۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

از بهشت بیرون شدیم





آی که چنی دلم یک جمعه‌ی خوب ایرانی می‌خواد
از همون جمعه‌های بی‌بی

دایی‌جان‌ها و خاله خانم‌ها
همین دیگه از وقتی اختیار زندگی به دست خودمون افتاد از بهشت بیرون شدیم و به جهنم افتادیم
تا وقتی دور دوره بی‌بی بود و حضرت پدر
اتاق‌های تو در توی روشن
پارچه‌های سفید بی حد
رختخواب‌های تمیز میهمان و نگاه‌های منتظر به مطبخ
بی‌بی جهان‌داری می‌کرد و سفره‌ی پر برکتش باز بود
ما نه جهان‌داری بلد بودیم نه ارتباط با دیگران
سر به پستوی انزوا بردیم و پنهان شدیم پشت دیوار
می‌خواستیم خودمون جهان را تعریف کنیم با باورهای شیشه‌ای بی‌بی
و از جایی که یا ما بلدش نبودیم یا رسیدیم به عصر آهن و سنگ
ما موندیم و انزوای ناهماهنگ
درایت بی‌بی را هم نداشتیم شاید؟
شاید هم او از عصر آدم‌های خوبی بود که می دانستند چه‌طور باغ زندگی را سبز 
حوض آبی پر ماهی را زلال و قشنگ
و تاک‌های پیچ در پیچ را پر از انگور شمع بزنند و نگهدارند هما هنگ
خلاصه که یا ما بلد نبودیم
یا چی نمی دونم
همین‌قدر می دونم همون یک نفر آدم خونه‌ام هم تا چند روز آینده می‌ره و من
می مونم و حوض بی ماهی



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...