۱۳۹۴ مهر ۲۵, شنبه

وهم قیامت





چنی عجیبی زندگی؟
حکایت من و زندگیم داستان بچه‌ای‌ست که دوربین پولاروید خرابی یافته
دوربینی که سال‌ها زمان لازم داره تا تصاویرش ظاهر بشه
درواقع زندگی‌ من محصول جهل بوده و از قرار خواهد بود
هزار سال به خودم پیچیدم، خشمگین شدم و بخشیدم
کتک خوردم و بخشیدم، ناسزا شنیدم و بخشیدم
زیرا
باور کرده بودم تمام ناسازگاری‌ها از باب متارکه‌ی بی‌گاه‌م بوده
و همه رو بخشیدم و عمری با عذاب وجدان زیستم
این‌که چرا نتونستم یارو رو تحمل کنم و ادامه بدم؟
گو این‌که به قیمت جانم تمام می‌شد
سال‌های آخر مشت مشت قرص اعصاب می‌خوردم و هم‌چون شبهی بی‌خانمان از سویی به سوی دگر می‌رفتم
زندگی‌م چیزی نبود جز باج به آدمی بی‌کاره و معتاد دادن
نه تنها به خودش که به کل خانواده باج می دادم
مادی و معنوی
و کتک‌های بسیار فراوان که از همین عاشق دل‌سوخته می‌خوردم
عاقبت هم روزی جونم رو برداشتم و فرار کردم
بعد از اون هم این مهم به دختر بزرگه به ارث رسید 
و من‌که هم‌چنان تصور داشتم خطا کارم
فکر کن بعد از یک عمر خوابت بدره و بفهمی در خواب خوش غفلت بودی
کلی حال آدم رو می‌گیره و دلت می‌خواد دوباره در دنیا رو به سمت همه‌شون ببندی
و از جایی که با روح‌م عهد آزادی دارم
باید همه رو قورت بدم و آگاهانه از اطلاعات جدید استفاده کنم
دیگه نه دری می‌بندم به سوی اولاد و نه خشمی خواهم داشت
آگاهانه زندگی خواهم کرد با لذت آزادی



به میمنت و خوشی میهمانی عصرانه به شب چسبید و تمام شد و رفت
کلی خودم رو به آب و آتش زدم که حتا یک نخود بغض و کینه نداشته باشم
و می‌شه گفت مزدم را هم گرفتم
آزادی
آزادی عمیق و خاص
فهمیدم تمام این‌ سال ها بی‌گناه بودم
داستان این‌جا بود که
جمعه که تمام شد و رفت
ولی
شنبه عصر در پی تماسی تلفنی با دخترک به کشف مهمی رسیدم
نمی دونم چی موجب شد اعتراف کنه؟
یا شاید پیش‌تر‌ها هم واضح بود و خودم هم می دونستم
اما به‌قدری باهام بدرفتاری می‌شد خودم شک کرده بودم
و خودم رو مستحق هر نوع عذابی می‌شناختم
وقتی یکی رو می ذاری بیخ دیوار که تو این همه سال برای این یارو تنهایی خریدی و ..... داستان
یهو که می‌شنوی :
من به‌خاطر هیچ‌کس نموندم پیش مامانی
فقط نمی‌خواستم جایی باشم که اول نیستم
خونه‌ی مامانی فقط من بودم و خونه‌ی تو پریا هم داشت و من می خواستم فقط خودم تنها مورد توجه باشم
و البته آزادی‌های منزل بانو مادر بزرگ پدری
چه رو دستی خورد مامانی
یک عمر تیشه داد اره گرفت با من به امید این‌که سر پیری کارش به پیری و کوری نرسه
و حالا که روی ویلچر زندگی می کنه و دوست نداره تنها باشه
پریسا هوس می‌کنه بره و با پدرش زندگی کنه که زن سوم را هم به سلامتی تلاق به چیز کرد
چرا باید اون همه توهین و ناسزا رو به جون می خریدم؟
زیرا همیشه مسبب تمام ماجراهای زندگی رو خودم می دونستم
خودی غیر قابل بخشش که تنها نتیجه‌ی حضورش ویرانی بود و درد
حالا می‌فهمم
عجب جهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-ل بی‌پایانی ؟
حکایت برداشت همه‌ی ما از زندگی
داستان فیل است و تاریکی
یکی به پاش دست می‌زنه می‌گه: فیل شکل ستون
یکی به خرطوم و می‌گه: شکل ناودان و ....... داستان
حالا چی؟
خشمگینم؟
نه
احساس آزادی می‌کنم
می‌شد این جهل رو تا وقت رفتن حمل کرد 
باید شاکر باشم چاره‌اش یک کاسه آش بود و بشقابی کیک سیب

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...