۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

عطر ژینگول‌مستون




پیش از ورود  عطر ژینگول‌مستونش به اتاق سرک کشید، از زیر دماغم رد شد نرسیده به دیوار متوقف و صاحبش از در درآمد
تو دلم گفتم: یا صابر، امشب معرکه داریم. در عین حال ذهنم درگیر بوی اون عطر ادکلنی که یه نموره به سید جواد مشهد می‌زد و یه ذره به رالف رولن بود و انگشترهای دست آقا.
 این موها رو در انواع مکتب و خانقاه و ... اینا که بی‌خود سپید نکردم. می‌فهمم کی یه استاد یا پیر طریقت وارد اتاق می‌شه
ها بله . 
درست هم فهمیده بودم چون آخر داستان کم مونده بود بهم پیشنهاد، دوئل بده
این‌ها وقتی وارد جمع می‌شن اول که تو چشم هیچ‌کی نگاه نمی‌کنند و همون‌طور سربه زیر می‌رن یه گوشه‌ی دنج حتا اگر نبود و راه داد کنج مطبخ می‌شینن. حکایت هنرپیشه‌ها که عینک دودی می‌زنن کسی اونا رو نشناسه
چرا پس هنرپیشه می‌شن؟
خلاصه بالاخره حتا اگه دو سه چهارتا آشنا روشناهم که نباشه؛ میزبان که نمرده؟ بالاخره یه مادر مرده‌ای دعوت‌ش کرده یا نه؟
و طبق سنت صاحبخونه در ایکی ثانیه از تازه وارد یه چی می‌سازه در حد، ....؟ کی بگم آبروش نره؟
مثلا کاستاندا یا کسی که با عوالم بالا سروسری داره و ............ خلاصه. در همان نیم‌ساعت اول می‌بینی یه مشت جوجه اردک‌زشت، دورش حلقه زدن و پیر هم بالا منبر
........................
اصل مطلب
داشت می‌گفت :
در تاریخ موعود « 21 دسامبر » زمین تغییر بعد می ده از سوم به چهارم
تو گویی دود از سر من به هوا رفت. که یحتمل بوش تا دماغ آقا هم قدم‌رنجه کرد که بلافاصله نگاه تندش به‌من افتاد. و با غضب دوباره به سمت جوجه‌اردک‌ها گشت. یکی پرسید:
مثلا چه‌جوری می‌شیم؟
- خودتون می‌فهمید‌« لاکردار یه‌طوری می‌گفت که انگار صد بار تا حالا تجربه داشته » حس‌هاتون تغییر می‌کنه. زبان حیوانات و طبیعت رو می‌فهمید. 
  منه خر هم ساده بی‌ ادبانه و احمقانه با صدایی که همه شنیدن به بغل دستیم گفتم:
اه من همه حرفای شانتال رو می‌فهمم پس تو بعد چهارم؟
یکی از اونا که منو می‌شناخت از گوشه‌ی اتاق زد زیر خنده و یکی هم داشت برای شیخ توضیح می‌داد: شانتال، سگ شهرزاد جونه که جمع، همگی  خنده‌ی جمع منفجر و به همین سادگی رشته‌ی قیامت پاره شد

   بابا یا می‌شه یا نمی‌شه دو روز دیگه دندون رو جیگر بزارین
ان‌قدر درباره‌اش حرف زده می‌شه آخر می‌شه ها..........................ا گفته باشم
این بیچاره اگه قصد هم نداشت بشه همین‌که این انرژی جمعی در تمام زمین ، بهش فکر می‌کنه و کلی تجسم و انرژی گرفته. تبدیل به آفرینشی تازه و... یهو دیدی شوخی شوخی یه چیزی که نمی دونم چی،  شد.
حالا هی بگید مگه برای تغییر بعد به جابه‌جایی فیزیکی نیاز هست؟
ما از طریق حرکت پیوندگاه تغییر بعد می‌دیدم و زمین هم از طریق ما که پیوندگاه زمین هستیم. 
این‌دیگه حرکت سیاره‌ای یا شمسی لازم نداره. آدم باید خودش عاقل باشه و فقط منتظر بمونه ببینه نتیجه این اراده جمعی قراره چی بشه؟




۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

و اما نه




و اما نه
این‌ها که گفتم گمان مبری بد زندگی کرده باشم. هرگز
از این‌ورش هم حسابی شاکرم
خدایا به داده‌ها و نداده‌هایت شکر که در هر دو صورت تو بهتر از من خبر داری
اول که از پدری نکو نام به دنیا اومدم
شکر... پدر همیشه به افتخار شما سربلند زیستم
امیدوارم به یمن قدم‌های نورانی‌ت که برزمین باقی‌ست در عالم بالا هم هوامون رو داشته باشی
دستت را می‌بوسم که به‌من چنین توانی دادی که
به کسی کولی ندم و این کلید آزادی‌ست
مستقل بودم تا قدر قدرتی تو را بازی کنم
یا سپاس به‌خاطر داشتن مادری مهربان و از خود گذشته
و حتا سپاس از توانایی‌های بسیار این دو ژن که در زندگی همیشه به پیشم راند
از همسایه‌های پشت سر، روبرو، کناری، بغلی که هربار در کوچه با محبت به هم سلام گفتیم
کاسه‌های نذری، لحظات خوش استجابت 
از دکتر آرش جنابیان که در تلخ‌ترین زمان به زندگی ما جان دوباره داد
همه‌ی آدم‌هایی که در آن سال‌ها در کنارم بودند یا نبودند
از تصادفم که بعد در مرگ زندگی را نشانم داد
و به‌یادم انداخت من برای تجربه‌ی عشق به این جهان آمده بودم
نه عشق تنی
عشق جهان شمول
عشق بی‌نیاز
عشق بی‌حساب و کتاب
عشق برای عشق
عشقی صبورانه 
عشق به خود
عشق در وحدت وجود
عشق به سبزه به درخت به جنگل و راه
به آسمان و به ابر و به ماه
به قورباغه‌ای که تا صبح نذاشته بخوابم
به بلبلی که سحر بیدارم می‌کرد
خدایا من جهانت را به زیبایی زیستم
سجده‌ات بر من واجب
تو که به قدر چندین قبیله معجزه به زندگی‌م داد
و روحم که باج نداد و راه ذات را نشانم داد
هرچه که بود هر چه که رفت،  خوب زندگی کردم
مشق ننوشتم
دیکته نداشتم
خودم بودم
دیگری را زندگی نکردم و زندگی را به وقت رفتن به خودم بده‌کار نیستم
آزاد و سبک خواهم رفت
 که این چنین زیستم



فقط امیدوارم بعد از من ورثه چشم هم را درنیارند تا سفر کامل تمام بشه


منه مظلوم و بی‌گناه




یکی از موهبات مرور، مکاشفه‌ی خودم بود
مدتی که در چلک فقط مشغول مرور خودم بودم به مکاشفات عظیمی رسیدم که مرا نزد خودم شرمسار می‌کرد
ما همیشه عادت داریم بی‌گناه و مظلوم داستان‌ها باشیم
و دیگران به‌طور قطع و یقین، مکار و ظالم و ستمگر به جانب ما
و من از این قائده مستثنی نبودم. 
در تصاویر همیشگی‌ام موجودی بیچاره، مظلوم واقع شده، خنگ، بی‌زبان و همیشه شرمسار بودم که هر که از راه رسیده جراحتی برش وارد و رفته بود
همون وسطای مرور که داشتم بی‌تعلق‌خاطر خودم را از جایگاه دوم شخص می‌دیدم
متوجه مکر، حرص، حسادت، خودخواهی، خشم بی‌حد و ..... دیگر صفات انسانی که می‌تونه دل جماعت را خنک کنه در تمام اون تصاویر شدم
عجب منه .... ای بودم و خودم خبر نداشتم؟!!
پس چی بود؟
من که اون‌همه حیوونی بود پس کو؟
و وقتی مجبوری نقش خودت را در تمامی تجارب تلخ و شیرین پشت سر بپذیری
باید اول خودت را ببخشی بعد دیگرانی را که از خریت‌های تو سواستفاده نمودند 
بعد از اون هم چون قصد نداشتم دور ریز انرژی داشته باشم، هم آوردم
و از زرنگی‌های ابلهانه دست شستم
حالا این فقط منم
چه این‌جا باشم چه در جهان دگر
جهانی که با تجربه بیش از دیگران ازش خبر دارم
تجربه‌های مرگ تا دمه در تا وسط راه تا همین نزدیکی‌ها یا خیلی دور
نمی‌تونم بی‌تفاوتازش عبور کنم
من اشتباه زیاد کردم
درست هم زیاد داشتم
اما هر چه کردم خودم کردم
از کسی در این جهان طلبکار نیستم
به کسی هم بده‌کار، نه
هر لحظه سعی داشتم مثل همه بهترین شکلی که از خودم سراغ دارم ارائه بدم
و شرمنده اگر اشکال زیبایی نبود

