدیم و تشویق‌شون کردیم مثل خودمون در این چرخه گیر نیفتن
هی گفتیم: بدو بدو عزیز جان که این راه و سرنوشت توست
می‌خواهی از ایران بری؟
ای جونم. عزیزمی. بفرما... تو فقط بگو چی کم داری؟
رفت و هی گریه کرد. مام هی به روی خودمون نیاوردیم که مادریم و اخم کشیدیم به‌هم که : 
یعنی چی اون‌وقت؟ بجنگ برای تغییر سرنوشتت
یا اون یکی با مدل‌های خودش و هی با خودمون و در آینه پز می‌دادیم که:
عجب مادر آزاده‌ای که کارهای قدیمی‌ها و والدین خودش را منسوخ می‌دونه
خلاصه که هی ما رفتیم جلو و هی دورمون خالی شد و موندیم وسط پوست گردوها با یک عدد شانتال......... و اینا
چند روزه اون جوراب استارلایت از انبار سر زده بیرون
یه چیزهایی درونم خوش نیست
درونم غوغایی برپاست و نمی‌دونم جز مرگ چی می‌تونه به این سرگشتگی‌های بشری خاتمه بده؟
ولی این مرگ برای منی که در باورهام پس از پایان زندگی‌ ادامه‌ای نخواهد داشت، 
بهشت و جهنم عوام درش تعطیل و راه میانبری نیست
مگر در حال که زنده‌ام
پس مرگ می‌شود حکم دشمن بزرگم، ذهن مکار ابلیس
که جز اندیشه‌ی خودکشی، قتل، تجاوز و نابودی وی‌ را هنری نیست


انبار حاج خانوم





دارم می‌میرم، نمی‌دونم کدوم منم در حال مرگه؟ ولی بی‌شک مرگ همین گوشه‌ها انتظار می‌کشه
هیچ هنگام نمی توان با خود گفت: من مرور کردم. همه‌ی زندگی را
همه تلخ و شیرین‌ها و دیدن و ندیدن‌ها و .......... این اشتباهه
انبار ذهن به‌قدری از آت و آشعال‌های کهنه انباشته است که نمی‌تونی ببینی کام‌ها مرور کردنی و کدام دور ریختنی‌ست
خاطراتی که هست و مال من نیست و این‌که چرا هست را نمی‌دانم؟
شاید هر یک در زمانی تاثیر ژرفی در اندیشه‌هایم داشته و بی توجه از هر یک عبور کردم
درست مثل انبار رخت‌خواب پیچ مادر بزرگ بچه‌ها
این‌که همین‌طوری سرریز می‌شد کار روزانه بود ولی سالی یکی دوباره که حاج‌خانوم کل انبار را می‌ریخت بیرون
 از قالی‌چه اون‌جا پیدا می‌کردی تا جوراب استارلایت یا 
پارچه‌های نبریده‌ای که در جوانی از فروشگاه ارتش خریده و انبار شده بود
چیزهایی که دیگه برایش استفاده‌ای نداشت اما به دلایلی اون‌جا نگه‌داری می‌شد
البته گاهی هم به ما جوان‌ترها می‌بخشید، اما طبق آخرین گزارش ، هنوز انبار حاج‌خانوم پا برجاست
مثل انبار ذهن من
اتفاقاتی موجب می‌شه لنگه کفشی، آستین بلوزی خلاصه یه چیزی ازش درمی‌آد که خبر نداشتم تمام این سال‌ها روی یکی از عصب‌هام کنگر خورده و لنگر انداخته بوده
چند روزی‌ست رو به موتم
حالم هیچ خوب نیست و می‌دونم هر چه هست زیر سر آشغال‌هایی‌ست که حاضر نیستم حتا
اقرار کنم هنور در انبار هست و قدرت مواجهه با اون‌ها را ندارم
با این‌که علاوه بر مرور تمام این سال‌ها در این‌جا خاطراتی به‌روز و مرور شد که شاید، باید تا کنون از یاد رفته می‌بود
و نرفته بود چون مهم بودند و مثل استارلایت‌های قدیمی گوشه‌ی انبار خاک می‌خورد


 

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

سوره یس






دروغ چرا همین‌طور که البوم کارهای قدیمی رو ورق می‌زدم راز بزرگی گشوده شد
چند سال پیشا قرار بود نمایش‌گاهی به نام جفت‌ها بر مبنای آیه‌ی 36 از سوره 36 قران درباره‌ی جفت‌هاست
از صبح خروس خون می‌رفتم توی کارگاه تا همون نزدیکیای بوق سگ
دمای عید بود و به مهمون بازی، 
هرکی اومد این‌جا و کارها رو دید ، یک نگاه چپ چپی به ما انداخت و تقریبا بیشتری‌ها چیزی نگفتند
اما همان دو سه نفری که گفتند:
 درک مرا از موضوع کامل کردند


