۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

صبحت بنفشه بارون


سلام و صبح زیبای همه بخیر
اعظم خانوم بابک رو برد پیش دکتر. آخه دیروز از درخت افتاد و پای راستش شکست
بعد از اتمام گچ‌کاری مرسومه، اعظم خانم از دکتر خواست،
دارویی بده تا بابک کمت
ر دچار شکستگی دست و پا بشه.
دکتر روی برگه نسخه داروی انگل نوشت و به دست اعظم خانم داد.

نگاهی به دکتر کرد که این یعنی چه؟

دکتر گفت: براش دوای انگل نوشتم.
این بچه اگه جونور نداشت انقدر از دار و درخت نمی‌کشید بالا که هی بیفته و دست و پاش بشکنه
حالا می‌شه حکایت من

از هشت صبح که بیدار شدم و بساط چای احمد عطری هم بپا کردم و خیلی خیلی جدی، به خودم گفتم: نت لاگ تعطیل، فیس بوک ن
می‌ری، سیب تلخ نمی‌نویسی.
امروز قراره فقط کار کنی
نگاه کن ساعت چنده؟
اگر نمی‌اومدم این‌جا
حتما داشتم باز یه کار دیگری جز نوشتن می‌کردم.
موضوع اینه که کار باید خودش بیاد. و من تا صبح دانلود بشم و
صفحة فکرم کامل باز و
ذهنم تخلیه بشه
یه سه چها رساعتی این بارگذاری وقت می‌بره
حالا اگه خدا بخواد دیگه برم کار کنم

عشقة، عشق




ایشان نیاز به معرفی نداره و همه می‌شناسیمش
پیچک یا عشقة معروف
امسال چون اسمش سال من و عشق بود. بذرش رو خودم کاشتم از کلش سه گلدان عشقه به وجود آمده
دو روزه فک منو چسبوندن به هم
عجب تعریفی از عشق می‌کنند
اول جوان و تازه چند شاخة باریک بود. زیاد شد. قد کشید
اصلی‌ها به اولین قیم که دیدن چسبیدن و رفتن بالا
تازه‌ها اولین قیمی که می‌بینند همون اصلی‌های اولی‌ست که در آمده و به قیم چسبیده. با نشستن این کنار اون چنان تنگ دورش می‌پیچه که تو متوجه زرد شدن برگ‌های اصلی می‌شی
هر جوانه تازه روی جوانه قدیمی تر می‌پیچه
لابد در نهایت دسته‌ای پیچک در هم فرورفته می‌مونه که یک پوستة بیرونی و زیبا و جوان داره با عمقی کهن
شاخه‌های قدیمی چنان جذب هم شدن که تو فکر می‌کنی پیکر تناوری از پیچک می‌بینی در حالی‌که
پیچک هم‌چنان نازک و ناتوان‌ست که به اولین همسایه می‌چسبه
همه‌اش مثل تعریف عشق بود
ما چنان به‌هم می‌چسبیم و از هم بالا می‌ریم که زودتر یکی
خسته می‌شه
کم می‌آره و دلش می‌خواد بره

اما گاهی عادت
یا ترس از تنها موندن ما رو نگه می‌داره چون فعلا
قیم دیگری نداریم و همین‌طور به نابودی هم برمی‌خیزیم و در نهایت تف لعنتش نصیب عشق می‌شه
که دروغ بوده
الکیه
همه زودی ناامید می‌شن
می‌خوان بمیرن
می‌خوان همه بمیریم
اصلا دنیا نباشه
چون اون در عشق شکست خورده
یک منی شکسته
خط خورده
اینه همة ماجرای عشق