امروز سعی می‌کنم حرف‌هایی که معمولا در این گونه مواقع باید گفت را بگم که مجبور نشم دوباره و در یک زندگی دیگه برای گفتنش به این جهان برگردم
ما چه می‌دونیم؟
اما من به یک چیزی ایمان دارم . این‌که
ما هیچی نمی دونیم
شاید من هم در حال تغییر بعدم و اندکی معنوی شدم؟
نمی دونم
فقط می دونم دلم می‌خواد این‌ها رو بگم، شاید ساعتی دیگه سکته کردم و 21 دسامبر هم خبری نبود 
ما جاودانه نیستیم
ولی اگر هم باز زنده باشم، ذهنم درگیر نمی‌شه که:
دیدی باز فکر کردی جاودانه‌ای؟

مرا به خانه‌ام ببرید




 بعد از چندین بار تجربه‌ نزدیک یا تنگاتنگ با شما، باورم را براین داشته شد که همیشه شما کنارمی 
اما شمردن ثانیه‌ها به انتظار شما، زمان را به ارتعاش و دلم را به لرزه وامی داره 
همیشه باعث زندگی‌ام بودی. 
تمام قد برابرت تعظیم می‌کنم
هر چه کردم براین باور بود که در پیچ راه تو منتظر منی
از نکرده تا کرده
در واقع رسم زندگی را تو یادم دادی
از بس‌که خودت را نشانم دادی
هی آمدی هی رفتی
هی صدایم زدی، سکوت کردی
دوستت دارم که نگذاشتی به خواب زندگی برم
هر لحظه به انتظارم بودی و من می‌گریختم
می دانم از تو فرارم نیست
دیدارمان قطعی‌ست
حتمی‌ترین امر حیات
بگذار پیش از آغاز سفر باتو از تو قدردانی کنم که هر لحظه در زندگی تکانم دادی
در گوشم گفتی:
هی تو جاودانه نیستی
هی به خواب ابدیت نرو
هی این لحظات سهم توست
هی شاید فردایی نباشد
هی در اکنون زندگی کن
هی قول فردا را نخواهم داد
هی تو در لیست انتظار منی
 نگذاشتی باور کنم آن‌چه را به‌گوشم خوانده بودند در این هزاره‌ها
ای مرگ تو تنها رفیق و یاورمنی  
از تو بیش از همه سپاس‌گذارم
که استاد منی




دیدار در جهان ازلی




نمی‌دونم در کدام شبان‌گاه تو در خوابم آمدی؟  
کجا بود که انتظار تو را کشیدن آموختم
چه کسی با من از تو گفته بود؟
یاد تو را، چه کسی در دلم انداخته بود؟
هر چه بود
عمری به انتظار تو رفت
من به پایان چشم دوختم و تو هم‌چنان در راه
شاید باور وجود تو دلیلی شد برای نکردن، زندگیم؟
نگاه نکردن در چشم کسی
گوش به صدای پای تو سپردن؟
آمدی؟
خودتی؟
نه، این‌هم نبود
و هزاره‌هایی که نیامدی
اینک سفر رو به اتمام و تو را ندیده خواهم رفت
عمر بی‌تو گذشت و ندانستیم اگر می‌آمدی
زندگی‌مان چراغان می‌شد؟ 
آسمان چه رنگی داشت حالا؟
بنفش صورتی؟
چه کسی در بچه‌سالی از تو به گوشم خواند؟
نکند کار کار خدا بود که به فریبم گفت: تو را جفت آفریدم؟
شاید باید همیشه نیمه‌های گم شده باشیم؟
راه نرسیده و درهای باز نگشته؟
شاید تو دلیل ادامه‌ی هر روزم بود و چشم دوختن به فرداهای بعدی؟
که اگر امید آمدن تو نبود
از مرگ باز نمی‌گشتم باز؟
 چند بار به شوق دیدنت به این جهان آمدم و تو نبودی؟
شاید دیدار نزدیک است
دیدار در جهان ازلی؟



