۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

پشت پنجره


ای شب چی داری که ان‌قدر به‌من آرامش می‌دی؟
شب‌ها آدمی بهترم
سکوت شب را دوست دارم
فکرم بازتر می‌شه و اقتدار بیشتری دارم
موسیقی حال دیگری‌
 و طعم چای سبز است
همه خوابیدن و تو می‌تونی با آسودگی خیال، خودت رو مرور کنی
وقایع اتفاقیه یا کارهای کرده و نکرده


نشستن پشت پنجره 
پرواز بر بال ابرها
کشیدن پیا پی سیگار
عبور زن خسته‌ی همسایه 
 صدای بی‌رمق کفش‌های خسته‌‌‌ای که 
در انتهای زمان گم می‌شه



یکی می‌مرد ز درد بی نوایی

    پیدا نیست چی در آب دیار کفر ریختن که بچه‌ها وقتی یک مدت می‌مانند چپ می‌کنند؟!   یعنی از وقتی رفت منتظر بودم شبانه روز در بار و این جور ج...