۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

هیچ

ای داد بیداد
روزگار همچنان بی‌عشق سپری می‌شه و من رمقی برای برداشتن حتی یک قدم پیش‌تر ندارم
راستش از این ماجرای عشق و پیچیدگی‌هایی که بخصوص برای سنین ما داره که داره همچین یه نموره نا امید می‌شم
هرکی که می‌بینم، یا دارم درش دیگری را جستجو می‌کنم یا موجودی خیالی را که شاید شبی در جنگلی رویاگونه دیده‌ام
خلاصه که این لطمة جبران ناپذیر به جامعة فرهنگی خودتون می‌خوره. وگرنه من که خودم رو هزار ساله متعلق به مردم می‌دونم
ولی دلم رنگ می‌خواد
طرح
شاید کمی نقاشی حالم را جا بیاره؟

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...