 

اوضاع مشکوک




می‌گم‌هاااا.... یه ذره اوضاع مشکوک نیست؟
یادمه بچه که بودیم شب یلدا منتظر می‌نشستیم تا برف بیاد
یعنی به‌طور معمول روز اول دی همه‌جا سپید پوش بود
این سال ها که اوزون سوراخ شد و .... اینا به یاد ندارم در آذر ماه برفی اومده باشه
و وقتی با این صحنه غافلگیر می‌شی
چاره‌ای نداری جز به این‌که بیفتی به یاد تقویم مایایی
می‌گم ها
ما که باور نداریم قراره خبری بشه
اما اگر شد چی؟
با این حساب از تمام نعماتی که در این زندگی کوتاه بهره‌مند بودم
از تمام عشق هایی که آزمودم
از محبت‌های بسیار که گرفتم
از این‌که شانس تجربه‌ی زمین را بین این همه سیاره‌ی بی حیات داشتم
از تجربه‌ی چهار فصل زیبا
از همه آن‌چه در این زندگی داشتم و قدرشان را دانسته یا ندانستم
سپاس‌گذارم
از همه شمایی که این سال‌ها کنارم بودید و جوهر قلم
بی‌حد قدردانم
و اگر کسی را رنجاندم شرمسار
اگر زیاد یا کم بودم
اگر بودم یا نبودم
اگر نقطه‌ی سیاهی بر خاطرات کسی افزودم
اگر درست یا که غلط بودم ...... از همگی عذر خواهم
اگرهم عمری بود که با هم به انتظار نظاره‌ی بهار می‌نشینیم
اگر هم نه که درود بر انسان خدایان
تجربه‌ی کوتاه ولی سختی بود


۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

جور کشون، ابدی




فکر کن!!!
دیشب تا صبح از دندان درد ملق زده باشی تا با زور مسکن خوابت ببره
بعد صبح چشم باز کنی و نتونی از سرما از تخت بکنی
از نگرانی پرده را کنار بزنی ، نه که زمین از مدار خارج شده  یک‌شبه
ببینی هنوز آذر تمام نشده، داره برف می‌آد
ذهنت هم آماده درگیری با سوژه‌ی 21 دسامبر، 
به هر ژانگولر بازی که شده قصد کنی خودت رو از اتاق بندازی بیرون و برسی به خاک ریز اتاق کار
همین‌طور که منتظری سیستم بیاد بالا هم‌چنان درگیر برف و سرما و ماشینی بشی که هنوز ضد یخ نریختی
پات رو بذاری توی فیسبوک و ببینی، دختره از اون سر دنیا برات پیغام گذاشته
که چرا اتریش الان منفی پنج درجه است و مجبوره توی این سرما برای کار این در و اون در بزنه؟؟
یه جوری که انگار تو به زور فرستادیش وین
تازه یادت می‌آد چه پوستی ازت کنده شده تا در این آزمون‌های هفت رنگ قبول شه و بره از ایران
رفتنی که نه خواسته‌ی تو که قصد خودش بوده
کلی هم بمونی تو حیرت جوانی که به‌پای بچه حرام شد 
به وقت بازنشستگیخودت بمونی و مونست  شانتال
انگار نه انگار که 21 سال بچه‌ی بی‌بابا بزرگ کردی
نیست اثری از رد پای بچه‌ها
تازه بدهکار بشی که چرا زندگی دانشجویی سخته؟
 چرا اتریش سرده؟
 و چرا تو از شنیدن این اخبار رو به موت نمی‌شی؟
همه اونایی که رفتن از ایران تا ابد روی کول والدین سوار بودن؟
یا اصلا خیلی بهترش
من اگه این‌کاره بودم، نمی‌نشستم تو یادم بدی
همون هزار سال پیش رفته بودم از ایران
  تا کی باید جور بچه‌ها را بکشیم؟



