۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

پشت پنجره


ای شب چی داری که ان‌قدر به‌من آرامش می‌دی؟
شب‌ها آدمی بهترم
سکوت شب را دوست دارم
فکرم بازتر می‌شه و اقتدار بیشتری دارم
موسیقی حال دیگری‌
 و طعم چای سبز است
همه خوابیدن و تو می‌تونی با آسودگی خیال، خودت رو مرور کنی
وقایع اتفاقیه یا کارهای کرده و نکرده


نشستن پشت پنجره 
پرواز بر بال ابرها
کشیدن پیا پی سیگار
عبور زن خسته‌ی همسایه 
 صدای بی‌رمق کفش‌های خسته‌‌‌ای که 
در انتهای زمان گم می‌شه



کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...