موضوع: 
چرا اینا همه از سر و کول هم یا رفتن بالا یا بهم چسبیدن؟
حالا چرا جفت‌گیری؟



 دود از سر ما زبانه کشید رفت به آسمون مش‌قاسم اینا
این شد که کل پروژه تعطیل و جفت‌های بعدی هرگز ساخته نشدند 

ممکلت داریم؟
می‌کشن به ارشاد که:
  خیلی بی‌جا کردی حتا درباره خدا فکر کنی، چه به این‌که بخوای بنویسی
دیگه چیه؟...................... حوزه نرفته و شیخ نشده به خدا فکر کردن؟
یه عده‌ای فکر می‌کنند انحراف فکری داری و ژن از فروغ گرفتی
یه عده هم که به‌کل فکر می‌کنن خلی‌ 
می‌شه همون حکایت ملا، بالای خر زیر خر فرقی نداره
همه چیز عیب داره

در محضر گلی




هوس کردم برم دوباره این کارگاه بدبخت و برپا کنم
کودک درونم دو روز فقط باهام قهر بود و حرف نمی‌زد
فهمیدم انقدر محل‌ش نذاشتم و افتادم دنبال مامان بازی و خل واری، تازه هم فکر می‌کردم اونم داره پا‌به‌پای من حال می‌کنه
که این بدبخت شده مثل شانتال
شانتال چند روزه به‌دلیل ریزش مو یا فقط اجازه داره روی دشکچه‌اش بشین بغل رادیاتور

یا بره بیرون در ایوان که البته  اون‌جا هم خونه‌ی بزرگی داره
حتا بزرگتر از خونه‌ای که داخل داره و البته که بیرون را دوست نداره. 
می‌دونم. 
تو نمی‌خواد بگی ، دارم ستم می‌کنم
ولی در واقع این ستمی‌ست که پریا به هردوی ما روا داشته
منی که نمی‌تونم روزی ده‌بار جارو دستمال کشی کنم
و شانتالی که دلش می‌خواد مثل سابق در یک خونه به ابعاد سالن شهرداری بدوه و بازیگوشی کنه
الان گلی و شانتال یک حال را دارن و چه بسا حتا نگاه مظلوم شانتال منو به یاد گلی انداخت
که مدت‌هاست نقاشی نکرده، رنگ بازی نداشته، کثافت کاری راه نیانداخته
و صدای موسیقی در کارگاه به گوش نرسیده
دوسه روز پیش اتفاقی جایی چشمم خورد به چند دست سر مته‌های ریز و خوشگل مامانی 
 همون‌طور که دختران دیگر بانو حوا
در زرگری یا فروشگاه لباس اختیار از خود ندارند
منم عنان از کف دام و از همه‌اش یکی یک بسته خریدم
همون‌جا بود که مچ خودم رو گرفتم
که هوی عامو تو که این‌طور بی این‌که قیمت بپرسی خرید می‌کنی
چرا مدت‌هاست هیچ غلطی نکردی؟
 یا فقط عادت‌هاش رو داری؟
  فکر کوتاهی و با خودم گفتم:  از بیماری دختره دیگه هیچ کار جدی نکردم
به کارگاه نرفتم که هیچ به کل تبدیل شده به اتاق میهمان
یا کتابت بود یا مادری
همه‌اش کارهای بزرگونه که مال گلی نبود
با عرض معذرت تمام قد از محضر گلی
 

