۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

روز مادر



فکر کنم امروز روز مادر باشه
به تقویم دیگران کاری ندارم زیرا برای من هر روزی نام خودش را داره و هر روز دلیلی‌ست برای جشن گرفتن
اما این‌که چه‌طور شد روز مادر؟ برمی‌گرده به آغاز امروزم
اول صبحی همین که منتظر بودم کتری جوش بیاد تا چای دم کنم، سرکی به بیرون کشیدم
می‌خواستم ببینم صبح چه‌گونه آغاز شده؟
اولین منظره عبور باغبان‌باشی محله بود که با چرخ مملو از گل می‌رفت و فریاد می‌کشید:
گلیه............ گل
و اولین تصویری که مرا از طبقه‌ی پنجم به چرخ گل کشاند این رز زیبا بود
عطر مادر
مادری که همیشه در خاطراتم عطر رز‌اش جاری‌ست
نمی‌دونم شاید برمی‌گرده به باغچه‌ی پر از گل بچگی که هر گوشه‌اش بوی رز می‌داد و صبحی که با شاخه‌ای گل روانه‌ی مدرسه می‌شدیم
فکر کن تا ابتدایی بودیم نمی‌دونستیم چه‌طور مهر بی‌حساب‌مون رو هدیه‌ی خانم معلم کنیم
از ورود به راهنمایی هر روز آرزو داشتیم ماشینش پنچره بشه و گاهی هم بزاد که ما یک روز فقط یک روز بی او نفس بکشیم
این چیزی شبیه به کل حکایت دنیا است




پنج دقیقه بعد جناب گلی با دو فقره گلدان دم در بود و وعده‌ی فردا صبح که بناشد یک کیسه خاک و کود برام بیراه
باغبان نگاهی به گلدان‌های راه پله می‌کرد و می‌گفت:
فردا برات یاس بیارم؟
پرسیدم: چه یاسی؟
- امین الدوله، رازقی؟ 
گفتم: خودم دارم
نگاهش دوباره بر گلدان‌های پیچک راه پله نشست که تا طبقه‌ی اول سز خوردن و سرک می‌کشند
گفت: ماشا..... چه‌قده گل داری؟  یاسش کو؟
- توی ایوون . 
می‌دونستم از سر فضولی هم که شده دلش می‌خواست بیاد این ور در. که گفتم:
سگ توی خونه هست. نمی‌شه بیای تو
یک قدم به عقب رفت و بی‌خیال فضولی شد راه پله‌ها را گرفت به وعده‌ی فردا و یک گونی خاک گم شد
همین‌که گلدان‌ها را به داخل می‌بردم، مانند این بود که مادر را درآغوش دارم
عطر خوب مادر، عطر جاودانه‌ی رز
خدایا پدر زود رفت، 
این گل رز را برایم سلامت نگه‌دار و چنین بود که امروز شد، روز مادر
  از قدردانی غافل نبودم و بلافاصله گوشی برداشتم و زنگ زدم به دو طبقه پایین تر و  داشتم قصه‌ی خرید گلدان تازه را می‌گفتم، قربون صدقه‌اش شروع شد
همین‌که گفتم رز، می‌دنست آخرش به مادر ختم می‌شه
جدی چه‌ ساده می‌شه والدین را راضی نگه داشت و همیشه قدر بودن‌شان، عطر تنشان را با خود داشت
 و چه بی‌مهری باب شد، در این سرزمین







بو بکش، نفسی عمیق
به این می‌گن شمعدانی عطری یا عطر چایی
این یعنی زندگی
یعنی خاطره‌ی بی‌بی‌جهان
این یعنی کل خاطره‌ی من از زمین
عطر خوش کودکی

