۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

ملاقات با من



از بچگی همان‌طور که افتد و دانی، هرچیز که تکلیف می‌شد
دوست نداشتنی بود. حالا می‌خواد تکلیف شب مدرسه بود یا حتا نقاشی که از نوزادی براش می‌مردم
تا به زور و تکلیف می‌شد ، دلم رو می‌زد، از جمله، شوهر داری، مامان بودن ، دختر خوب و ...........
امروز هم یک کشف مهمی در رابطه با شما داشتم 
این‌که
وقت نماز، همه‌جا هستم جز در درون
اون بیرون، باون بالاها، توی ابرها، بین ستاره‌ها، کنار خورشید و ..............
چند روزی‌ست که امید از همه برکندم و روح خودم وارد مراوده شده‌ام
یعنی صرفا در درون و با خودم عشق‌ورزی می‌کنم
نه که شما فرمودید ، نفخه‌ فیه من الروحی . از همین رو اگر با روحم مرتبط باشم تو گویی که با شما در حال فالوده خوردنم
همه‌چیز تغییر کرد
حالا دیگه فکر نمی‌:نم باید تکلیف شما رو انجام بدم
وقت نماز حواسم نیست به بیرون خودم
از شنیدن صدای بال پرندگان تا فریاد دستفروش رهگذر
هرچه هست درون من است و اون تو هم که همه خالی است
در نتیجه ، نماز از تکلیف درآمد و دوبارهدشد نیازی صد در صد
خب چه کرمیه؟
ما هی می‌رفتیم سر سجاده و دولا راست می‌شدیم و حواس‌مون هم پر می‌کشید به اون دور دست‌ها
حالا یک احساس لطیف و دل‌نشین را تجربه می‌:نم
حضور، من
منه واقعی
خود خودم بودن

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...