۱۳۸۵ دی ۱۵, جمعه

چند تا مونده؟



باز یک جمعهء دیگه رسید. شاید هم اون نرسید، ما به جمعهء دیگری رسیدیم. در مسیر این تجربه زمینی، چندتا جمعه سهم داریم؟
از چندتا جمعه عبور کردیم؟
چند جمعه دیگه مونده؟
هر جمعه دلیلی برای دلگیری هست، غروب جمعه‌ای که قرار است با تلخی لیوانی قهوه تلخ و سیاه قورتش داد. یادم نیست شروع کردم در اینجا به جمعه شماری؟ کمی عقب می‌روم. نمایی از دورتر می‌بینم. فقط غر زدم و جمعه شمردم. شاید با این‌کار جمعه رو در برنامه ثابت نشاندم؟ آیا این من نیست که با باور تلخی جمعه او را سخت و دودستی در تقویم باورهام چسباندم؟

بخواه و بمان

  اهای، با یکی از شما هستم که می‌دانم این‌جا سرک می‌کشید   برای چندمین مرتبه خواب تو را دیدم   خواب این‌که در بستر بیماری هستی و چند خانم از...