۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

من و من




گاه شب‌ها از خودم می‌پرسم:
بد نبود اگه یکی بود با هم یه گپی می‌زدیم
نه؟
چای می‌نوشیدیم و فیلم می‌دیدیم
گاهی درباره‌ی کارم نظر می‌داد
گاه هم من نظری برای او داشتم
گاه با هم لقمه‌ای نان و گاه هم سفری می‌رفتیم
و چرا این ها در زندگی من اضافه از آب درآمد؟
کجاش به خدا کار داشت؟
چرا برخی آدم‌ها تمایل به رهبانیت دارند، مثل من
راهب باشی و شبانه روز با خودت در خلوت




مروری کوتاه بر یک هفته‌ی اخیر کافی‌ست تا جواب هر قسم چرایی از راه بیاد
کوچیکه یه اجرا داره یک هفته انرژی و توجه و فکرم خرج می‌شه بابت اجرا
بزرگه سر ساختمان یا چمی‌دونم ماجرای درسی داره
چند روز ذهن درگیر برو بیا
بانو والده‌ام عطسه می‌فرماید  ساعاتی در دغدغه‌ی حال والده 
و الی داستان 
بعد تو تصور کن
یکی هم بیاد بنشینه ور دلت
دیگه  شهرزادی در خاطرم می‌مونه؟
فکری ، حرکتی، مروری، حکایتی .......
نه کاملن منم فراموش می‌شه و به تمام کل ماجرا می‌شم
سی همین آخرش به خودم می‌گم:
خانم شما بیش‌تر از کوپنت انرژی خرج کردی
بشین سرجات بل‌که سردربیاری این یارو عاقبت کی بود؟
سی چی آمده بود؟
قراره کجا بره؟
کشکی در این دنیاست؟
و ماجرا

تهش وحشت از این دارم برم و بگن:
اونایی که تنها نیستند بیان بالا


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...