۱۳۹۲ اردیبهشت ۶, جمعه

من جمعه



وای شنبه، ای طلبکار دیرینه‌ی سال‌ها. 
تو هنوز حس خوبی برای من نیستی. 
رسیدنت چه بسیار راه‌های نرفته و حرف‌های نگفته و کارهای نکرده‌ای را به‌یادم می‌آورند که همگی پشت تو جامانده
چندهزار بار عهد کردم که:
صبر کن، به‌خدا قول می‌دم. شنبه این کار را انجام می‌دم
جمعه شب می‌رم حموم موهام رو می‌بافم و دیگه از شنبه تو کلاس خر می‌زنم
حال این‌که ما همیشه با موی بافته به مدرسه می‌رفتیم و تضاد عمل با عهدی که می‌بستم هم
جای کلی تراپی داره
به عبارت لری یعنی:
از شنبه قول می‌دم با میل خودم به فرامین حضرت خانم والده عمل کنم، تا از آن پس فرزندی نمونه ، کوشا و ساعی باشم
همان‌ها که مادر جان دوست می‌داشت
یعنی می‌پذیرفتم  از یه شنبه‌ای که هرگز نرسید، همانی باشم که خانم والده دوست داشت
نه تحمل استبداد خانم مادر و کج روی‌های پنهانی از جمله،
 حضور در کلاس ولی غیاب در آن و ورود به جهان تخیلاتی که همیشه با من بود
و چه‌طور می‌شد خودم نباشم و والده بود؟






وقتی هنوز خودم را نشناخته بودم قصد داشت شبیه اویی باشم که خودش هم از او بودنش راضی نبود
اگر بخوام درباره‌ی تو بنویسم مثنوی رومی از لطف خواهد افتاد ای شنبه‌ی همیشه ناگزیر
و امروز می‌فهمم که چرا هرگز تو را دوست نداشتم
زیرا همیشه شنبه یعنی: کسی جز خود بودن
و چه خوب شد که هیچ‌گاه بچه‌ی حرف شنوی نبودم و شنبه از اعتبار افتاد
ما ماندیم گرانی بار وجدان درد از باب رسیدن شنبه‌های هرگز نرسیده
همیشه پشت شنبه جا ماندم
همیشه از روی شنبه جستم
من همیشه جمعه بودم
شاید همان جمعه‌ی معروف رمان معروف جزیره‌ی معروفی که اسمش از یادم رفته
اما به هر جهت معروف بود
 


صبح همین‌طور که از این شونه به اون شونه می‌شدم
فکر می‌کردم که :
چیه این همه ننه من غریبم درمیاری که همه هستم جز اونی که از ازل بودم؟
چرا دکتر نیستی؟ 
یا وکیل ؟
چرا شوهر خوب و سذبه زیرت همین حالا سرکار نیست؟
چرا تو توی مطبخ نیستی؟
این دستای کثیف چیه؟ اینا چیه؟
رنگ و ذغاله؟
آفرین، صد آفرین هزار و سیصد آفرین. تو که همه‌اش خر خودت را سوار بودی، کجاش رو تو نبودی؟


همون‌جایی که در جهان خودم بودم و خوشحال نبودم
بار وجدان داشتم
گرنه که هر غلطی خواستی کردی
هوی عامو
تو نقاش شدی
این قلم در لیست آرزوهای هیچ یک از والدینت نبود
سبک‌سرانه و بی‌خبر ازدواج کردی
مادر بی‌چاره حتا خوابش را هم نمی‌دید
بی‌خبر و خود سر هم سه‌بار از یک نفر تلاق گرفتی
همه‌ی راه رو که رفتی
ذهن و از بیخ می‌کندی که حداقل حالش رو می‌بردی
نه با یک خروار مجادله و وجدان درد

یک رفیق خوب و ساده



بعد از هزار سال فکر کنم تازه خودم را شناختم
چیزی که همه‌ی عمرم را براش حرام کردم عشق بود
حالا می‌دونم نه عشق می‌خوام نه آقای شوهر
من فقط یک رفیق گرمابه گلستان کم دارم
گاه هم را ببینیم 
گپ بزنیم، قهوه بخوریم و درباره مسائل زیادی حرف بزنیم و بعد خداحافظی و هر کی به راه خودش بره
فقط همین
چرا از اول نفهمیده بودم این تنها نیاز من از جماعت بشری است؟
نه عشق و دلدادگی به‌هم چسبیده
نه همسری و جداسری
فقط یک رفیق خوب برای خوردن استکانی چای بی منظور و سیاست

