۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

جز شخص خودم


اگر مثل گله بزها زندگی نمی‌کردیم
امروز روزگارم افتادن از پی، گری نبود


در زمان ما که انقلاب موضوع روز بود،  
از نوع فرهنگی
جنگ نان و خورش شب بود
از نوع کوپنی
گزینه‌ای جز نوشتن از روی دست
همسایه بغلی نبود
  ازدواج، از ترس مقام ترشیدگی
  ازدواج هم که کردی ، باید به قید دو فوریت بچه‌ای تحویل ایل شوهر بدی که نگن: نازایی


و نتیجه می‌شه امروز که 
همه را شنیدم، جز آوای خودم
همه را دیدم، جز نقش خودم
همه را گفتم، جز حرف خودم
همه‌کس بودم ، به جز شخص خودم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...