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

زندگی را باید، کرد






زندگی یک مایا است
توهمی که ما به آن نام حقیقت جهان دادیم.
زندگی فاصله های بین یک عشق و نفرت است
یک شادی و غم
یا لحظاتی که دوست داری جاودانه‌اش کنی
و زمانی، می‌خواهی به زور قدرت از یاد ببریش
زندگی فاصله تولد تا مرگ
گاه زیبا و گاه بی‌رحم
وقتی که عاشقیم حقیقت این است
تو عاشقی.
عشق هم مثل لباس سایزهاش فرق داره. لارژ ترینش اونی است که برای ابد به خاطر می‌مونه
و کوچکترین‌ها همان رختان تنگ و نافرمی است که به زور به تن می‌کنیم
خوب‌رویان سنگین دلانند
سنگین دلان، خو‌‌ب‌رویانند
این همه رفتن و آمدن‌ها.
دوست داشتن‌ها و نفرت ها.
همه مجموع باوری است که ما درون خود داریم
خیر و شر تعابیر ذهنی است که ما به قدرت، عمل دادیم.
در طبیعت؛ نه چیزی زیادی، نه چیزی شوم و ناپاک است.
طبیعت‌مان همین این است و جهان خیر و شر ذهن ما
حالا میشه این مایا را جدی گرفت ؛ می‌شه با خنده از کنارش گذشت و تجربه کرد
می‌شه با این مایا یک عمر زندگی را نکرد
می‌توان کرد
منظورم زندگی بود
بی ادب


انژکتور مغزم گریپاژ کرده


طبقه، هجدهم
سر بالا می‌کنم. تا انتها نور است نور و باز بالا می‌روم
دیگه به هن و هن افتادم و نفسی نمونده
اما باز خودم رو از دسته‌های سرد و بی‌روح راه پله‌ها بالا می‌کشمهنوز هستم
هن و هن کنان اما هستم
بی‌ربط و با دلیل دلش خواسته باشیم، شدیم تا هر موقع که عشقش بود
اما این‌که چی در چه شرایطی زندگی می‌کنه از حق نگذریم و نندازیم گردن او
ایناش دیگه مجموع شاهکارهای بی‌نظیر خودمونه که در وقت‌های بی‌تابی و پر شتاب گرفتیم
خواستیم و شدیم. به وقتش هم طبق سنوات پیشین چون از همون یک راه کار همیشگی استفاده شده، نتیجه افتضاح در افتضاح خواهد شد
خدایا چقدر دارم چرت و پرت سر هم می‌کنم خوبه تو سرسام نمی‌گیری از این همه صغری کبری‌ایی که دائم در ذهن من به سندان می‌کوبه
وضع منو موجود مقابل چه شباهت فاحشی با هم داره
نه؟
خودم می‌دونم. تو تائید نکن. بگو نه
خب حالا قراره بعد از این‌همه سخنرانی کنم؟
ولی این که تموم نشده
بذار برات بگم از سرشب و اتوبان شهید حکیم. خدا منو بکشه مثلا اجازه رانندگی هم ندارم
خنده نداره. گریه داره. موضوع فقط جون من نیست. من جهنم. اگه پشت فرمون جناب‌اشرف رورویت کنم خیلی معلوم نیست بعدیش دیواره؟ شاید زدم به یکی دیگهخب متنبه شدم از فردا به خودم قول می‌دم مگر در مواقع خیلی ضروری رانندگی نکنم
واقعا که خودمون هر لحظه دردسرهای تازه می‌سازیم
پس چی؟
می‌گی نه؟
حالا شما شاهد از این به بعد ما کارو زندگی نداریم مگر برای تائیدات موارد واجبحالا دیگه کلافگی بین دوزمانی تنگ غروب هم بماند
اونم بماند و منم بمانم و تو که هم‌چنان در راهی
غلط نکنم داری پیاده از بین دو شاخ افریقا می‌آی
گر غیر از این بود تاحالا باید رسیده باشی
موهام رنگ دندان ‌ها شد تا تو بیایی و نیامدی
و من روزی چنان خواهم رفت که هر زمان دیگر بیایی حتی ردم را نیابی
به این می‌گن طرز تهییه آبگوشت بزباش
دیروز وقتی فخری خانم و بهجت بانو زیر درخت توت وسط حیاط سبزی بز باش پاک می‌کردن." آخه ما جمعه‌ها سفره مشترک داریم. شماهم بفرمایید. سفره همسایه‌ست. شکم سیر کن که نیست. اما خب محبت داره و هوس رو می‌برونه. خانم والده را هم بیاریید تو روخدا" آره
جونم واسه‌ات بگه دیروز فخری خانم به .......................؟ یعنی بی‌نتیجه

۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

فردای جمعه‌تون، بخیر




قدیما فقط با قاطر می‌رفتن امام‌زاده داود
امروز شنیدم با دوچرخه تا اطرافش هم می‌رفتند
اما حالا می‌بینم همون قاطرا نوشتن هم بلد هستن . یکی‌ش من
چه خوش باشم چه ناخوش
باز عادته که بگم
به‌به
چه صبح بهاری، دل انگیزی
حال کردم تا پوست
البته اینو که خالی نمی‌بندم. خب هم حال طبیعت رو می‌برم هم نقم رو می‌زنم
بابت اون‌جاهاش که ندارم
خلاصه که یادم رفته بود بگم
سلام
به صبح آغاز هفته
به شنبه‌های از دست رفته و
شنبه‌های نیامده
به شنبه‌ای که دیگر من در آن نباشم
و به اولین شنبه‌ای که در زمین حضور داشتم
خلاصه که سلام به هر چه شنبة خداست که پایان جمعه‌های نکبتی و دلگیره
البته یادتون نره که مال منم هنوز گیره
صبح شنبه همگی خدایی

ما، را، بس



مثلا
گفتم مثلا
من اگه برم وسط بیابون و با تمام وجود فریاد بزنم
خدایا بکش از ما بیرون
شما بی‌خیال من می‌شی؟
یه‌خودت غم‌باد می‌گیرم می‌افتم زمین می‌میرم ها
یعنی اصلا شما در وجود من از اوضاع فعلی نارضایتی نداری؟
کمی فکر کن. به گمانم چیزهایی رو فراموش کرده باشی. ها؟ مثلا این‌که قرار بود ما اشرف مخلوقات باشیم
یا این‌که شما اومده بودی تا از اختراعات خودت لذت ببری و نون ما همیشه از بیرون دبه به این روغن بوده؟
مثلا ممکنه بعد از مرگم باز یاد بیفته یه چی رو باز یادت رفت در زمین تجربه کنیم
اونم عشقه
دیگه نمی‌شه برگشت و جبران کرد
امیدوارم دفعه قبل را از یاد نبرده باشی که چه آه سینه سوزی از سر حسرت فراموشی کشیدی؟
اگه نشستی من کاری بکنم؟ باید بگم شرمنده روی ماهت. من خودم یه عمره غلطی نکردم تا به صفات تو نزدیک تر بشم
حالا فکر کردی چه غلطی ازم قراره سر بزنه که مشکل هر دوی مارو حل کنه؟
تا حالا هرچی شد. گفتیم
عیب نداره، آزمون الهیه.
وقتم که رو به افوله. دیگه کی قراره برای کی معجزه کنیم و امتحان پس بدیم؟
ایوب اگه هر چه سرش آوردی حقش بود
چون باور نداشت خداوند موجودات عزیزتر و دوست‌داشتنی تر رو همین‌طور به حال خودشون بگذاره
البته با دید علم روانشناسی بخواهی الان بهش نگاه کنیم
می‌شد گفت: ایوب دچار مازوخیزمی بوده که با آزار زندگی التیام می‌یافته
و خودش را به عشق به تو نزدیک تر می‌دیده
به صد و بیست و چند هزار پیغمبری که فرستادی تا حالا، اسم من اشتپ افتاده قاطی لیست اونا
لطفا بده درش بیارن
به جان مادرم به روح پدرم من از اول فقط یه نخود عشق خواسته بودم
نه رسالت و فالوده خوری با جبرئیل