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

ساخت بهشت





چند روز پیش همین‌طور که داشتم آب جوش کتری رو روی چای خشک داخل قوری می‌ریختم بود که
باخودم هوس کردم که: چه خوبه مریض بشم، با یک تب بالا!
حسابی پیوندگاهم جابه‌جا می‌شه
بعد قوری را برکتری گذاشتم و رفتم به سمت ایوان خانه
بعضی از گلدان‌ها هرس لازم داشت 



 از یکی شروع شد و من موندم و یک خروار برگ‌هایی که تنها حکمت چیده‌شدن‌شان
بقای ریشه و ساقه‌های اصلی‌ ست. مثل همیشه من باغ‌بان نمونه‌ی تبرستان مقیم مرکز
باد غروب دورم چرخی زد و نجوایی کرد و پرده‌ی وهمم دریده شد
وهم یا همان واقعیت جهان با برداشت شخصی هر یک از ما
همان جهان تخیلی که از بچگی به لطف دیگران تعریف شد و تعرف‌ش کردیم و شد جهان واقعی ما
نه جهان واقعی خودم
بعد ما لباس‌های آراسته و مد روز به تن می‌کنیم
اگر راه داد، بهترین ارابه‌ها را سوار می‌شیم و .... کلی این دنیا را باورش داریم
همونی که از دید بغل دستی‌ت تعریف‌ش کاملا فرق می‌کنه
چه بسی به سنت عهد دایناسوری، آسمان را هم به جای آبی کهربایی ببینم
ولی چون تو می‌گی، آسمون آبی. من‌هم فکر کردم تتو منظورت از این کهربایی همان آبی‌ست و توافق می‌کنیم
بعد گاهی فیلم‌های تخیلی وداستان‌های تخیلی را هم می‌بینیم و به چشم تخیل ازش می‌گذریم
حالا این‌که بین حقیقت جهان تا جهان واقیت یافته‌ی هریک از ما کدام تخیله؟
من هنوز سردر نمی‌آرم
چه به این‌که با خودم بگم:
اوه زلزله هم همین‌طوری اتفاق می‌افته
اونی که برگ‌ها رو می‌ریزه، می‌دونه چرا می‌ریزه
فقط نمی‌فهمم او که دانای کل کتاب زندگانی‌ست چرا می‌آره که بعد گروهی با هم ببره و بهش بگیم
حکمت خدا؟
خلاصه که در حین باغبانی کلی درگیر تفکرات چنین و چنانی می‌شم.............................رفت تا






فردا صبحش
چشمت روز بد نبینه همین‌که از تخت کندن فشار توپی بزرگ سرم را خم کرد و نشستم سرجام
ای داد بیداد این چه حال و روزی بود؟
تا برسم به مطبخ دریافته بودم که، به‌طور جدی مریض شدم، از نوع بد
همون‌طور که می‌لرزیدم  از هولم به قید سه فوریت، چای تازه دم عطری، کیسه‌ی آب‌گرم و چند فقره از همین قرص‌های ضد سرماخوردگی‌ و تب برخوردم، دوباره بیهوش شدم تا نزدیک ظهر
دیروز هم به همین شکل گذشت تا امروزی که بنا بود بعد قرنی تشریف ببرم میهمانی منزل خواهر خانم
ولی باز هم پیدا بود این‌کاره نیستم
اما صبر من کوچکترین شباهتی به صبر خدا نداره، به قید دو فوریت از بیماری و بستر و ننه من غریبم خودم را می‌کنم
زدم به ایوان
آب‌یاری و سم‌پاشی
کلی هم باد دورم پیچید
و حالا که دارم با چشم نیمه باز می‌نویسم




