هنگام خشم چه میکنی؟
هنگام اندوه؟
یا ترس؟
هر یک از این احوال ما رو تا لب پل صرات میبره
و موضوع این نیست که چرا اینها رخ میده؟
موضوع اینه که من چرا واکنش دارم یا داشتم
قدیمها تا دلت بخواد واکنش داشتم
انواع فریاد، قهر، برخوردن، خشم و ..... داستان
یعنی نباید کسی روی حرفم ، حرفی میزد
کسی برخلاف میلم توقع داشت، کفر عالم میشدم
خلاصه که کلکسیونی از انواع واکنش میخواستی من بودم
سی اینکه نمیشد هر کی هر کاری دلش میخواست بکنه
من باید همه چیز و همه کس رو کنترل میکردم
سی این که تنی مجروح داشتم از باب منه ذهنی
منی عظیم و کهنسال که هزارهها از دست آدمیان آب نوشیده
تا جایی که پی بردم
من نمی تونم عالم و آدم رو عوض کنم
چرا اصلن دردم میآد؟
زخم دارم؟
کینه یا چی؟
هر چه بود همه اش اضافی بود
محصولات سال ها لوس خانواده بودن
حالا دیگه می دونم نه کسی هستم و نه ناچیزم
من نباید دردم بیاد
من نباید آزرده بشم
من نباید منی باشم اصلن
منی بیقدر و ناچیز
که برای خدایگونگی آمده
و خدا نه اهل خشم و قضاوت است و نه قهر و ناز
