۱۳۸۵ دی ۲۴, یکشنبه

مردی با اسب سفید


هر یک روی مبلی کز کرده بودیم و با سرانگشت لحظه‌های هیچی را می‌شکافتیم. دردی مشترک ما را دچار کرده بود. گلاب اصرار داشت، فقط باید عاشق بشه. دوست داشتن کافی نیست. ولی تا دوست نداشته باشیم وارد عشق نمی‌شویم؟ یعنی باید مواد اولیه باشه تا با تجربه‌اش یک اتفاق حادث بشه. ما تو پیدا کردن جنس موندیم. ما دیگه به‌سختی از کسی خوشمون میاد دیگه. این چونه می‌زنه که همه‌اش رو می‌خواد!
عشق در نگاه اول. کمی هندی نیست؟ من تا حالا عاشق هزار نفر بودم و آخر نفهمیدم بالاخره جنس اصل این عشق چی‌بود؟ از قرار همه را دوست داشتم. خودمون و که گول نمی‌زنیم. گلاب باز اصرار داره، عشق در نگاه اول. وگرنه هیچی. منم گفتم دندت نرم
فکر کردی هزار سال از وقتت مونده؟ انقدر بشین تا آخرش با عزرائیل چشم تو چشم بشیژ؟ ما از زعفرونیم و اون‌ها که دل‌شون به یه حسی گرمه از کتان؟
مابارفتنی ها تا آخرش تنها می‌مونیم که وقت‌مون تلف نشه با یکی که ممکنه درطول مسیر بهش دل‌ هم بدیم؟
تو قالب‌های گذشته گیر کردیم و هنوز زیر شیرونیه سیندرلا منتظر، اسب شاهزاده ئشستیم که در ترافیک پارک‌وی گیر کرده. آجان اسب توقیف و حمل با جرثقیل ، شاهزاده از صبح دنبال خلافی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...