۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم....چی چی چی چی حافظا




یه چی می‌گن، قدما.... زپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم....چی چی چی چی حافظا
اندر حکایت ماست
یک هفته است ساک سفر بسته و آماده‌ی رفتنم
هوا خراب شد، آسمان تپید و جاده برفی شد که هیچ
تازه، سینوزیتی که هزار ساله خفته و صدایش در نمی‌آمد، زده به جاده خاکی و از پیشونی تا پسه کله و گردن رو گرفته
چشمام که بزور باز می‌شه، الانم دارم کورمال کورمال و آلبالو گیلاس می‌چینه و  یه چی می‌نویسم
چند شب هم هست از سر شب تا خود صبح به 124 هزار زبان زنده و مرده‌ی دنیا کابوس می‌بینم
از نوع جفنگ و هفت رنگ 
که چی یه توک پا داشتیم می‌رفتیم تا چلک و برگردیم
حالا این رو به حساب عوالم نشونه‌ها بذارم؟ به حساب احوال پریشانی ذهنم؟
به حساب تغییرات جوی ؟
یا بگم خدا راهم رو بسته؟
خلاصه که همه‌یعمر سی همینا دیر رسیدیم یا اصلا نرسیدیم
اون‌جا که باید می‌رفتیم، موندیم
اون‌جا که باید می‌موندیم، رفتیم
و .............. خلاصه که هنوزم سفیر و سرگردونیم
اونام رو گذاشتیم پای قسمت و سرنوشت و برخی هم شانس و خلاصه که اسباب بد بیاری 
دردسرت ندم، خودم هیچ وقت هیچ نقش بسزایی نداشتم که بگم ما اینیم
یا نذاشتند، ندادند، نشد، بستند و گرفتند که ما اینیم
یکه و تنها و ....................... بد بیار
وگرنه که اگه دست خودم بود قبل از انوشه خانم انصاری، ماه که هیچی مشتری هم رفته بودم و داشتم اسباب سفر به مریخ مهیا می‌کردم
ولی خب دیگه از اون‌جا که همه‌اش زیر سر این اینگیلیس‌های بی‌پدر و مادر بود
مام هنوز هیچی



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...