۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

کلی سپاس، کلی قدردانی






خب
کلی حالم جا  اومد
مگه می‌شه راست راست راه بریم و از چیزی سپاس‌گزاری نکنیم؟
عادت کردیم یک  عینک تیره و تار به چشم راه بیفتیم و به زمین و زمان نفرین کنیم بی‌آن‌که گامی جهت رهایی برداریم
دمی سپاس، اندکی قدردانی ، ذره ای فهم زندگی
سپاس ای جهان هستی که مرا در میان آن همه کهکشان و سیارات گوناگون مفتخر به تجربه‌ی زمینی کردی که بهشتی‌ست بی‌نظیر
درود و سپاس‌م ، حضرت پدر 
که مرا حتا بعد از سفر هنوز حمایت می‌کنی
 که در امنیت و آسایش می‌توانم چشم به زیبایی این جهان بگشایم
سپاس،  روح حامی که در سخت ترین لحظات راه، دستم رها نکردی و 
همراهم آمدی و آمدی تا از پل عبور کردیم
و درود به خداوندگار درونم که با هم 
قدم می‌زنیم، چای می نوشیم، سفر می‌کنیم
می‌خندیم و گاه هم البته بسیار اندک، می‌گرییم
سلام زندگی که تو بسیار زیبایی
و در آخر 

سپاس از جهان هستی که این چنین بی‌نظیر و شگفت انگیزی




کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...