شب نشینی در جهنم



یه‌چی بود قدیمیا می‌گفتن:
زپلشک آید و زن زاید و میهمان عزیزم زدر آید


می‌شه حکایت همین مملکت گل و گلاب ما که هر روزی به مناسبت یه چی تعطیله
ببینیم اون روزی که جهنم بیفته دست ایرانی جماعت، آی حالی خواهیم برد ناگفتنی
اون‌جام هر روز به مناسبتی تعطیل  و از جایی که بعد از قیامت به کسی حکم شرعی واجب نیست ...
چه بکنیم ، اون‌جااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
لحظه‌ی شرط و پیمان بین ابلیس و خداوند
که پرده از جهنم برخواهد داشت به ربش خواهد گفت:
باختی ربی؟
و خداوند سرافکنده سر به زیر خواهد گفت: آری مخلوق
که البته این هیچ نشانه‌ی برتری ابلیس به پروردگار نیست و خود ابلیس هم اراده شده توسط شخص خالق و اسباب رشد و امتحان در جهت نرفتن خواب خوش بهشت به چشم بندگان  و 
پر واضح که بیش از خالق نمی‌توانست بداند 
مثل این‌که یه روز صبح چشم باز کنم و ببینم
 فلان مجسمه‌ی کنار خونه رفته به کارگاه و رو دست منه خالق‌ش که هیچ رو دست استاد وزیری، استاد عزیز ومیکل‌آنژلو بلند شده و .... یه چی ساخته که عقل‌ت تاب برداره
خلاصه که فقط می‌خواستم بگم عجب روز شلوغی بود
بعد از چند روز تعطیلی اجباری باید از خروس خون می‌رفتم دنبال
عقب افتاده‌ها و از در و دیوار هم هی این تلفن و اف‌اف زنگ خورده
تازه میهمان سرزده هم داشتم« حضرت خواهر بانوی  بزرگ‌تر » که 
نمی‌شد از هیچ‌‌چیزی کوتاهی کرد 





۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه


  اجازه؟
می‌دونم همون‌جایی و هیچی نمی‌گی. ولی من می‌گم
بیخودکی نیس دیگه جوابان هیچ‌کی رو نمی‌دی، نه‌که خداهانم پیر می‌شن و شمام پیر شدی و نمی‌تونی از اون موجزا کنی هان؟ وای............ این‌که خیلی بده،‌
اگه نتونی از خدایی می‌افتی و مام بی‌خدا می‌شیم؟ یا یه خدا جوونتر بناس بیاد . هان؟
بی‌بی می‌گه اوه قدیماااااااااااااااا که هنوز منم نبودم‌ها... شما بیشتر به حرفان مردم گوش می‌دادی
نکنه گوشاتون سنگین شده، ها؟
نمی‌بینی ایی بچه طفلیا که یا مریض می‌شن، یا تو آتیش می‌سوزن یا تو جنگ
نمی‌بینی اینا حیوونیااصلن وقت نکردن گناه کنن تاحالا؟
واسته چی می‌آری‌شون که ایی‌طور پوسمون رو بکنی،  هان؟
بی‌بی‌می‌گه: خدا این‌طوری از ما امتحان می‌گیره. 
 یعنی شما خودت نمی‌دونی چه خبره تو دل آدمات؟
   چرا واسته امتحان اون خانومه،  بچه بیچاره‌اش باهاس اذیت بشه؟
 راس می‌گی خود مادرارو مریض کن ببین باورت دارن  که خوب بشن؟ 
نه که شما از بچه‌ها خوشت نمی‌آد؟
یه روز که به ابراهیم گفتی، 
بچه‌ و مامانش و ول بده تو بیابونا     هی بترسن یا از تشنگی  هی بدو‌ه تو بیابونا هی  گریه کنه که خدا بچه‌ام آب می‌خواد.  بچه‌اش‌ام این‌قده گریه کرد و پا کوبید تا آب زیر پاش دراومد. 
زمین دلش واسته‌اش سوخت و آب رو درآورد.
 مال شما نسوخت؟
 یا شما به زمین گفته بود؟
شما که می‌خواستی بگی، چرا از اولش نگفتی ببرش یه جا که هم سایه باشه هم آب؟
پس کار زمین بوده نه شما.
یه روزم به مامان موسی گفتی بچه‌اش ول بده روی آب. 

خوبه اون خانوم بدجنسه رسید که شوهرش از اون تاجا داشت‌هااا؛‌  تا موسی رو نجات بده
بد و خوباتم که عوضی‌ان
اونی که هی می‌خوای بندازیش جهنم،  بچه مردم رو از سر راه برمی‌داره بزرگ می‌کنه
اونی هم که می‌خوای ببری بهشت،   باهاس کله بچه‌اش رو ببره
هاااااااااااااااااااااااان؟ می‌شنوی چی می‌گم؟
ایی طفلی سارینا و سیران مگه گناه نداشتن؟
یا بچه‌هایی که اون یاروها هی هرروز با بمب می‌زنن می‌میرن چی؟
یا اونا که رفتن نور ببینن نور شدن؟
هان؟ 
ایی بچه‌هان فیسبوک چی که هر روز دعا می‌خوان
تو خدای همه نیستی مگه؟ 
دیدی تو برف و سرما پاهاشون یخ‌زده،
 خونه‌شون خراب شده،
 بابا ماماناشون مردن، همه اینارم تو خواستی؟
تو به همه‌اش گفتی بشه و شده؟
یا  تونم زورت فقط به بچه‌ها می‌رسه؟


۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

بازم مدرسه‌ام تعطیل شد




خداوند،  زندگی‌مون را تعطیل نکنه که از این تعطیلی‌ها زیاد دیدیم
بچگی‌ما که آسمون ایران هنوز فیروزه‌ای بود باید شب تا صبح ذکر و دعا می‌گرفتیم تا بل‌که معلم محترم
ماشینش پنچر بشه، 
مریض بشه،
 خانمش بزاد یا خودش اگه موردی داشت بار را زمین بذاره
اونم هر روز، از وقتی اندکی شکمش بالا می آمد
 هر روز دعا می‌کردیم،  بزاد
خلاصه که یه بلایی سر یکی بیاد تا کلاس تعطیل بشه
اما تعطیلی مدرسه هرگز در سابقه‌ی مدرسه رفتن‌ ما نبود
همان‌طور که محاوره‌ی اعصابم خرابه و عصبی ، افسرده، دپرسم و ....اینا برای‌مان کاملا بیگانه بود
زمستان‌ها سرد می‌شد، بیش از حالا
برف می‌آمد تا نزدیک زانوها
 باز با این‌حال باید می‌رفتیم مدرسه
وقتی حیاط مدرسه را می‌دیدی هم تمام اذکار شب گذشته از یاد می‌رفت
و می‌دویدیم به بچگی کردن
حال مردم بد نبود و انرژی‌های منفی از کوچه‌های شهر به آسمون پر نمی‌زد
زندگی با شادی هر روز تکرار می‌شد
این تعطیلی‌های این دوره زمونه حرص آدم را حسابی در می‌اره
تازه هیچ کس هم شاد نیست
کسی آزاد نیست
معلمین در مینی بوس چپ می‌شن
مدارس خود به خود آتش می‌گیرن
و ...... امیدوارم این‌ها فقط زیر سر اتفاق باشه
نه که دعاهای سال‌های دور که اکنون به اجابت نشسته

عصر طلایی



زمان ما، نه که فکر کنی ایران باستان. 
همین چند سال پیشا که انگاری همین پری‌روزا بود، روابط تعریف و حد و مرز داشت حتا در اوج شیکی
یعنی بی‌حدومرزش را می‌شد در محدوده‌ی خیابان جمشید مشاهده کرد، نه این‌ور تر
دخترام یا تو راه مدرسه عاشق می‌شدن یا از پشت پنجره بازم نه بیشتر
کلی طول می‌کشید تا اون دیگری هم بفهمه یه چشم هر روز لمس‌ش می‌کنه
کلی هم طول می‌کشید تا پسر داستان پا پیش بذاره، چند بار دختره در حین آب شدن قند توی دلش، غمیش بیاد و نازکنه
اوج‌ش می‌کشید به چند تا سینما یواشکی
 دور از چشم خانواده و همسایه،
هفتا محل اونور تر و اوج دل‌دادگی‌ش  یه حب انگور تو،  یکی من قد می‌داد
نه کسی با کسی می‌خوابید.
 نه اصلا جرات‌ش بود که کسی بهش فکر کنه، منجر به فرار از خونه بعد سفر به جنوب و در نهایت خیابان جمشید می‌شد.
 و در نتیجه روابط در مسیر سالم پیش می‌رفت
تریپ دانشجویی هم کاخ‌جوانان و پیست‌های اسکی و با کلاساش دیسکو، که البت به سن ما راه نداد و حسرتش موند به دل‌مون. هم این فیلمای بالای هیجده سال که به خودمون وعده داده بودیم: یه روزم نوبت من می‌شه و ....
نخوردیم نون گندم، دیدیم دست مردم


فیلم‌های هالیوودی‌شم که از اول آرتیسته همه کار می‌کرد تازه پنج دقیقه مونده به آخر یه لبی رد و بدل می‌شد پیش از the end  .
الان اول فیلم، دوتایی از اتاق خواب در می‌آن تا باقی فیلم رو سر سلامت به در آرند
الحمدا... که دیگه فصل رمانتیک هم به‌سر رسیده و هیچ داستانی کسی را احساستی نمی‌کنه، که کسی دلش عشق بخواد 


