
تا چشم باز كردم، از خودم پرسیدم:
کار بعدی چیه؟
حتما کاری هست که من بهخاطرش به دنیا آمدم که، همهی کارهای تا اینجا خط خورده
یعنی نگرش من اینه
نه من انقدر مهم هستم که یک نیروی مرموز کارو زندگیش رو گذاشته باشه؛ برای گرفتن حال من
نه خلقت من نامتناسب که از هر راهی که میرم، راه مسدود بشه
من به درستی طراحی خودم و این جهان اعتقاد دارم
همانگونه که وقتی رخ دادی حالم رو میگیره، نمیذارم پای شانس ضایع
میگم: حتمن دلیلی هست که از آن بیاطلاع هستم
در کتاب هم هست:
چه مواقع که چیزی رو با همه جان میخواستید و من ندادم. ولی بعدن شما شاکر ندادنم شدید
انقدر خود مهم بینی هم ندارم که همه تجاربم را بذارم پای دشمنان نادیده
تو جنگ کازرون ما شمشیر رو بردیم بالا و زدیم سر سرهنگ بیپدر اینگیلیسیا رو اندختم جلوی پای هنگ. بیناموس نیم ساعت فحش میداد . آخر یه قاب دستمال چپوندم توی دهنش تا خفه شد
هیچ کجا در جستجوی رساندن خودم تا عرش پروردگار نبودم
فقط زیستم
و فقط حتم دارم، آدم بیکار میشه اسباب دست ذهن خلافکار
و چون از این دوری میکنم، مجبورم بگردم و کاری برای خودم دست و پا کنم
فقط همین
به همین سادگی
اول فکر کردم برگردم به تراش سنگ و چوب و ساخت مجسمه
یادم حرف دیروز طبیب افتادم که در پاسخ سوالم که آیا میشه از ماسک برای نقاشی استفاده کنم؟
- بله. از این ماسکهای جنگی مخصوص مواد شیمیایی
پس مجسمه سازی هم در همین مسیره.
خاک چوب یا بوی بد سیمان و پودر سنگ؛ از همان روزگاران سلامت هم آزارم میداد
میمونه؟
دارم فکر میکنم
تا اطلاع ثانوی شیرینی پزی هم تعطیل، زیرا عطر وانیل هم آزارم میده، انقدری که روز اول خودم لب به شیرینی که میپزم نمیزنم
تا بوی وانیل از سرم بره
فکر کن
یک فقره دماغ چه نقشی میتونه در زندگی ما بازی کنه؟
و ما چه گنجینهای هستیم از امکاناتی که چون استفاده نمیکنیم
به چشم نمیآد