۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

فردای جمعه‌تون، بخیر




قدیما فقط با قاطر می‌رفتن امام‌زاده داود
امروز شنیدم با دوچرخه تا اطرافش هم می‌رفتند
اما حالا می‌بینم همون قاطرا نوشتن هم بلد هستن . یکی‌ش من
چه خوش باشم چه ناخوش
باز عادته که بگم
به‌به
چه صبح بهاری، دل انگیزی
حال کردم تا پوست
البته اینو که خالی نمی‌بندم. خب هم حال طبیعت رو می‌برم هم نقم رو می‌زنم
بابت اون‌جاهاش که ندارم
خلاصه که یادم رفته بود بگم
سلام
به صبح آغاز هفته
به شنبه‌های از دست رفته و
شنبه‌های نیامده
به شنبه‌ای که دیگر من در آن نباشم
و به اولین شنبه‌ای که در زمین حضور داشتم
خلاصه که سلام به هر چه شنبة خداست که پایان جمعه‌های نکبتی و دلگیره
البته یادتون نره که مال منم هنوز گیره
صبح شنبه همگی خدایی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...