مهپاره نداشتیم، 
اما یک تی‌وی سیاه و سپید مبله بود که با احترام روش برودری دوزی ابریشمی پهن بود
شب‌ها اهل خانه به دورش جمع می‌شد
این وسطا سر به سر هم می‌ذاشتیم میوه می‌خوردیم و جمعیتی بودیم
شب‌های جمعه و شوق یک قیلم سینمایی در هفته
 یا سریال مک‌میلان و همسرش
ظهرهای جمعه و آبکش‌های  برنج کنار حیاط و 
صدای خنده‌های شیرین بچه‌ها که از هر خانه‌ای به‌گوش می‌رسید« مثل قصه‌هاست، نه؟
 بیچاره ما... که دیدیم و از خواب پریدیم»


 

خیابونامونم این‌طوری گشاد و فراخ که تو گویی هرگز پایانی نداشت
و خلوت
درخت‌ها عظیم‌ جثه و بلند که تا نزدیک آسمون می‌رسید
آسمان فیروزه‌ای
 و گاه گاهی صدای درشکه‌ای شنیده می‌شد که از گذر رد می‌شد
 بیشتر ماشین‌ها نو و خوش‌رنگ بودند

خلاصه که اگه بدونی نسل ما از عصر چه افسانه‌ای به این خاک ذلت نشسته


رفیق‌بازی





دلم یه‌نموره رفیق بازی می‌خواد، به‌گمونم یه‌نموره ویتامین رفیق‌بازی خونم کم شده
شاید فردا برم کرج، پیش آذر.
شب و روزهای تعطیل معمولن می‌شه چندتایی از قدیمی‌ها رو اون‌جا دید
اونایی که چند سالی‌ست ندیدم

در نظر دیگران که سر از زندگی‌های رازگونه‌ی ما در نمی‌آرن
 یه‌جورایی همگی  دری دیونه هستیم
مهم هم نیست کی چی فکر می‌کنه
ما که شادیم
 حتمن نباید تعاریف هستی نزد همه یک‌گون باشه؟
مال ماهم این گون باشه
ولی یه‌نموره بیشتر از آذر احتیاج دارم
خود آذر که سالارو غیرقابل قیاس با هیچ زنی که تا کنون می‌شناسم
فقط چند وجب جغرافیایی نزدیک‌تر
همین‌دور و ورای تهران که بشه هوس کنی بری پیشش با هم قهوه بخوریم
و از این رسومات رفیق بازی

یاد کامران خوش‌نگه، به‌خیر که سال‌ها مرکزیت همه بود
خانه‌ی دوست کجاست؟  خیابان دربند
همون‌جا هم با خیلی از رفقای الانم دوست شدم
از جمله آذر 
آخی دیگه حسابی دل تنگ شدم
فردا می‌رم پیش آذر

۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

از بهشت تا جهنم چقدر راهه؟





زندگی برای ما حاملان ذهن یعنی همین و نه بیشتر از این
و ذهنی که خودخواهی را در تو پرورش می‌ده، به سادگی تو را از بهشت به درد و تحویل جهنم می‌ده
بعد این جماعت از نیش مار غاشیه و عقرب و آتش می‌ترسند
در حالی‌که همین الان هم همگی وسطش و حالی‌مون نیست
و منی که به این باور رسیدم، به‌قدری از این چنگ و دندونم برای باز کردن گره‌ها مایه گذاشتم نه چنگی برام مونده و نه دندان
همین‌طور داری برای خودت خوش خوشه می‌ری
می‌دونی نزدیکای بهشتی 
عطر آسایشش را احساس می‌کنی
منظر زیبایی‌هاش را از دور می‌بینی و به ناگاه
به سبک مدرسه که همه پشت یک میز بودیم و کافی بود آرنج بغلی اندکی حست کنه
تا دستت خط بخوره و تندی بپری که:
اجازه......... اینا نمی‌ذارن ما بنویسیم، هی دست‌مون رو خط می‌زنند
به خودت می‌آی می‌بینی با سرعت نور برگشتی به جهنم
جهنم وابستگی و رنج
رنج اولاد که تنها عشق حقیقی دنیا و برآمده از خودپرستی‌های ما
خب په چی؟
نه‌که فکر کردی باتولد این بچه‌ها خداوند یه عشق عجیب و غریب رو به قلب‌مون می‌ریزه؟
خیر ما دوباره عاشق تکه‌های انرژی خودمون می‌شیم که از ما کنده و اسم ، بچه‌ام گرفته
هی بچه‌ام، بچه‌ام کوشی؟ بچه‌ام خوبی؟ بچه ام خار به پات نره و.................. و این‌ها همه عشقی‌ست که ما به بخشی از وجود خود داریم و گردن بچه‌ها می‌اندازیم
خدایا این انواع خود پرستی، خود بینی، خود ستایی، خود...... را از ما بگیر بل‌که به بهشت برگردیم


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...