۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

حکومت‌المجانین



در ازمنه‌ی دور که مدام کوه می‌رفتم، اولین آموزه‌ام این بود
گله‌های بز که در مسیری رفتن آغاز می‌کنند
هر چند صعب‌العبور. به هیچ سمتی نگاه نمی‌کنند
اولی جلودار است و باقی از پی او می‌روند
به خودت می‌اومدی، می‌دیدی سینه‌ی صاف و دیواره‌ای کوه را طی کردند بی‌آن‌که به پایین و اطراف نگهی کرده باشند
چون اولی می‌رفت، آن‌ها هم فقط دنباله روی او بودند
به راه و خطر نمی‌اندیشیدند
فقط می‌رفتند


در ولایت ما هم امور بدین‌گونه انجام می‌گیره
یکی‌ش من
هنوز سر از تخم در نیاورده بودم که دیدم
دختر خاله‌ جان‌ها، دختران شمسی‌خانم و فاطمه‌خانم و دیگر همساده‌ها
رخت سفید به‌تن می‌کنند و روانه‌ی خانه‌ی بخت می‌شوند و 
برتخت یکی بزن تو سر خودت و یکی بزن تو سر زندگی می‌نشینند
این شد که مام ترسیدیم از قافله غافل بمانیم و بهمون بگن ، ترشیده






پاره‌ای توضیحات از کتاب حکومت‌المجانین ، صفحه‌ی سیزدهم خط شونزده

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...