نیمه فول مون




فیلم سوته دلان
در اون سکانس گلخونه ، نشستن و نامة عاشقونه‌ای باز می‌شه که به‌قول آقای فروهر « عاشقتم که اکابریه. برات ختم اقدس اقدس گرفته» موضوع برمی‌گرده به دکمه افتاده شلوار مجید
شهره بهش می‌گه اگه سوزن نخ بود برات می‌دوختمش
قوطی حلبی‌ رو با افتخار بالا می‌آره و خلا صه در حین دکمه دوخت مجید می‌گه: درد آدم عذبه
شب خوابش نمی‌بره
هنوز خوابش نبرده جخت باهاس بره .........ایناش مورد اخلاقی داره و به مورد من نه ربطی نداره و در عین حال بد آموزی درش بیداد خواهد کرد
قصدم این بود بگم
همه‌اش تو فکرم چرا من انقده بغض دارم؟
بیخود و الکی. انگار دلم شور می‌زنه. لابد بلیتم برده و خبر خوش می‌شنوم؟
مالیات که نداره همه چیز رو تعبیر به خیر می‌کنم
ولی روزی که از صبحش با خودت و زندگی در حال مبارزه و نبرد تن به تن باشی دیگه برای
غروب و یا شب و نیمه شبش خیلی بچه پررو باشی اگه بغض خفه‌ات نکرده تا حالا
مام که کاری جز انرژی خرج غم و غصه کردن کاری نداریم.
یه عشقم پیداش نمی‌شه در این شرایط بحرانی به یه چیز دیگه فکر کنیم
به‌جای این حال از صبح خراب تا حالا
والله دروغ چرا؟
من‌که آخرشم نفهمیدم در شش روزة ایام فول مونیم و دیوانگی تا حدودی آزاد هستیم یا نه که من چند شبه
این‌طور آب و روغن قاطی کردم و از شدت قکر و فکر و فکر کاری ندارم
هی راه می‌رم
می‌شینم
باز از اتاق می‌رم بالکنی امین الدوله‌ها رو بو می‌کنم
باز برمی‌گردم توی اتاق
خلاصه که حالم خوب نیست خدا تا صبحش رو خودش هر رقم بلده به‌خیر کنه

منو جن، گرمابه


از غروب به این‌ور با ذره بین افتادم به جون خودم که چیه این جمعه شبا حالم رو می‌گیره؟
یادم افتاد همیشه عزای شنبه و دروس مشکل و منم که مثل همیشه خنگول دراز ته کلاس
در نتیجه نه از جمعه خوشم می‌اومد نه از سی شهریور
اونم بعدش می‌شد اول مهر و باز عزای مدرسه بود. خب برای همینه منم چیزی نشدم دیگه
این سرکار علیه خانم والده در وجنات بنده دیده بود که در هیچ آتیه‌ای آبی از من به گرما نخواهد کشید چه به سوزندگی
همیشه هول بودم برم.
عین بند تمبان کوتاه که دائم در می‌رفت
فقط کلی تخصص در انواع فرار از پنجره در تاریخچه‌ به‌نام خودم شخصا ثبت شده.
که عمرا به گروه خونی، هیچ‌یک از پسران پدرم نمی‌خورد.
همیشه دیرم شده.
وقت کم آوردم، عجله دارم ....ولی به کجا چنین شتابان؟
باز چای شکرش باقی‌ست هیچی نشدیم و روزی ده دوازده ساعت کار روی سرم ریخته اگه یه چیزی شده بودم
یا اصلا کاری نداشتم جز امضا
یا یکی از همین روزا از فرط بی‌خوابی سقط می‌شدم
خلاصه که هر چی می‌کشم از همون پر، قنداق خانوم والده بوده تا حالا
البته دروغ چرا بچه که بودم یکبار مهوس تجربة گرمابة عمومی شده بودیم و به ضمانت بی‌بی‌جهان در معیت زندایی‌جان روانة گرمابة عمومی محل شدیم و افتادیم به بلاگیری که چشمت روز بد نبینه
نمی‌دونم چی شد کی زد یا پام سر خورد آخرین صحنه یادمه از پهلو با صورت خوردم زمین و موزائیک سرخ کف حمام و بیهوشی
وقتی چشم باز کردم البته در منزل و اهل بیت همگی دور سرم جمع شده بودند و خدیجه بانو با ذغال روی تخم مرغ چیز می‌نوشت که با باز شدن چشم منو آوردن اسم یه بخت برگشته‌ای تخم‌مرغ تقی ترکید
از اون به بعد خانم والده پا به یه کفش فرو برد که، تو جنی شدی؟
البته الان بر اساس قوانین جدید خوب که فکر می‌کنم می‌بینم هیچ بعید نیست وقتی افتادم زمین یه هف هشتا بچه جنی زیر دست و پام لت و پار شده باشن.
چون طبق قانون، شهادت آب. همه چیز بخصوص جهان غیر ارگانیک و یا متافیزیک و خلاصه انواع چهل کلید و بخت گشا در آب منعکس می‌شه و حکم دروازة بین دو بعد موازی رو داره
شاید برای همین قدیما تو حمام جن می‌دیدن؟
خلاصه مارو پیش انواع رمال و اینا بردن تا این جنی که در گرمابه با من به خونه برگشته را از تنم در بیارن
چرا؟
چون یه لیدی انقدر چرت و پرت، آسمون ریسمون از صبح تا شب به هم نمی‌بافه
چون یه لیدی از بی‌مردی بمیره هم باز می‌گه: پیف‌پیف بو می‌ده
چه به این کوس و کرنا و واویلا؟
حالا شماها هم فکر می‌کنید بالاخره اون روز در گرمابه آره؟
یا این بانو زندایی جان حواسش رفت پی بلاگیری از ما غافل شد و افتاد گردن جنه؟
اصلا چی داشتم می‌گفتم به کجا رسید
بهتره بریم بخوابیم از قرار باز من با چشمان باز وارد جهان رویا شدم و دارم خواب می‌بینم و هذیان می‌بافم