این دوروز از سر بیکاری یکی دو تا فیلم دیدم، که برحسب اتفاق در youtube پیدا کرده بودم
از همون فیلم‌هایی که بعد از هزار سال دیدن‌ش کلی برات رمز گشایی می‌کنه که ته تا کجا خودت نیستی؟!!!
این‌که چرا این چندصد سال عمر نت اقدام به جستجوی اون‌ها نکرده بودم بماند
لابد وقتش حالا بود؟
اولی  made in heaven  که یادمه همون سالی که دیدم‌ش چه‌قدر تاثیر به‌سزایی درمن گذاشت با تائید این‌که:
احساسی که از بچگی با منه، این‌که یکی هست ، یکی که نیمه‌ی منه و یک‌جای دنیا حتما در یک نقطه قرار خواهیم گرفت، حقیقت دارد
دومی هم فیلم  out on a limb  که چه‌قدر منو در همان سال‌های ساختش « 1986 » که با فرضیه‌ی دون خوان به تازگی مواجه شده بودم، تا کجا توانسته زیر و رو کنه
و حالا بعد از این‌همه سال با دیدن این فیلم‌ها با خودم آرزو می‌کنم
کاش در جنگل بزرگ شده بودم در اوج و نبود امکانات، حداقل الان با رای و خرد شخصی خودم زندگی می‌کردم
نه با توهمات جمعی که تا وقت مرگ قطعیت پیدا نمی‌کنه



و من که ته همه این ژانگولر بازی‌ها، چه‌قدر تنهام










۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

اقتدار و فوتینا



 اون قدیما که قد من هنوز به لب طاقچه‌ي اتاق‌مون نرسیده بود
فوتینا یک قرون بود
اما بساط حالش یه دو سه ساعتی کش داشت
فوتینا = 

همان بسته‌های کوچک آرد نخودچی مخلوط با خاک قند بود که همراه یک نی‌ پلاستیکی کوچیک به ما بچه‌های کوچه پس کوچه‌های عصر زرین یک دنیا لذت می‌بخشید.      « دیلماچ  »
از خوردن با نی شروع می‌شد و می‌رسید به سوژه‌های خنده دار الکی که تو بزنی زیر خنده و پووووووووف
غبار آرد نخودچی به هوا خاست
بعد از کلی هر و هر و خنده می‌رسید نوبت شانسی کوچیکی که ته آرد نخودچی پنهان بود
این مسیر زندگی من هم به‌مانند فوتینایی‌ست که الان به نوبت شانسی رسیده و فهمیدیم، 
بازی همون لذت آرد پاشی بود. 
نتیجه بی معنی‌ست چون تهش تازه نیمه شبی بعد از هزار سال از خواب می‌پری و دنبال صدایی می‌گردی که به تو گفت:
خدا بشر نبوده، نمی‌تونه هم باشه که دردهای بشری شما زیر و زبرش کنه و آستین معجزه بالا بزنه
 حکمت تمام شاخه‌های اضافه، ناتوان ..... به دست اوست
او تنها مدار اقتدار را خوب می‌فهمه
و من که به‌جای رسیدن به اقتدار همیشه چشم گذاشته بودم تا خدا پنهان بشه تا من در جستجویش به زندگانیم معنا بدم
انرژی‌های گرام در پسه چشم گذاشتن‌های بسیار رفت و اقتدار گم شد و من تازه رسیدم به خدایی که فقط به اقتدار پاسخ می‌ده

۱۳۹۲ فروردین ۳۱, شنبه

منه ذهنی




داستانی نیست

همین‌طوری حال می‌کردم نیام این‌ورا
امروز متوجه شدم در این مدت شدیدا با منه ذهنی‌م درگیری داشتم
نه تنها این مدت که همه عمر باهم درگیر بودیم
هزارو شیشصد و شصت و سه‌تا اسم و نشونه براش ساختیم
یه روز ذهنم بود که گاه کله‌ی سحری به‌جای پای میز کله پاچه وسط محله‌ی بد ابلیس خراب شده ولم می‌کرد
یه مدت هم همه اطرافیان و شناخته نشناخته‌ای بود که به عناوین متعدد مانع رفتن من به سمت زندگی و شیرینی می‌شد
یه مدت آقای شوهر بود و مدتی هم کتاب و دفتر و مکتب
امروز این‌جا روبروی خودم چشم باز کردم
یه منی که اصلن خود من نیست
منه از بی‌بی‌جهان گرفته تا آخرین منه دیروزم در نقش مامان خانوم گل مهربون
همون نقشی که حسابی دوستش دارم و درش خبره شدم
من در همه چیز خبره شدم چون مثل اسفنج خشک افتادم وسط سونای بخار
همیشه و همه‌جا، همه کس بودم الا خودم
منه ذهنی که انتظارات آدم‌های اطراف زندگی‌م از منه من بود 
بخش عمده‌ی این قالب هم دست رنج بی‌بی‌جهان و حضرت خداوندگار پدر بود
همیشه مواظب بودم اونی نباشم که مایه‌ی سرافکنذگی یادش بشم
چون در تمام این سی‌چهار سال دوری همه‌ی چوب خط‌هاش رو می‌شناختم
حالا می‌دونم باید کمی به منه خودم پی ببرم
من کیستم؟
اگر در یک جزیره کنار خانم میمونه ول شده بودم و دنیا رو چهار دست و پای میمونی می‌شناختم
الان هم همینی بودم که با اصرار به دنیا و البته با افتخار می‌گم:
بابا من ذاتم اینه. نمی‌تونم خودم را به هیچ طریق تغییر بدم
اون‌جای آدم دروغ‌گو
تو اصلا یادت مونده کی بودی؟



۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

شیطون هولت نده




دیروز همین‌طور که جوانه‌های تازه‌ی امین‌الدوله را به نخ می‌کشیدم
یک چشمم به پایین بود که از طبقه پنجم سقوط نکنم
در همان لحظه‌ی زرین بود که کشف مهمی داشتم، این‌که
معمولا در بلندی وحشت از سقوط دارم. گو این‌که  هیچ سابقه‌ی سقوطی بر ذهنم نیست
و به‌طور معمول در اون لحظات از خودم می‌پرسم:
چرا باید بیفتی؟ نرده که سرجاش و حواس توهم جمع. ناگاه ندایی از ذهن برآمد که:
اگر یک نیروی منفی هولت بده  چی؟
آره به‌خدا، همیشه در بلندی از این می‌ترسم که این غیرارگانیک‌های ذلیل مرده هولم بدن پایین تا از شرم خلاص بشن.
این چه نیرویی است که در 24 ساعت باما کاریش نیست و فقط وقت بلندی می‌آد سراغ ما؟
     کانون ادراکم چرخی خورد و رفت در نقطه‌ی کودکی ایستاد و صدای بی‌بی‌جهان که سرآسیمه می‌گفت:
  - بچه نرو لب بوم. شیطون هولت می‌ده می‌افتی پایین پدرت درمی‌آد.
همون شیطونی که شب‌ها هم وقتی می‌خوابیدم می‌آمد و در دهانم جیش می‌کرد
همانی که بی‌وقفه تشویقم می‌کرد به دروغ گویی ..... و من که چه مبارز سرسختی بودم همه عمر
با تمام ترس‌های دیکته شده‌ی بی‌بی‌جهان زیستم و زندگی‌م از ریخت افتاد
بعد می‌خواهی به مبارزه بر علیه‌ش برنخیزم؟
باید هم شش سال از عمر گرامم صرف تالیف بهابل می‌شد
چون به لطف بی‌بی‌جهان
خدا برآسمان‌ها جا داشت و شیطون همیشه کنار ما
 برای مبارزه با شیطون از زندگی افتادیم و خدای اون بالا هم به کمک نیامد چون داشت حکمتش را رقم می‌زد
 بی‌بی‌ جان چی‌می‌شد به‌جای این‌که شبانه روز از شیطون بترسانی‌مان می‌گفتی
خدا همین نزدیکاست
خدا در درون ماست
خدا اون بالانیست و تو برای تجربه‌اش به دنیا آمدی
نه گمانم هیچ وقت کارم به این‌جا می‌رسید


۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه

مدنیت



بازهم تعطیلی. خدا نگه‌داره تقویم اسلام را که همه روزهاش تعطیله الا قیامت 
با همه این‌ها هنوز عاشق روزهای تعطیلم. روزهایی که شبش دغدغه نداری که فردا باید ..... فلان و اینا
و من چه خوشحالم. با خیال راحت تی‌وی می‌بینم، دیر می‌خوابم و .... در حالی‌که هرگز اداره رو نبودم
هرگز کارت نزدم، الا برای خودم
از همان هنگام که اساتید گرام وامی‌داشتن به استفاده از نور روز
از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر
و من‌که ساعت خوردم از همان زمان برای 8 صبح
و شب‌های تعطیلی که با خیال راحت گاه تا ساعت 9 صبح فردا می‌خوابم
چون ذهنم درگیر نیست
درگیر این که همه سر کار و تو توی رختخواب؟
و این همان برنامه ریزی هزاره‌هاست برای اجتماعی شدن ما
رفتن با موج وقایع جمعی
آمدن با تقویم خانگی
دوست داشتن به وقت جوانی و دوست نداشتن به هنگام پیری
نمی‌دونم اگر در جزیره‌ای دور افتاده به‌دنیا آمده بودم که هیچ خبر از اجتماع و مدنیت و ... اینا نداشت
ممکنه الان آدم خوش‌حال تری بودم؟
مثلا : هرگز در سن بچه سالی ازدواج نمی‌کردم
تندی هم بچه دار نمی‌شدم که در اوج جوانی با دو بچه لقب شیرین بیوگی را یرک بکشم تاحالا
چه بسا هرگز ازدواج نمی‌کردم و شاید در سنین میان‌سالی جفتی مناسب احوالم می‌یافتم و الان چنین تنها نبودم
یادم باشه اگر زندگی دیگری بود، در جزیره‌ای به دنیا بیام که قرار نباشه هرگز کشفش کنند

حکمت خداوندی






صدای خسته‌اش از آن‌سوی خط گفت:
- وای خاله نگو که حسابی بز آوردم.
- از کجا؟ 
- نه بز واقعی. امروز گوشی موبایلم را از روی میز کار دزدیدن.
گفتم: همون که توی کلاس هم ازت آویزونه؟ لابد حکمتی داشته.
 که البته درحال گفتن این جمله خودم می‌دونستم دارم از کد سوخته استفاده می‌کنم. 
چه می‌شه کرد؟ در این مواقع باید یه‌جوری دلداری داد. اضافه کردم: « انشا.... دزدش خوش دست بوده و برات خیر بیاد. » 

اما خودم هم در همان آنی که می‌گفتم می‌دونستم شر و وری بیش نیست
این حکمت و قدم و ... اینا رو قدما برای آرامش لحظه‌ای ساختند. هزار بار خودم این جمله را شنیدم
وقتی ماشین می‌خری می‌گن، چرخش برات بچرخه و خوش قدم باشه. دزد می‌آد هم همین را می‌گیم. در وقایع هم که حکمت خداوندی نهفته
خلاصه که همه می‌تونن باعث وقایع اطراف ما بشن، جز خود ما
و این حکمت خدا کجاست که ازش بی‌خبریم؟ نمی‌دونم 
مارو سرویس کرد بس‌که ما رفتیم و به در بسته خوردیم که روش نوشته بود حکمت خدا
راهی هم که رفتیم و باز بود، نتیجه خرد ماست



« بماند که از دیشب با خودم درگیرم: باز دم زدی یه بلایی سر یکی اومد؟ چه‌کار به موبایلای این بدبختا داشتی  که این‌طوری بشه؟ همون لحظاتی که تو دم زدی برای موبایل‌ش؛  ببین چی به سرش اومد؟  که این هم از هراس من از من برمی‌آد. نه واقعیت کلام من. گرنه الان باید خروار خروار عشق داشتم. کم این‌جا فریاد زدم آی عشق به‌من حادث شو؟ »



۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

یونجه‌زاران تهران







امروز از دنده‌ی شاکی بیدار شدم
شاکی از این‌که چرا بزرگ شدم؟
بچه بودیم زور می‌زدیم تند تند بزرگ بشیم و حال شاکی از این‌که چرا بچه نموندم
شاکی دلتنگ برای بچگی ، جهان آزادی و زیبایی
خیابان‌های خلوت تهران که فقط با صدای خنده‌ی بچه‌ها یا عبور بی‌گاه نون خشکی که فریاد می‌کشید:
نمکی...........ه،          نووووووووووووووون خشکی
نون خشک می‌گرفت و نمک می‌داد
و بعد هم صدای پرنده‌ها
هنوز یونجه‌زاران تهران حقیقت داشت 
و من که کودکانه 
از بین دیوارهای ریخته 
برای دیدن یک شبدر سرک می‌کشیدم

حیاط خانه و مادر باهم عطر رز می‌داد
و   هنوز عطر رز یادآور مادر است
خداحفظش کند 
  دستان نرم سفیدش چروک خورده و شکر که هم‌چنان،
 هست و بی‌حد پر مهر است



