۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

همساده‌مون عقاب خانوم



راستی
فهمیدم که همچین‌هام تنها نیستم
دیروز همین‌طور که در ایوان سرد زیر آفتاب نشسته بودم، صدای آشنایی شنیدم
بی‌اختیار سرم به دنبال صدا چرخید و بگو چی رو دیدم
نه بگو کی رو دیدم؟
همسایه نازنینم  خانم عقاب که برفراز در پرواز بود و با صدایی بهم فهماند : منم هستم
می‌دونی این لحظه درست چه وقتی بود؟
همان دمی که احساس نگرانی برای پریا به سراغم آمده بود
که: حالا که نیستم چه می‌کنه؟ چی می‌خوره؟و............
بلافاصله درس‌های تابستان مرور شد که از خانم عقاب آموخته بودم
بچه‌ها از ما می‌آن ولی مال ما نیستند
آزادند و ما فقط باید از دور پروازشان را نظاره کنیم
وقتی جوجه‌اش تازه پرواز یاد گرفته بود
پر می‌کشید و زود خسته می‌شد،  می‌افتاد بین شاخه‌ها و بلافاصله خانم عقاب با سرعتی غیر منتظره پر می‌کشید به سمت صدا
خلاصه که غریزه‌اش می‌دونست جوجه کجا افتاده و نمی‌دونم چی بگوشش می‌خوند که بعد از اندکی هر دو دوباره پر می‌کشیدند
به سمت کوهی که در آن لانه دارند
و باز دوباره تکرر می‌شد
و من آرام گرفتم
پریا پرواز را آموخته باید اجازه بدم بپره و بهش باور داشته باشم
تازه پریایی که داره خودش رو به آب و آتیش می‌زنه برای ادامه‌ی تحصیل بره اتریش
و اگر بهش اعتماد نداشته باشم، روزگارم جهنمی خواهد بود

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...