چی‌توز نمکی



بعضی مواقع آدم با این دوتا چشماش یه چیزایی می‌بینه که هم به نمره عینکش شک می‌کنه
هم به جوشوندة نیم‌ساعت پیش خورده و هم به سیگار آتیشی که بین دو انگشتشه
مثل این تبلیغ لوس و خنک چی‌توز نمکی که از توهم گذشته
آدم فکر می‌کنه اکس ترکونده و فاز پرونده
سه تا دراز و کوتاه بی‌کار و بی‌عار نشستن روی یک کاناپة کف بازار
انگار که نه هنوز اس‌ام‌اسی اختراع شده نه این موبایلایی که دائم ازشون آویزونه
و نه تو خیابون پرسه می‌زنند و نه اهل دو در بازار ماشین مامی یا پاپا
یهو یکی‌شون نبوغ به خرج می‌ده و یک پاکت چیپس چی‌توز از اون پایین در می‌آره و خلاصه این‌ها به ثانیه نرسیده دوتا بال درآوردن
و در اتاق مشغول پروازند
نه که یه وقت فکر کنی اینا همونان که صد رقم اشک دخترای مردم رو در می‌آرن
و یا خدا نکرده هیچ رقمه اهل خلافن
نه اینا فقط با یک بسته چیپس چی‌توز تا آسمونا می‌رسن
ما رو بگو که یه عمره داریم برا کدوم حسینیه سینه می‌کوبیم
خب همینه که راه نمی‌ده دیگه
ما تو ذهن‌مون هرکول فولادی ساختیم
در حالی‌که این طفلی‌ها همه اهل چیپس و پفک نمکی‌اند

موج شکن



انگار موج شکست
شایدم حباب شکست
حبابی که روی زمین نشسته بود
الان یه صدایی آمد
پرواز دسته جمعی گنجشک‌ها
در خیابان بهار
و صدای چند بوق
انگار چرت‌ها پاره شد و خماری پایان یافت
تا خبر بعدی

رهایی از آتروپی




خب
خبر خوب این‌که یک نشانه‌های میمون و مبارکی از سوی کواکب دریافت کردیم
آن این‌که انگاری داره یه نموره این پیچ زنگ خوردة احساسم لق می‌شه
خیلی وقت بود دوست نداشتم ترانة عاشقانه‌ای گوش بدم
خب موزیک شنیدن الکی که فایده نداره
موزیک باید بتونه کانون ادراک رو به حرکت واداره و به حال جدید بیاره
مثل آهنگ‌های داریوش که همیشه مال وقت قهر وسط عاشقی بود. بخصوص اگه پشت پنجره به تماشای بارون هم می‌نشستی می‌شد امیدوار بود که تا خود شب زار بزنی
اما دیگه الان دوست ندارم. چون هیچ حسی درم به‌وجود نمی‌آره
این دو آهنگ اخیر یعنی موزیک فعلی و لیلی بی مجنون قبلی انگار یه نموره این کانون ادراک مبارک رو قلقلک می‌ده
که بسیار جای خوش‌حالی‌ست و مرا از خطر ابطلا به آتروپی احساسی نجات داد
دست این شیر پاک خوردة جناب ایرج هم درد نکنه که خدایی‌ش صداش جون می‌ده
یا اشکت رو چنان در بیاره که خودت با پای خودت بری و از بالکنی بپری پایین
یا چنان عشقولانه‌ات می‌کنه که فقط دو بال برای رسیدن به محبوب کم داری

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...