 
آفتاب بی خست برقالی‌  پهن می‌شد
گنگجشکان با شادی شاخه به شاخه بازی می‌کردند
کبوترهای رقصان محله برآسمان و
سکوتی دلنشین جریان داشت

و من که هنوز در پشت سر جا ماندم
 وسط شاخه‌هات بزرگ توت
زیر سایه‌ی تاکستان 
بین بوته‌های بلند ذرت
در دل همین پایتخت نکبت


جان من بیا یه نخود بچگی کنیم




این هنرجوهای تازه منو سخت به یاد دیروزهایم می‌برند.
 شاید قرار گرفتن در برابر این آینه‌ی کهنه باید به‌یادم می‌آورد که چه راه دور و دارزی طی شد تا به این نقطه رسیدم
پسره آهسته آهسته، ریز ریز کار می‌آره، اما تمیز و فاقد جرات
دخترک تند تند و بزرگ بزرگ، اما پر جرات
ولی هیچ کدام به دردم نمی‌خوره، کلی زمان لازمه تا  این ها را به تعادل برسونم
در حالی‌که می‌بینند با چه سرعتی نقاش می‌شوند؛  ولی بی‌من به کار گند می‌زنند
هنگام هنرجویی من رسم طور دیگری بود
فقط یک چیز مهم بود، نقاشی
کاری که غلط نکنم در قنداق هم به آن فکر کرده بودم
  چهار سالم بود که  در کودکستان کاخ کودک،  برای اولین‌بار گل‌سرخی را رنگ کردم. 
هنوز بعد از هزاران سال لحظات پرکردن گل‌برگ‌ها با مداد رنگی تا سرویس خونه و مسیر تا مادر را که  دفتر چه از دستم جدا نشد.
چنان  قلبم به شوق می‌طپید که هنوز صدایش در گوش دلم به‌یادگار مانده است
پر از شوق بودم و باز شدن در که چه کشدار بود،
 خوب یادم هست، 
هوا همان هوایی بود که هنوز هم عاشق‌ش هستم
یک عصر زمستانی و بارانی با خیابان‌هایی پر از چراغ‌های رنگی
  روح من فقط به شوق رسم و رنگ به این جهان آمده 
 هیچ‌گاه دنبال نتیجه نبودم. 
از اولین استاد آقای صفا در دوازده‌سالگی تا آخرین استاد جناب هداوند در سی سالگی
من فقط لذت رسم و آموختن را خوب می‌شناختم
لذت شاگردی، شوق لحظات خلقت نه رسیدن به پایه‌ی استاد
اما بچه‌های کیک زرد،
 تند تند می‌آن و تند تند هم قصد رفتن دارند، 
به حرفت گوش نمی‌دن، چون ذهن‌شون درگیر هزار و یک کار نیمه بیرون این دیواره
بچه‌های عصر جنگ، دل کوچیک و شتابزده
عاشقان همیشه شکست خورده
  پشت سه پایه به قرار شب فکر می‌کنند. حین کار به گوشی همراه بی‌صدا شده 
درگیر روابط و ترس تنهایی 
هنوز خط اول کشیده نشده به فکر قاب کردنه 
 شاید به دلیل عشق به خلقت طی مسیر نمی‌کنند؟
اما استعدادش را دارند
بیشتر درگیر نمایش و افتخاراتند
این بچه‌های عصر امروزند، که در روابط‌شان هم چنین اسیر ذهن‌ند
 نه مثل من بچه‌ی میدان‌های پشت هم نارمک و دوچرخه بازی در عصرهای بهاری، تابستونی 
عطر گلسیرین و امین‌الدوله که از شانه‌های دیوار به سمت آسفالت سر خورده
جهان من فقط در دل دیوارهای خانه‌ی پدری واقعیت داشت و به لطف نبود امکانات و تکنوآلرژی و باوری از جهان‌های دیگر  درش نبود. 
 آبی‌ آسمانم با ملافه‌های آب ژاول خورده‌ی روی بند،  ابری می‌شد
  کوچک بودم و جهان بسیار بزرگتر از آنی که در ذهنم جای گیرد
 



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...