۱۳۸۷ فروردین ۱۲, دوشنبه

سیزده بدر

خب به میمنت و مبارکی این سیزده اول سال هم رسید و ما هنوز به هیچی نرسیدیم
راستش دروغ چرا از صبح به خودم گفتم امروز تعطیله یک دیازپام انداختم بالا. حالا نه خوابم و نه بیدار. نه مستم و نه هوشیار
یه جور ملنگ با آبرو
اما تا دلت بخواهد دلنازک و غم‌زده. البته خلاف دیگری هم کردم که نمی‌شه اسمش رو برد
خب سیزده بدره دیگه. من هر سال این‌موقع یک‌خروار مهمون داشتم و نمی‌دونستم گاهی به کدوم گوشة جنگل پناه ببرم؟
اما، خدا بخیر کنه سیزده سال بعدی رو
فکر کنم این‌طور که پیش می‌ره سال دیگه دیازپام کفاف نکنه و باید تو مایه اسید بپرم. خب منم آدمم عزیزم و دیگه رسما بریدم
البته بد فکری هم نیست این چندی باقی راه رو هم انواع خلاف جات را هم امتحان کنیم که لال از دنیا نرفته باشیم. فقط قول می‌دم تا جایی پیش برم که کارم به دمه ترمینال نکشه

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...