خوابمانده و دیر با ظاهری پریشان سرکار اومد. فضای اتاقها برایش غیر قابل تحمل بود. فنجان چایش را برداشت و خودش را به بالکن رساند. چای را با غربتی در حال انفجار قورت داد. دنیا برایش تیره و تار شده بود و حتی از خودش بیزار شدهنقطهء سیاهی توجهش را جلب کرد و بهآن سو رفت. دیدن حلزون بخت برگشته کافی بود تا تلافی همه شکایتش را برسرش خالی کند. حلزون را برداشت و با تمام توان آن را پرتاب کرد
یکماه بعد. صدای ضربهای بردر او را بلند کرد. در را باز کرد و حلزون بخت برگشته را پشت در دید
با ظاهری برآشفته به مرد گفت
چه کسی بهتو اجازه داد سرنوشت منو پرت کنی هزار متر اونور تر ؟
من تا حالا تو راه بودم تا برگردم خونه. مگه من جای تو رو تنگ کرده بودم که یککاره دست دراز کردی و منو انداختی اونجا؟