ذائقه‌ی ایرونی




تا هزار سال دیگه هم می‌گذشت باز تنها کشوری که قابلیت پذیرش مذهب شیعه داشت، ما  بودیم
پونصدتا کانال مهپاره که ورق زدنش خودش نیمی از روز وقت می‌گیره
هر چی نگاه کنی، یک‌سری تبلیغاتی هست که فقط در کانال‌های ایرانی‌ می‌بینی
انواع قرص‌های لاغری، چاقی، گن‌های معجزه گر
خلاصه هر چیزی که اندکی زحمت و تلاش می‌خواد فقط از طریق انواع معجزات شدنی می‌شه
همه چیز باید مثل یه حب بالاانداختن عملی بشه گرنه پرونده‌اش مختومه است
اون‌موقع می‌گن شیرازی‌ها این‌طورند
نه واله
ما همگی ژنی از عصر باستان همین‌طوری بودیم
زمان هخامنشیان هم موبدان همراه پادشاه به ما سروری داشتندو خط می‌دادند.
 اصولا راحت‌الحلقوم طلبیم
یکی‌مون دلش نمی‌آد زحمت بکشه چهار صفحه قرآن به زبان پارسی بخونه ببینه اصلا چی نوشته اون تو؟
یه‌نخود تحقیق کنیم ببینیم در تاریخ چه در این‌باره ثبت شده؟
همین‌طور الله بختکی و کتره‌ای یا علی می‌گیم و جواب می‌گیریم
چون باورش داریم
تو به هر چه اعتقاد داشته باشی، جواب می ده
ذائقه‌ی ایرونی هم طلبه‌ی جن چراغ جادوست تا قصد و اختیار
دریغ از یه‌ذره اراده

یه توک پا تا مطبخ





یه چی بود قدیما می‌گفتن: یک سال بخور نون و تره، صد سال بخور نون و کره
واقعا که طلا بگیرن دهان پیشی‌نیان را
یعنی یه چیزایی پیش می‌آد که تو نه تنها در یک نقطه که،  
کل وجودت به سوزش می‌افته و نتونی از شرش خلاص بشی
حکایت من و این ضرب و المثل بالاست
امروز ، روز گذشته‌های دوره‌. حواست هست؟
شاید بین دو زمانی از خواب بیدار شدم؟
اون قدیما من جن بودم مدرسه بسم الله. 
یعنی از هیچ چیز زوری خوشم نمی‌آد. 
در راس امور مدرسه رفتن، در یک کلاس و یک ردیف و یک میز نشستن
مثل بقیه لباس پوشیدن و ساعت زدن. دروغ چرا ؟ تا قبر آ... هنوز هم جایی کارت نزدم جر همان ایام
از هرقانون و تعریف پیش ساخته بیزار؛ قدوم مبارکم را به این جهان فرود آوردم
حالا هم چشمم چهارتا تاوانش می‌دم
می‌گی نه؟
 همین حالا کشفی کردم که تا ابد به پشت دست خواهم زد
بهت می‌گم. بذار یه توک پا تا مطبخ برم و با یک لیوان چای تازه دم احمد عطری برگردم 
عرض خواهم کرد
تا من می‌آم یه نگاه به این چهره‌ی ماتم گرفته‌ام بنداز داره همین ها رو تعریف می‌کنه
الان برمی‌گردم




