۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه



همین‌که چشم باز کردم، بی‌اراده دستم رفته به سوی رادیوی بالای تخت
و چنین خواند سالار
نه آشنا نه همدمی
نه شانه‌ای زدوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی‌پناهی عظیم تو
و چه دگرگونم کرد
بغض در گلو چرخی خورد
بر سینه‌ام نشست و
در آن‌جا من بودم و این غم عظیم، بی‌کسی
که به هر وسیله
خواسته و ناخواسته تازیانه می‌خورد
فریاد می‌شود 
و از چشم می‌ریزد
و چه اندوه تلخی‌ست که تو کسی را نداشته باشی
تا سر سنگین از حزنت را دمی
بر شانه‌اش بگذاری و 
بغضی را فرو بری
که نه
سایه هم کافی‌ست که تو چنین به فریاد ننشینی

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...