۱۳۸۵ دی ۳۰, شنبه

شب و توهم



شب دوم سفر تلفن‌ها قطع شد و ما دل به این گوشی ناهمراه سپردیم. از روز سوم بگم که کل ارتباط همراه رستم رود تا نوشهر دچار اختلال شد و شب‌هم هوا طوفانی شد. باد، خشمگین خود را به پنجره‌ها می‌کوبید و زوزه می‌کشید. با رفتن برق سناریوی وحشت تمام عیاری، کامل شد
نه صوت و نه نوری جریان داشت. نفس‌ها‌‌ی مان حبس و گره خورده بود. تمام خون بدن به مغزم هجوم آورده بود و گوش‌هام کیپ بود. صورتم همچون قلب ضربان داشت. امواج دریا خود را به شیشه‌های قدی می‌کوبید و قطرات آب موزیانه از شکاف درزها داخل می‌شدند
فشارهوا، قصد شکستن شیشه‌ داشت و ما در توهم آخرزمانی اسیر. برق چندین بار قدم رنجه کرد و دل‌مان شاد شد. ولی نیامده می‌رفت. ماهم نه که نخواهیم، از لطف این محصولات هالیوود جرات نداشتیم هم‌دیگر را تنها ب ذاریم
روز بعد آفتاب دریا را زرین کرده بود و من با چشم خواب‌آلود تحمل دیدن زیبایی‌های مقابلم را نداشتم. همه چیز سالم برجای خود بود. و ما انرژی‌های‌مان را حرام توهم‌های ذهن کردیم. از سفر هم هیچ حالیم نشد. وقتی تاریکی هست ما از عدم اطلاعات وحشت می‌کنیم. نه از حقیقت زمان و مکان
از کار افتادن همه‌چیز معنایی جز سکوت و نظارهء لحظهء اکنون نداشت.
ما کار را به تونل وحشت کشیدیم تا حالی‌مان شود، کار از درون مخوف است؛ نه برون

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...