انبساط جهان آدمی




وقتی یاد بچگی می‌کنم، قند در دلم آب می‌شه 
در ذهنم حک کردم، عصر زرین بچگی
الان که به اون موقع می‌نگرم، همه‌چیز فوق خوب بود و زندگی پرستیدنی
حالا رو که می‌بینم، باز نگاهم برمی‌گیرده به بچگی و تکرار مداوم این سوال:
چرا همه‌چیز عوض شد؟
برمی‌گردونم به عدم اطلاعات کافی در بچگی
حکایت امروز من و مدرسه هم از همین دست می‌شه
اون‌وقتی که می‌شد و باید درس می‌خوندم، تو هپروت و عالم خیال و رویا بودم. صدقه سری همینم همیشه نصف مدادام از ته جویده یا ته خودکارا شکسته بود. که البته یادش بخیر
این مواقع ته خودکار را به حرارت بالای بخاری نفتی می‌سپردیم و بعد از کش و قوس بسیار باد می‌کرد. می‌ترکید و خم می‌شد. بعد به همین مناسبت خودکار را دور می‌انداختیم
وقت حساب و کتاب و هندسه که اصلا آی‌کیوم راه نمی‌داد وته کلاس برای خودم نقاشی می‌کشیدم
حالا باید بعد 859 سال بفهمم:
165 میلیارد سال از بیگ‌بنگ و آغاز جهان گذشته
13 میلیارد سال پیش منظومه شمسی و زمین وارد داستان شدند
9 میلیارد هم از آغاز حیات در زمین گذشته 
و همین‌طور هستی در حال انبساط بوده
یعنی بر ما که بخشی از این چرخه‌ایم این انبساط تاثیر گذار نبوده؟
ما از هم
ما از خودمون
ما از فطرت 
ما از عشق
ما از ما 
هر لحظه داریم از هم بیشتر و بیشتر دور می‌شیم


ملاحظه فرمودی؟ ته این همه عدد و صغری کبری باز خر خودم را سوار بودم
به چگونگی پایان جهان کار ندارم. نگران این لحظه و این‌جام که اگر از زمان مدرسه به این راز پی‌برده بودم
دو دستی به یه چیزی می‌چسبیدم تا بل‌که در پایان یک چیزی در دستم مانده باشه که به حضورم در قبیله‌ی آدمیان گواهی بده
برای روز مبادا البته
آخه  خیلی می‌ترسم در این چرخه‌ی انبساط، تهش سر از یک آسایش‌گاه سالمندان در بیارم
سی همین کمی نگرانم


از ماست که برماست
درس خونده بودیم زودتر یه فکری برای این انبساط جهان آدمی می‌کردیم
افسوس این هم دیر شد و ما همه‌ی عمر دیر رسیدیم


با عرض معذرت از حضرت خانم والده



آی‌شنبه آی شنبه
سلام به همه روزهای هفته علی‌الخصوص به شنبه که میراث دار نکرده‌های پشت سر بوده همیشه
یعنی نمی‌دونم حکمتش چی بود که موتور ذهنم همیشه بنده شنبه بود
درس‌های نخواند، تکالیف انجام نشده
سر بزرگی‌ها برای حضرت والده و ..... تمام به شنبه حوالت می‌شد
به عبارتی کار رابنداز خوبی برای ذهن‌ بچه‌سالم بود
هر بار که خانم والده خشمگین می‌شد
به سرعت برق و باد از صفحه روزگار حذف می‌شدم و در آن ساعات پنهانی که معمولا در گلخانه‌ی بزرگ خونه سپری می‌شد
به اعداد 124 هزار پیغمبر به خودم و خدا قول می‌دادم:
بذار از شنبه
جمعه می‌رم حموم و موهام رو می‌بافم و از شنبه درس می‌خونم
که البته همیشه موهای بلندم به یمن خانم والده بافته بود. اما این‌که عهد می‌کردم خودم موهایم را ببافم هم حتما از اقدامات نکرده بود که قول می‌دادم انجانش بدم
تا سال‌های بسیار که ارتباط تنگاتنگ موی بافته را با درس نمی‌فهمیدم
تا همین اواخر یعنی پانصد یا چهار صد سال پیش بود که فهمیدم
دختری با موی بافته و درس خوان الگوی مورد علاقه حضرت والده بود و من همیشه از این الگو در حال فرار
در نتیجه هیچ موقع نه درس خوان شدم و نه
دختری با دوگیس بافته‌ و خجالتی
با عرض شرمندگی از حضرت خانم والده
این هفته را به نیت شادی و سرور در هر روز هفته آغاز می‌کنم
که زندگی بر مدار قصد ما می‌گردد
شنبه‌هاتان رنگین کمانی ولی مانا


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...